<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111</id><updated>2011-04-21T11:01:45.217-07:00</updated><title type='text'>                                                        داریوش  تربتی</title><subtitle type='html'>ال زای مر</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>47</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-113197739517721896</id><published>2005-11-14T06:06:00.000-08:00</published><updated>2005-11-14T06:09:55.226-08:00</updated><title type='text'>داستان یازده دقیقه نوشته ممنوع پائیلوکوئیلو</title><content type='html'>سلام بی خیال همه چیز شدم تا این کتاب رو واستو ن بذارم..... این کتاب سال گذشته قبل از نمایشگاه کتاب نوشته شده بود من توی نمایشگاه خیلی دنبالش کشتم ولی پیدا نکردم بعدش فهمیدم این کتاب در ایران ممنوع چاپ شده حالا پیداش کردم گفتم اگه شما هم دوست داشته باشید می تونید اینو بخونید...........اسم کتاب هست یازده دقیقه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقدیمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در روز 29 می سال 2002 درست قبل از آن که قسمت های پایانی این کتاب را بنویسم. به غاری در لردس ِ فرانسه رفتم تا چند بطری از آب معجزه آسای چشمه های آنجا پر کنم. داخل سالن، یک مرد حدود هفتاد ساله به من گفت: " شما خیلی شبیه پائولو کوئیلو هستید". من گفتم که خود او هستم. مرد من را در آغوش گرفت و من را به همسر و نوه اش معرفی کرد. او در مورد اهمیت کتاب های من در زندگی اش صحبت کرد و این گونه خاتمه داد که: " کتاب های شما مرا به فکر انداختند". من این کلمات را اغلب می شنوم و آن ها اغلب من رو خوشنود می کنند. در حال حاضر، اما من خیلی ترسیده ام چون می دانم رمان جدید من "یازده دقیقه" با موضوغی سخت و شوکه کننده بر خورد خواهد کرد. من داخل چشمه رفتم و بطری هایم را پر کردم، دوباره برگشتم و از او پرسیدم کجا زندگی می کند، و اسم او را یادداشت کردماین کتاب تقدیم به تو می شود، موریس گریولین، من وظیفه ای نسبت به تو، همسرت، نوه ات، و خودم دارم تا در مورد چیزهایی صحبت کنم که مرا نگران می کنند، نه فقط چیزهایی که دیگران دوست دارند تا بشنوند. بعضی کتاب ها ما را به فکر وادار می کنند، بعضی ها ما را با واقعیت های زندگی رو به رو می کنند. اما برای یک نویسنده ی یک کتاب مهم تر از هر چیزی این است که در کتابش با صداقت صحبت کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;×××××××××××××××××××××××××××××&lt;br /&gt;زنی در شهر بود، یک گناهکار؛ وقتی او فهمید که مسیح در خانه ی یک ریاکاراست، یک کوزه مرمرین از مرهم به آنجا برداو پشت پاهای مسیح ایستاد ، در حال گریه، پاهای مسیح را با اشک های خود خیس کرد و آنها را با موهای خود خشک کرد، پاهای او را بوسید و بر آنها روغن مالیدوقتی ریاکار که با مسیح شرط بسته بود این صحنه را دید، با خودش گفت :"اگر این مرد واقعا پیامبر بود، متوجه معنی این رفتار و آنکه از طرف یک زن گناهکار است "میشدو مسیح به او پاسخ داد، شمعون، می خواهم چیزی به تو بگویمیک قرض دهنده دو بدهکار داشت. یکی آن که یک صد شاهی به او مدیون بود و دیگری پنجاه. وقتی آنها پول نداشتند که قرض او را پس دهند، او هر دو را بخشید. کدام یک او را بیشتر دوست خواهند داشت؟شمعون پاسخ داد: " من فرض می کنم آن کسی که بیشتر بدهکار بود". و مسیح به او گفت: " تو درست قضاوت کرده ای " مسیح به سمت زن برگشت و به شمعون گفت: این زن را می بینی؟ تو به من هیچ آبی ندادی تا پاهایم را بشویم، اما این زن پاهای مرا با اشک خود شست، و با موهایش خشک کردتو به من بوسه ای ندادی: اما او از زمانی که من آمده ام بوسیدن پاهای مرا متوقف نکرده است. تو بر سر من روغن نمالیدی اما او این کار را کردبه این دلیل به تو می گویم که گناهان او بخشیده شد به خاطر عشق زیادش. اما برای عشق کم، بخشایش کمتری است&lt;br /&gt;( لوقا7: 47-37)&lt;br /&gt;×××××××××××××××××××××××××××××××××××××××&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل اول&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يکی بود يکی نبود، روزگاری فاحشه ای بود به اسم ماريا که... صبر کنيد! يکی بود يکی نبود جملهء آغازين بهترين قصه های بچه ها است و فاحشه کلمه ای برای آدم بزرگ ها! به نظر شما من چطور می توانم کتابم را با چنين تناقض آشکاری آغاز کنم؟ اما مگر نه اينکه ما آدم ها در تمام لحظات زندگی مان يک پامان در عرش افسانه ها است و يک پامان در اعماق، بگذاريد برای يک بار هم که شده همان طور هم داستان را شروع کنيم؛ روزی روزگاری فاحشه ای زندگی می کرد به نام ماريا مثل همهء فاحشه ها، او هم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود. پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد. در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند. او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او. بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد. وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت. از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت. پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان، یک روز صبح که ماريا از خواب بيدار شد متوجه خونی شد که روی پاهايش ريخته بود. فکر کرد دارد می ميرد و تصميم گرفت که نامه ای برای پسر بنويسد و به بگويد که او عشق بزرگ زندگی اش بوده، این را بگوید و به بیشه برود و در آنجا بی شک گرگ درنده ای یا یکی از هیولاهایی که همیشه اهالی روستا را به وحشت می انداختند و یا حتی معشوقهء کشیشی که پس از نفرین تبدیل به قاطری سرگردان در شب شده او را می کشتند و هیچ کس هم خبردار نمی شد که واقعا بر او چه گذشته. مادر و پدرش هم با ناپدید شدنش بهتر می توانستند کنار بیآیند تا مردنش. اینطور همیشه امیدی که مختص فقراست ته دلشان باقی می ماند که دخترشان توسط ثروتمندی نازا دزدیده شده و در آینده خوشبخت و پولدار به پیششان بازخواهد گشت، و اینگونه عشق زندگیش هم هیچ گاه او را فراموش نخواهد کرد، در حالیکه هر روز خودش را لعنت خواهد فرستاد که چرا هرگز دوباره سعی نکرد سر صحبت را با او باز کند ماريا هيچ وقت آن نامه را ننوشت، چون همان موقع مادرش به اتاق آمد و با ديدن لکه های خون لبخندی زد و گفت :حالا تو يک خانم جوانی ماريا از ارتباط بين آن لکه های خون و يک خانم جوان شدن حيرت زده بود، اما مادرش از پس دادن توضيح قانع کننده تری برنمی آمد، فقط گفت که خيلی عادی است و از اين به بعد چهار يا پنج روز در ماه اينطوری می شود و او بايد اينجور وقت ها يک چيزی مثل بالش کوچولوی عروسک اش بين پاهايش بپوشد. ماريا از مادرش پرسيد که آیا مرد ها ازیک نوع لوله استفاده می کنند که خون تمام شلوارشان را نگیرد؟ اما پاسخ شنيد که فقط خانم ها اينطوری می شوند ماريا به خدا شکايت کرد، بالاخره به قاعده شدن عادت کرد ولی به غيبت و نبودن پسر نه. مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت... روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود. اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه بعضی از همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند... او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان فصل اول&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فصل دوم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجله‌ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،‌مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانه‌ی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی "جدی به او گفت: "اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من"تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی"مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: "در آن زمان همه چیز فرق می کرد" و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه‌ی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟&lt;br /&gt;او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آینده‌ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب های او. چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟زندگی خیلی سریع حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;××××روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با "نامزده" آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت"تو دهنت را باز نکردی؟""یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او""برای چه؟""که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند""چه فرقی می کند؟""این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند"آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد&lt;br /&gt;!ارگاسم&lt;br /&gt;مثل شناور شدن به آسمان و بهشت و دوباره آهسته به زمین برگشتن. بدن او خیس عرق بود. اما او کاملا حس راضی شدن و پر انرژی بودن می کرد. پس آن سکس بود! چه قدر شگفت آور! نه شبیه مجله های اورتیک که هر کسی در مورد لذت و خوشی حرف می زد اما به نظر می آمد که در درد شکلک در می آورد. نیازی هم به مردی نبود که بدن زن را دوست دارد و وقتی برای احساسات او ندارد. او می توانست این کار را با خودش کند. او دوباره آن کار را انجام داد. این بار تصور می کرد که یک ستاره مشهور سینما او را لمس می کند و دوباره به بهشت رفت و برگشت. و احساس کرد حتی انرژی بیشتری دارد. درست وقتی می خواست برای بار سوم این کار را انجام دهد مادرش به خانه آمد.ماریا با دوست دخترانش در مورد این موضوع صحبت کرد البته بدون این که به آنها بگوید فقط چند ساعت قبل آن را کشف کرده است. همه ی آنها بجز دو نفر می دانستند او در مورد چه چیزی صحبت می کند. اما هیچ کدام هیچ وقت جرات نکرده بود که این بحث را پیش بیاورند. و این بار نوبت ماریا بود که مثل یک انقلابی، احساس کند که رهبر یک گروه است که بازی مسخره ی "اقرار به رازها" را کشف کرده است، که شامل این می شد که از هر کسی بپرسد شیوه ی مطلوب او برای خودارضایی چیست؟ او تکنیک های مختلف را یاد گرفت، مثل خوابیدن زیر لحاف در گرمای شدید تابستان( چون یکی از دوستانش او را مطمئن کرد که عرق کردن کمک خواهد کرد)، استفاده کردن از چیزی شبیه غاز برای لمس آنجایش( او هنوز نمی دانست اسم آنجا چیست)، به یک پسر اجازه دادن که این کار را برایش بکند(ماریا فکر کرد این ضروری نیست)، استفاده از آب در وان حمام ( آنها در خانه نداشتند اما او به محض دیدن یکی از دوستان ثروتمندش آن را امتحان خواهد کرد) به هر حال، وقتی او خود ارضایی را کشف کرد و چند تا از پیشنهاد های دوستانش را اجرا کرد، ایده‌ی زندگی مقدس را برای همیشه کنار گذاشت. خود ارضایی به او لذت بزرگی داده بود، وکلیسا به این مطلب تاکید می کرد که سکس بزرگترین گناه است. او افسانه های زیادی را از دوست دخترهایش شنیده بود که: خودارضایی باعث خال می شود،یا می تواند باعث شود که دیوانه یا حتی باردار شود. با وجود همه ی این ریسک ها او لا اقل هفته ای یک بار این لذت را به خودش می داد، به خصوص چهارشبنه ها که پدرش برای کارت بازی با دوستانش بیرون می رفتدر همین زمان او بیشتر و بیشتر در رابطه هایش با پسرها متزلزل می شد. و بیشتر و بیشتر به این فکر می کرد که محل زندگی اش را ترک کند. او برای بار سوم و چهارم عاشق شد، او حالا می دانست چگونه باید ببوسد، و وقتی با دوست پسرهایش تنها بود آنها را لمس می کرد و به آنها اجازه می داد او را لمس کنند. اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می افتاد و درست زمانی که او احساس می کرد انسانی را یافته که می خواهد بقیه ی زندگی اش را با او بگذراند همه چیز تمام می شد. بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد ، ناامیدی، رنج با خود به همراه می آورند و کشنده ی زمان هستند. یک بعد از ظهر، وقتی به یک مادر نگاه می کرد که با پسر دو ساله ی خود بازی می کند، فکر کرد او هنوز می تواند به یک همسر، فرزند و خانه ای با منظره ی دریا فکر کند، اما او هرگز دوباره نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب می کند&lt;br /&gt;توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;فصل سوم&lt;br /&gt;و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند&lt;br /&gt;او برای چند بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد، با وجودی که هر بار مجبور بود اول پسر را تهدید کند که اگر حاضر به عشق بازی نباشد او به پدرش می گوید که پسر به او تجاوز کرده. او از پسر مثل وسیله یی برای یاد گیری استفاده کرد، همه ی راه ها را امتحان کرد تا دریابد که عشق بازی با یک پسر چه حس لذت بخشی خواهد داشت. اما ماریا این را نفهمید. خودارضایی باعث درد کمتر و لذت بیشتری بود. اما همه ی مجله ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، دوست دخترهایش، همه چیز، مطلقا همه چیز، می گفتند که یک مرد ضروری و اصل است. ماریا فکر می کرد باید دارای مشکل جنسی ِ غیر قابل بیانی باشد، برای همین او تمرکز بیشتری روی مطالعه کرد و برای مدتی همه چیز را در مورد آن چیز حیرت آور و کشنده که عشق می نامیدنش فراموش کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:از دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتی عاشق بودم، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند&lt;br /&gt;اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بینم که زجر زیادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها به من و پاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که من چگونه می توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من می خندم و چیزی نمی گویم؛ چون می دانم که پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیش تر متوجه می شوم مردها چه قدر موجودات ضعیفی هستند، چه قدر بی ثبات، نا امن وغافلگیر کننده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به من پیشنهاد عشق بازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم. اوایل از رفتارشان شوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند&lt;br /&gt;اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکر کردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیدا کرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونه از مردها استفاده کند، بدون آنکه از خودش استفاده شده باشد. اگر چه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگز به او اجازه نداد که ماریا را لمس کند.&lt;br /&gt;قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوست دخترانی داشت که هیچ کس در پارتی ها به آنها توجه نمی کردند و هیچ وقت از آنها درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عشقی که دریافت می کردند ارزش قائل بودند. وقتی از طرف کسی رد می شدند، در خلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری به جزاین که همه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و به خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابل تحمل باشد&lt;br /&gt;او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجودی که خیلی کم به مادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمی کرد: " عزیز من، زیبایی زیاد پایدار نیست". در حالی که این جمله همیشه در گوشش بود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افزایش پیدا کند (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید که روزی با ماریا همبستر خواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همان موقع ماریا داشت پول خوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضافی می پرداخت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگر او شب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریا دو سال تمام با نیرو کار کرد، هر ماه مقداری پول به خانواده اش برای نگهداری از او می داد، و در آخر، موفق شد! برای رفتن و گذراندن یک هفته تعطیلی اش در شهر رویاهایش پول جمع کرد، جایی که ستاره های فیلم و تلویزیون زندگی می کردند، تصویر روی کارت های پستال: ریو دو ژنیرو&lt;br /&gt;رئیسش به او پیشنهاد کرد که با او برود و همه ی هزینه های او را بپردازد، اما ماریا به دروغ به اوگفت که از آنجا که دارد به یکی از خطرناک ترین مکان های دنیا می رود مادرش تنها به شرطی قبول کرده، که ماریا به خانه ی یکی از عموزاده هایش که جودو آموزش دیده بود برود&lt;br /&gt;"در کنار این آقا...."،‌ماریا گفت:" شما نمی توانید مغازه را بدون اینکه فرد مطمئنی پیدا کنید رها کنید&lt;br /&gt;مرد گفت: " من را آقا صدا نکن". ماریا در چشم های او چیزی دید که می شناخت. شعله ی عشق. و این باعث تعجب ماریا شد، چون همیشه فکر می کرد او فقط به سکس با او علاقمند است، ولی چشم هایش چیز کاملا متفاوتی می گفتند، مثل فکر کردن در مورد آینده : "من می توانم به توخانه دهم، خانواده و پول برای خانواده ات"، ماریا تصمیم گرفت آتش را تند تر کند&lt;br /&gt;او گفت که واقعا دلش برای شغل تنگ می شود، و همین طور برای همکارانش که کار کردن با آنها را دوست دارد (ماریا سعی کرد از که از هیچ فرد خاصی اسم نبرد، و رازی را برای رئیسش به جا بگذارد، آیا منظورش از همکار او بود؟) و قول داد که مواظب کیف پول و آبرویش باشد. اما واقعیت متفاوت بود: او نمی خواست هیچ کس، به هیچوجه هیچ کس، اولین هفته ی آزادی مطلق او را خراب کند. او می خواست همه کار کند. شنا کردن در دریا، حرف زدن با غریبه ها، به پنجره ی مغازه ها نگاه کردن، و منتظر ماندن برای یک شاهزاده فریبنده تا او را به سمت موفقیت و چیزهای خوب ببرد&lt;br /&gt;با یک لبخند اغوا کننده پرسید :" بعد از همه ی اینها چه هفته یی است؟"، " مثل نور می گذره و من "خیلی زود به کار برخواهم گشت&lt;br /&gt;رئیسش اول پافشاری کرد، اما در نهایت تصمیم او را قبول کرد، و درآن لحظه نقشه می کشید به محض این که ماریا بازگردد از او خواستگاری خواهد کرد، غمگین شده بود اما نمی خواست با نشان دادن یک چهره ی زورگو همه چیز را خراب کند&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزان در کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و قبل از اینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی(1) که خریده بود را برداشت، و با وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس به دریا نگاه کرد، و با سختی خودش را به آب زد&lt;br /&gt;هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنی نزدیک شد که سعی می کرد ساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسید آیا می خواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد&lt;br /&gt;ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مرد غریبه حرف نزد. ناگهان از خودش ناامید شد؛ حالا که فرصت آن را داشت که هر چه می خواهد انجام دهد،‌ چرا انقدر مسخره برخورد می کرد؟ هیچ توضیح خوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، هنوز از شجاعت خودش و سردی آب( حتی در وسط گرمای تابستان) هیجان زده بود&lt;br /&gt;مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشیدنی به همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این که لازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و به او خندید، مرد نیز با لبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنها آن گفتگوی راحت و بی معنی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد و با لهجه ی عجیبی گفت: "بونیتا"..."زیبا"، ماریا دوباره لبخند زد، اگرچه او می خواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صحبت کند و کمی جوان تر باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد صفحه ای را ورق زد:&lt;br /&gt;"شام... امشب؟"&lt;br /&gt;:سپس گفت&lt;br /&gt;"سوییس!"&lt;br /&gt;:و جمله اش را با کلماتی تمام کرد که در هر زبانی شبیه زنگوله هایی در بهشت بودند&lt;br /&gt;"کار! دلار!"&lt;br /&gt;ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیا واقعا می شد انقدر همه ی رویاها زود برآورده بشه؟ ماریا خواست تا احتیاط کند:" ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کار دارم و "علاقه ای به پول در آوردن ندارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شد، بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشت و با یک مترجم برگشت. از طریق مترجم به ماریا توضیح داد که" از سویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یک پیشنهاد شغلی با هم صحبت کنند." مترجم که خود را به عنوان مسئول توریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کرده بود، اضافه کرد:" اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یک تماشاخانه ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کند. اگر شما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبول کرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده اند و ازدواج کرده و صاحب بچه هستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که "فریب بخورند یا بی کار بمانند&lt;br /&gt;بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بین الملی تحت تاثیر قرار دهد "گفت:" در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عالی می سازد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشنده ی آب بود که هر سال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقش انتخاب می شد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود، از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این که کسی را نمی شناخت آشفته بود و&lt;br /&gt;دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بود، که یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخر هیچ چیز نمی داد، بنابراین می دانست تمام حرف ها ی مرد درباره ی نمایش تنها راهی بود که ماریا را علاقمند کند&lt;br /&gt;متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شانس شده بود، و او می بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب می توانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صحبت کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را می فهمد خسته شده بود&lt;br /&gt;تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشت. یک زن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش به او خیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیدا کند)، اما از آنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد&lt;br /&gt;" من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب برای اینکه در رستوران بپوشم ندارم"&lt;br /&gt;از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگران نباشد و آدرس هتل او را پرسید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراه یک جفت کفش که به نظر می رسید به اندازه حقوق تمام سال او قیمت داشته باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بود که برای آن راه طولانی ازسرتاوو ، سرزمین دور افتاده ی برزیلی، پشت سر گذاشته بود: تحمل تنگ دستی همیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یک کفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بود. تنها چیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش برای او سوخت و به او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فرض نکند که هر خارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و ساعت ها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خورد چرا یک دوربین به همراه نیاورده تا این لحظات را ثبت کند، تا وقتی که تشخیص داد برای ملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا به سمت هتلی که مرد سوییسی اقامت داشت شروع به دوویدن کرد&lt;br /&gt;در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند&lt;br /&gt;" در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او با تو راحت است یا نه"&lt;br /&gt;"اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟"&lt;br /&gt;احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است&lt;br /&gt;ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هم کلمه، جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملسون- نام مترجم و مامور امنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فرق دارد&lt;br /&gt;" او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کاری کن که احساس راحتی کند.زن او مرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که می خواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نوع نیستی، اما او پافشاری کرد، می گفت از وقتی که تو را دیده که از آب خارج می شدی "عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست&lt;br /&gt;او درنگ کرد&lt;br /&gt;اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، باید یه بیکینی دیگر بخری، هیچ کس "دیگر به جز این مرد سوییسی از آن خوشش نخواهد آمد. آن مدل واقعا قدیمی است&lt;br /&gt;ماریا تظاهر کرد که نشنیده است. ملسون ادامه داد: فکر نکنم او فقط بخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صاحب چیزی هستی که می توانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیده است، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها را یاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا می آیند و تصور می کنند همه ی زنها برزیلی خوش گذران هستند و می دانند چگونه سامبا برقصند(2). اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور با او قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن. اگر خواستی در مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل&lt;br /&gt;مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد که تاکسی منتظر آنها می باشد&lt;br /&gt;" اگر او منظور دیگری داشت ، و تو هم همین طور، قیمت برای هر شب سیصد دلار است. از این کمتر "را قبول نکن&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;قبل از آن که ماریا بتواند چیزی بگوید، آنها به سمت رستوران راه افتادند، در حالی که مرد دوباره کلماتی که می خواست بگوید را تکرار می کرد&lt;br /&gt;" کار؟ دلار؟ ستاره ی برزیلی؟"&lt;br /&gt;ماریا هنوزدر مورد آنچه مترجم گفته بود فکر می کرد:" سیصد دلار برای یک شب". آن یک اقبال بود. او نیازی نداشت که برای عشق زجر بکشد. می تونست از این مرد استفاده کند در حالی که رئیش را هنوز داشت، ازدواج می کرد، بچه دار می شد و برای خانواده اش زندگی راحتی فراهم می کرد.چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مرد سوییسی پیر بود و زود می مرد و بعد او ثروتمند می شد- این مردهای سوییسی مطمئنا ثروت زیادی دارند اما زن کافی در کشورشان ندارند&lt;br /&gt;آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کم کم داشت منظور ملسون را از"اثرات" می فهمید. مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبان های مختلفی که او نمی دانست نوشته شده بود، تصویر زنان در بیکینی ( بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشیده بود)،‌تکه های روزنامه، نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباه نوشته شده بود. ماریا به مقدار زیادی نوشید، ترسیده از آن که مرد به او پیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کار را قبلا در زندگی اش انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترل کند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگر بین غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتی هنگام نشست و برخواست صندای ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خسته است و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کردن به ساعتش، زمان را به او نشان دادن، با دستانش شکل موج را در آوردن و گفتن:"آ-ما-نها"..." فردا"-(خیلی آهسته&lt;br /&gt;او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مورد زمان موافقت کرد&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این ها فقط یک رویا می باشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویا نبوده: لباس روی صندلی در اتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;:از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی "بله" بگویم را نداشتم؟&lt;br /&gt;من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوری و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.&lt;br /&gt;و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است.&lt;br /&gt;پایان فصل سوم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توضیحات&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک= مایو دو تیکه زنانه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو=رقص برزیلی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل چهارم&lt;br /&gt;روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد&lt;br /&gt;این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این به بعد هر هفته پانصد دلار "دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقط از اولین حقوق تو سهم گرفتم&lt;br /&gt;تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم&lt;br /&gt;ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد که پیش نیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانست با مشکلات و سختی های زندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همه چیز را پشت سرش رها کند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟&lt;br /&gt;ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوض کند، تسلی می داد؛ همه ی آنها مثل یک بازی احمقانه می ماند، چیزی متفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن با دوستانش حرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کرده بود و هم اکنون سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانست فرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.&lt;br /&gt;×××××××&lt;br /&gt;در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت به تنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، به بچه ها، بازیکنان والیبال، فقیر ها، مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمی که سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبارزه کنند، توریست های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگاه می کرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،‌یک وکیل داشت، به او لباس و کفشی هدیه داده شده بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس در شهر خودش نمی توانست چنین هدیه ای به او دهد&lt;br /&gt;و حالا چه؟&lt;br /&gt;او به دریا نگاه کرد. درس های جغرافی به او می گفتند اگر در خط مستقیمی حرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گوریلش. اگر چه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که به نام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، برج کج پیزا. او چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکه بتواند بگوید" ما ما" یاد گرفته بود که سامبا برقصد، اگر آنجا را دوست نداشت، می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد&lt;br /&gt;او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانده بود که به چیزهایی که دوست داشت جواب مثبت دهد، "نه" بگوید، تصمیم گرفته بود فقط چیزهایی را تجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشته بود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولین بار برای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کلاس تاریخ به آنها می گفتند. او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما ممکن بود تمام زندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یی فکر می کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولین عشق او؟ او همیشه می توانست "نه" بگوید، اما چرا این بار سعی نکند که موافقت کند؟&lt;br /&gt;برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سرزمین دور افتاده ی برزیلی بود، بدون تجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خوب)، با دانش فراوان از برنامه های تلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود&lt;br /&gt;ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، اما می ترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، اما در حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخل آب می رفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد رفت؟&lt;br /&gt;او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نصیحت خواست، لحظه ای بعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سبک بودن می کرد، چون احساس کرد که محافظت می شود. او همیشه می توانست برگردد، اما ممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنین سفری به دست نیاورد. این به ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت ساعت در اتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود&lt;br /&gt;او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواست که اغوا کننده باشد و دست های مرد را دستانش گرفت، اما او بی رنگ دستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان ترس و راحتی- تشخیص داد که مرد در مورد آنچه گفته جدی است&lt;br /&gt;"مرد گفت: "ستاره ی سامبا". "ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مسافرت هفته ی آینده&lt;br /&gt;همه ی این حرف ها خوب بودند اما " مسافرت هفته ی آینده" خارج از حرف های آنها بود. ماریا گفت بدون مشورت خانواده اش نمی تواند تصمیمی بگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشان را نشان داد. و ماریا برای اولین بار ترسید&lt;br /&gt;"مرد گفت: "قرارداد&lt;br /&gt;با اینکه ماریا مصمم بود که به خانه رود، اما تصمیم گرفت با ملسون مشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند&lt;br /&gt;ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بود، بود که بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکر می کرد که برزیل آزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینه هایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه می کردند). خیلی سخت بود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند&lt;br /&gt;"اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟"&lt;br /&gt;" من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواند تو را بازداشت کند"&lt;br /&gt;" او قادر نخواهد بود من را پیدا کند"&lt;br /&gt;"دقیقا، پس چرا نگرانی؟"&lt;br /&gt;از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانصد دلار و خرج یک جفت کفش و لباس، شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و از آنجایی که ماریا برای صحبت کردن با خانواده اش پا فشاری می کرد، او تصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجا برود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمام شود و آنها بتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا با این شرط موافقت کرد. در حالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شروط در قرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود باید آنها را جدی گرفت&lt;br /&gt;××××&lt;br /&gt;برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبا به همراه یک خارجی برگشته بود که قرار بود او را به ستاره ای در اروپا تبدیل کند. تمام همسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید&lt;br /&gt;" چه طور این اتفاق افتاد؟"&lt;br /&gt;" من فقط خوش شانس بودم"&lt;br /&gt;آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیرو اتفاق می افتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریا نمی خواست توضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواست که ارزش زیادی برای تجربه های شخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده است&lt;br /&gt;او به همراه مرد به خانه اش رفت و مرد نشریه ای که در آن برزیل با "ز" نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد که او در حال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد. مادر ماریا عکس هایی که مرد خارجی به او داده بود و در آن دختر ها بیکینی کوچکی پوشیده بودند را بی درنگ پس داد و ترجیح داد که سوالی نپرسد. همه این ها برای آن بود که دختر او باید شاد و ثروتمند باشد، یا ناشاد اما حداقل ثروتمند باشد&lt;br /&gt;"اسم او چیست؟"&lt;br /&gt;"راجر"&lt;br /&gt;"روجریو! من یک عموزاده داشتم که نامش روجریو بود"&lt;br /&gt;مرد خندید و دست زد، و آنها فهمیدند که مرد حتی یک کلمه هم نفهمیده است. پدر ماریا گفت&lt;br /&gt;" او حدودا هم سن من است"&lt;br /&gt;مادر ماریا به پدرش گفت که در شادی دخترش دخالت نکند. از آنجایی که تمام دوزنده ها با مشتریانشان در موارد زیادی بحث می کنند و دانش زیادی در مورد عشق و ازدواج بدست می آورند، به ماریا این نصایح را کرد&lt;br /&gt;"عزیز من، بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی، آنجا تو شانس بیشتری خواهی یافت که یک زن ثروتمند غمگین شوی. در کنار اینها، اگر همه چیز خوب "پیش نرفت می توانی سوار یک اتوبوس شوی و به اینجا باز گردی&lt;br /&gt;با اینکه ماریا از یک روستا بود اما باهوش تر از مادرش و همسر آینده اش بود و برای اینکه آنها را متوجه قضیه کند گفت&lt;br /&gt;" مامان، از اروپا به برزیل اتوبوسی وجود ندارد. در کنار اینها من دنبال ازدواج نیستم، من به دنبال "شغل می گردم&lt;br /&gt;مادرش نگاهی با ناامیدی به او کرد&lt;br /&gt;"اگر می توانی به آنجا بروی، همیشه هم راهی برای بازگشت داری. بازیگر بودن برای یک زن جوان مناسب است. اما آن تا زمانی طول می کشد که زیبا هستی، و قیافه از حدود سی سالگی پژمرده می شود. پس بیشتر کارها را الان کن، کسی که صادق و بامحبت است را پیدا کن و با او ازدواج کن. عشق مهم نیست. من اول ها عاشق پدرت نبودم، اما پول همه چیز را می خرد، حتی عشق واقعی را. به پدرت نگاه "کن، اوحتی ثروتمند هم نیست&lt;br /&gt;نصیحت بدی از طرف یک دوست بود، اما نصیحت خوبی از طرف یک مادر. چهل و هشت ساعت بعد، ماریا به ریو برگشته بود، البته قبل از آن سری به محل کار قدیمی اش زده بود تا استعفا دهد و از زبان صاحب مغازه بشنود که&lt;br /&gt;" بله، شنیده ام که یک مدیر اپرای فرانسوی می خواهد تو را به پاریس ببرد، نمی توانم تو را از تعقیب "شادیهایت متوقف کنم. اما میخواهم چیزی را قبل از رفتن بدانی&lt;br /&gt;او مدالی را که به یک زنجیر آویزان بود از جیبش بیرون آورد&lt;br /&gt;" این مدال معجزه آسای بانوی رحمت ماست. او یک کلیسا در پاریس دارد، به آنجا برو و برای حمایت "از او نماز بخوان. ببین، کلماتی هستند که دور کلمه ی مقدس حکاکی شده اند&lt;br /&gt;"ماریا خواند:" سلام بر مریم پاک دامن، برای ما که به سوی تو آمده ایم دعا کن.آمین&lt;br /&gt;" به خاطر داشته باش که این کلمات را حداقل یک بار در روز تکرار کنی. و"&lt;br /&gt;او درنگ کرد، اما کم کم داشت دیر می شد&lt;br /&gt;اگر روزی برگردی، من منتظرت خواهم ماند. من فرصتم را برای گفتن مساله ی بسیار ساده ای به تو از "دست دادم: من تو را دوست دارم. شاید الان خیلی دیر شده باشد، اما می خواستم که بدانی&lt;br /&gt;شانس های از دست رفته. او خیلی زود معنی آنها را فهمیده بود. اگر چه "دوستت دارم" دو کلمه ای بود که او در دوران بیست و دو سالگی اش زیاد شنیده بود، و هم اکنون آنها برای ماریا به نظر کلمات تهی و بی معنی می آمدند، زیرا هیچ کدام از آنها هیچ وقت به مساله ی عمیق و جدی یا رابطه های ماندگار تبدیل نشده بود. ماریا از او به خاطر کلماتش تشکر کرد، و آنها را در دفترچه یادداشتش یادداشت کرد :هیچ کس نمی داند زندگی برای ما چه ذخیره کرده، خیلی خوب است که همیشه بدانیم در خروج فوری کجاست. او را از گونه بوسید و بدون آن که نگاهی به عقب کند آنجا را ترک کرد.آنها به ریو دو ژنیرو بازگشتند، و طی یک روزپاسپورت او حاضر شد. راجربا چند کلمه پرتغالی و حرکات زیادی گفت: "برزیل واقعا عوض شده است" . به کمک ملسون، تمام خریدهای مهم انجام شد(لباس، کفش، لوازم آرایش، هر چیزی که زنی مثل او می خواهد). در شب خروج آنها به سمت اروپا، آنها با یک کلوپ شبانه رفتند، و وقتی راجر او را در حال رقص دید از انتخاب خود خوشنود شد؛ او به طور حتم در حضور ستاره ی آینده ی کاباره ی کالوجنی بود: دختر تیره با چشمان رنگ پریده و موهایی به سیاهی گراونا(پرنده ی برزیلی که اغلب مو سیاه نامیده می شد). اجازه ی کار از طرف کنسولگری سوییس آماده بود، بنابراین آنها وسایلشان را جمع کردند و روز بعد آنها به سرزمین شکولات ها پرواز کردند،درحالی که ماریا به طور پنهانی نقشه می کشید که آن مرد را عاشق خود کند. او پیر، زشت یا فقیر نبود. چه چیز بیشتری می خواست؟&lt;br /&gt;پایان فصل چهارم&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;فصل پنجم&lt;br /&gt;ماریا کم کم اخساس خستگی می کرد. در فرودگاه قلب او را ترس فراگرفت؛ تشخیص داد که کاملا وابسته به مردی است که در کنار او بود- او هیچ شناختی از آن کشور، زبان یا حتی سرماخوردگی نداشت. رفتار راجر با گذشت زمان فرق می کرد. دیگر تلاشی برای اینکه خوشایند به نظر برسد نمی کرد، اگر چه او هیچ وقت تلاشی برای بوسیدن یا نوازش سینه های ماریا نکرده بود اما فاصله در نگاه او بیشتر و بیشتر می شد. او ماریا را در هتل کوچکی مستقر کرد، و او را به زن جوان برزیلی دیگری معرفی کرد، یک مخلوق غمگین که ویوان نامیده می شد که مسئولیت آماده کردن ماریا برای کار را برعهده داشت&lt;br /&gt;ویوان با خونسردی بالا تا پایین ماریا را برانداز کرد، بدون نشان دادن کوچکترین نشان همدردی برای کسی که به طور وضوح هیچ وقت خارج از کشورش نبوده است. به جای اینکه از ماریا بپرسد که چه احساسی دارد مستقیما کارش را شروع کرد&lt;br /&gt;خودت را فریب نده. هروقت که یکی از رقاصه هایش ازدواج می کنند، او به برزیل سفر می کند، چیزی که روز به روز بیش تر اتفاق می افتد. او می داند که تو چه چیزی می خواهی، و من فرض می کنم که خودت هم می دانی. تو احتمالا دنبال یکی از این سه می گردی- ماجراجویی، پول یا شوهر &lt;br /&gt;چگونه می دانست؟ آیا همه دنبال چیز مشابهی می گشتند؟ یا ویوان قادر بود که ذهن بقیه را بخواند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اینجا همه ی دخترها به دنبال یکی از این سه چیز می گردند&lt;br /&gt;ویوان ادامه داد و ماریا متقاعد شده بود که او قادر به خواندن ذهنش می باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد ماجراجویی، اینجا خیلی سرد است و در کنار این پول کافی که بتوانی خرج مسافرت کنی به دست نخواهی آورد. در مورد پول، از آنجایی که پول اتاق و غذا از حقوقت کم می شود،تنها باید حدود یک سال کار کنی که بتوانی پول بلیط برگشت به خانه ات را بدهی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;!اما&lt;br /&gt;" می دانم این چیزی نیست که با آن موافق باشی، اما واقعیت این است که تو هم مثل هر کس دیگری فراموش کرده یی که یک سوال بپرسی. اگر بیش تر مراقب بودی، اگر قراردادی که امضا کرده ای را می خواندی، دقیقا می فهمیدی خودت را وارد چه ماجرایی می کنی، برای اینکه سوییسی ها دروغ نمی گویند، آنها به سکوت اکتفا می کنند که کمک کننده ی آنهاست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا احساس می کرد که زمین زیر پایش می لرزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مورد شوهر، هر زمان که یکی از دخترها شوهر می کند، راجر متحمل ضرر مالی شدیدی می شود، بنابراین ما از صحبت کردن با مشتری ها منع شده ایم. اگر برای چنین کارهایی تمایل داری، ریسک بزرگی انجام می دهی. اینجا مثل ریو دو برن محل بلند کردن نیست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ریو دو برن؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردها با همسرهایشان به اینجا می آیند، تعداد کمی توریست که به اینجا می آیند و با محیط خانوادگی روبرو می شوند به جاهای دیگری به دنبال زن می روند. من مطمئن هستم که تو رقصیدن می دانی؛ بسیار خوب، اگر تو قادر باشی که آواز هم بخوانی، حقوقت افزایش خواهد یافت، اما دخترهای دیگر حسودی خواهند کرد، بنابراین بهت پیشنهاد می کنم حتی اگر بهترین خواننده در برزیل هستی، آن را فراموش کن و حتی امتحان هم نکن. از همه مهتر، از تلفن استفاده نکن. تو همه ی پولی را که بدست می آوری خرج آن خواهی کرد. و آن هم مقدار زیادی نخواهد بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" او به من قول پانصد دلار در هفته را داده است"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او. بله&lt;br /&gt;×××××××&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه ی خاطرات ماریا، در هفته ی دوم اقامتش در سرزمین سوییسی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کلوپ شبانه رفتم و مدیر رقص که از جایی به نام موراکو آماده بود را ملاقات کردم، و مجبور شدم هرقدمی که او- که هرگز پایش را در برزیل نگذاشته- فکر می کرد سامبا است را یاد بگیرم. حتی وقت نکردم که بعد از آن پرواز طولانی استراحت کنم. از شب اول مجبور شدم که شروع به رقصیدن و لبخند زدن بکنم. ما شش نفر هستیم، و هیچ کدام ما شاد نیست و نمی دانیم که اینجا مشغول به چه کاری هستیم. مشتری ها می نوشند و کف می زنند، بوس در هوا می فرستند و گاهی حرکات وقیحی انجام می دهند&lt;br /&gt;دیروز حقوقم را دریافت کردم، به سختی یک دهم چیزی می شود که در موردش موافقت کرده بودیم، بقیه، بر اساس قرارداد، صرف بلیط پروازم و اقامتم در اینجا خواهد شد. بر اساس حساب و کتاب ِ ویوان، آن یک سال طول خواهد کشید و در این زمان هیچ راه فراری وجود ندارد&lt;br /&gt;و البته فرار به هر جایی چه فایده ای دارد؟ من تازه رسیده ام. من هنوز هیچ چیز را ندیده ام. چه چیزی وحشتناکی در مورد هفت شب ِ هفته رقصیدن وجود دارد؟ من قبلا آن را برای تفریح انجام می دادم. حالا آن را برای پول و شهرت انجام می دهم. پاهایم درد نمی کنند. تنها کار سخت نگاه داشتن همیشگی ِ لبخند بر صورت است&lt;br /&gt;من می توانم انتخاب کنم که قربانی دنیا باشم یا یک ماجراجو در جستجوی گنج. همه ی این ها به طرز نگاه من به زندگی بر می گردد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل شش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کند تازه به دنیا آمده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات می توانستند صبر کنند، در حال حاضر او نیاز به پول داشت، و اینکه آن کشور را بشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد&lt;br /&gt;در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچک آنها بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدند و از ساعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئیس می جنگیدند، فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، که اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. برعکس آن چه که او با دیدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقا مانند توصیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجازه نداشتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حالی گرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمام از کار اخراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کم کم تسلیم غم و خستگی شد&lt;br /&gt;در طول دو هفته ی اول، خانه ای که در آن زندگی می کرد را ترک کرد، به خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمی فهمد حتی اگر- خيــــــــــــلــــي آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمد و ژنبرا برای برزیلی ها&lt;br /&gt;در آخر، بعد از گذراندن ساعت های طولانی و ملالت آور در اتاق بدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبان محلی آنجا را یاد بگیرد&lt;br /&gt;(ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردندد، او باید متفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا نکرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنها را صحبت نمی کنم، تمام روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکر میکنم، سعی می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کنم نه در حال حاضر&lt;br /&gt;یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، به برزیل باز می گردم، با صاحب پارچه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهم. نه!، من نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیانوس می گذرد خودم را به بیرون پرت کنم&lt;br /&gt;از آنجایی که نمی توان پنجره هواپیما را باز کرد ( من اصلا انتظار آن را نداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، من اینجا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زندگی بجنگم. اگر می توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم&lt;br /&gt;پایان فصل شش&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل هفتم&lt;br /&gt;روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیادی دست بند طلا از خود آویزان کرده بودند، زن‌هایی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هایی که خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بود، چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احساس غرور می کرد وقتی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پله- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنها حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته شد و آن را رها کرد&lt;br /&gt;بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار به دور آن شهر دو اسمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تا به حال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(که هیچ کس در شهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگر چه او داخل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد). ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنها بانک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمید چرا تعداد زیادی بانک برای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد&lt;br /&gt;بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کنند- به جوش آمد؛ او عاشق یک عرب شد که با او در یک دوره زبان فرانسوی می خواندند. این عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت به خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و این باعث شد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شود&lt;br /&gt;به محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمی توانند مورد اطمینان باشند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کرد که به او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسیقی و رقاصه های یوگوسلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند&lt;br /&gt;شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص که معشوقه ی عربش به او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا که کلوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است&lt;br /&gt;او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار با زبان فرانسه مستدل، که شامل کلمه ی " وکیل" می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دید- و همه ی این ها به خاطر کلمه ی جادویی "وکیل" بود. او حالا آزاد بود که وقتش را با معشوقه ی عربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از برف بیاندازد و پیروزمندانه به خانه بازگردد&lt;br /&gt;×××××××&lt;br /&gt;اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشند. سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بود را ترک می کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است&lt;br /&gt;اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکن است در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نشده به دینش خیانت کند. حالا او می توانست در حد کافی و معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کار به عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او می دانست هر زمان که بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیسش ازدواج کند تصمیم گرفت با استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد&lt;br /&gt;او اتاق کوچکی اجاره کرد(بدون تلویزیون، او باید تا قبل از اینکه پول زیادی بدست آورد با صرف جویی زندگی می کرد) و از روز بعد در آژانس ها به دنبال کار می گشت. همه ی آنها می گفتند که او به چند عکس حرفه ای نیاز دارد، بعد از مدتی به این نتیجه رسید رویاها ارزان به دست نمی آیند. قسمت زیادی از پولش رو صرف یک عکاس عالی کرد که خیلی کم حرف می زد اما مجموعه ی بزرگی لباس در استدیواش داشت. ماریا ژست ها و لباس های مختلفی را امتحان کرد، میتن و سنگین، باز و غیر معقول، او حتی بیکینی را امتحان کرد که مسئول امنیت هتل در ریو دو ژنیرو می توانست به آن افتخار کند. ماریا چند کپی اضافه از عکس ها خواست و آنها را همراه با نامه ای که در آن توضیح داده بود چه قدر به او در آنجا خوش می گذرد برای خانواده اش فرستاد. همه ی آنها فکر خواهند کرد که ماریا ثروتند و صاحب گنجینه ی حسادت انگیزی از لباس است و او به برجسته ترین دختر شهرش تبدیل خواهد شد. اگر همه چیز طبق نقشه پیش می رفت(او به اندازه کافی کتاب در مورد تفکر مثبت خوانده بود که خودش را قانع کند پیروزیش حتمی است)، سعی خواهد کرد که شهردار را تشویق کند تا میدانی به اسم او در شهر بنا کند&lt;br /&gt;از آنجا که او آدرس ثابتی نداشت، یک تلفن همراه از نوعی که از کارت های از پیش پرداخت شده استفاده می کرد خرید و در روزهای بعد منتظر پیشنهادهای کار شد. در رستوران چینی (که ارزان ترین بود) غذا خورد، و برای گذران زمان به صورت عصبی به مطالعه پرداخت&lt;br /&gt;اما زمان می گذشت و زنگ تلفن به صدا در نیامد. ماریا تعجب می کرد از اینکه وقتی کنار دریاچه قدم می زد به جز چند فروشنده ی مواد که همیشه در مکان مشابهی زیر پلی که باغچه ی زیبای شهر را به قسمت جدید تری از شهر وصل می کرد، بودند، هیچ کس مزاحم او نمی شد. او به ظاهر خودش شک کرده بود تا اینکه همکار قدیمی اش( که به طور شانسی در یک کافه به هم برخورد کردند) به او گفت که مشکلی از سمت او نیست، و این مشکل مردم سوییس است، که به هیچ وجه مزاحم بقیه و خارجی ها نمی شوند زیرا می ترسیدند که به جرم آزار جنسی دستگیر شوند- مساله ای که روابط زن و مرد را حتی بیشتر پیچیده کرده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن را از دست داده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه مردم را تماشا کنم. زمان طولانی را کنار قطار(ترن)هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی آن شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد&lt;br /&gt;آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند؟ یا فکر می کنند انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند&lt;br /&gt;در حال حاضر، خیلی بیش تر از آنی تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق می افتد و باور کنم که من شغلی پیدا خواهم کرد. من اینجا هستم زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایی زندگی من است؛ زندگی یک بازی سریع و سرگیجه آور است؛ زندگی پریدن با پاراشوت است؛ شانس های مختلفی دارد، به زمین افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردی می ماند، خواستن تا رسیدن به قله ی خودت و احساس عصبانی و ناراضی بودن وقتی به آن نمی رسی&lt;br /&gt;دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هر وقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟&lt;br /&gt;خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگر چه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین ها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است، یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانی که سفر طول می کشد من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم&lt;br /&gt;پایان فصل هفتم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فصل هشت&lt;br /&gt;اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد&lt;br /&gt;" من وقت برای خواندن کتاب ندارم"&lt;br /&gt;" منظورت چه است که وقت نداری؟ مگر چه کاری انجام می دهی؟"&lt;br /&gt;" خیلی کارها، تمرین زبان، نوشتن خاطرات، و.."&lt;br /&gt;" و چه؟"&lt;br /&gt;نزدیک بود که ماریا بگوید" منتظر ماندن برای آنکه تلفن به زنگ در آید"، اما فکر کرد که بهتر است چیزی نگوید&lt;br /&gt;" عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو "در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان&lt;br /&gt;" من کتابهای زیادی خوانده ام"&lt;br /&gt;ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود&lt;br /&gt;کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست به ماریا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که ان زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد&lt;br /&gt;" اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخاب کتاب به من کمک کنید؟"&lt;br /&gt;زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع به خواندن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کلاه می آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچه ها آن را مثل یک مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.ماریا فکر کرد: " پس من هیچ وقت یک بچه نبودم". " به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه است". در نبود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا که کلمه ی " عشق" (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) به میان می آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احساسات دردناک و رومانتیک بین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جذاب بود، و او دیگر هر پنج دقیقه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیاطی تنها شانسش را از دست بدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت&lt;br /&gt;و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه ماه بعد از کشف کلمه ی "وکیل" و دو ماه بعد از بی کاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک "بله" ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت "مد" کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند&lt;br /&gt;ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدن به پول نیاز داشت&lt;br /&gt;آنها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلربا تر از راجر به نظر می آد. مرد عرب از ماریا پرسید&lt;br /&gt;" آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ مایرو. تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟"&lt;br /&gt;ماریا جوابی نداد .تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولن در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد&lt;br /&gt;اما عرب به حرفهایش ادامه داد&lt;br /&gt;"این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟"&lt;br /&gt;ماریا گفت که آنها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست خواهد افتاد تصمیم گرفت که با او رک باشد&lt;br /&gt;" من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و "پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم&lt;br /&gt;مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است&lt;br /&gt;"ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد."&lt;br /&gt;یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو "مکثی کردند.مرد عرب گفت:"شما خیلی زیبا هستید&lt;br /&gt;"اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد"&lt;br /&gt;ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد&lt;br /&gt;"لطفا شراب بیشتری برای من بریزید"&lt;br /&gt;مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلن فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد&lt;br /&gt;اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد&lt;br /&gt;" نه لطفن. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم."&lt;br /&gt;ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوس کرده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است&lt;br /&gt;عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی اینها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود--- یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟&lt;br /&gt;مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند&lt;br /&gt;" هنوز تشخیص ندادی؟"&lt;br /&gt;ماریا گفت: " شراب بیشتری لطفن" در حالی که هنوز اشک می ریخت&lt;br /&gt;ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آنها بود دعا می کرد که آنها زودتر آنجا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود&lt;br /&gt;بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت&lt;br /&gt;"آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟"&lt;br /&gt;ماریا خودش نیز از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد.&lt;br /&gt;مرد گفت:"بله" در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده" اما من نمی خواهم که.."&lt;br /&gt;" صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم"&lt;br /&gt;دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب و خوش رو بود که هیچ وقت با یک غریبه آنگونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر به نظر می رسید که برای همیشه مرده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد. پاهایش را باز کرد و منتظر شد که مرد عرب به ارگاسم برسد( او حتی تظاهر هم نکرد که به این مرحله رسیده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را&lt;br /&gt;گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد.سوار شدن تاکسی تا خانه&lt;br /&gt;او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید&lt;br /&gt;×××××××&lt;br /&gt;از دفترچه ی ماریا، روز بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم "بله" یا "نه" بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد.&lt;br /&gt;در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب می کنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقی دان شود؟ یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد که ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.&lt;br /&gt;من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می توانستم پاسخ های مختلفی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.&lt;br /&gt;من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار/ موسیقی دان، نه دندانپزشک/نویسنده یا زن خانه دار/مدل&lt;br /&gt;پایان فصل هشت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;فصل نهم&lt;br /&gt;اینگونه بود که این اتفاق افتاد. به همین آسانی. او در شهری غریبی بود که کسی او را نمی شناخت، اما امروز در آن حس آزادی عجیبی می کرد. جایی که لازم نبود خودش را به هر کسی توضیح دهد. او تصمیم گرفت برای اولین بار در این چندین سال تمام روز را به تفکر در مورد خودش اختصاص دهد. تا به امروز او همیشه ذهنش را مشغول این می کرد که مردم دیگرچه فکر می کنند: مادرش، دوستان مدرسه اش، پدرش، آدم های آژانس مد، معلم فرانسه، خدمتکار، کتابدار، غریبه در خیابان. در حقیقت هیچ کس به هیچ چیز فکر نمی کرد، نه لا اقل در مورد ماریا، یک غریبه ی فقیر، که اگر فردا هم ناپدید شود حتی پلیس هم متوجه نخواهد شد&lt;br /&gt;او زودتر از هر روز بیرون رفت، در کافی شاپ همیشگی صبحانه خورد، دور دریاچه قدم زد و در آنجا به دیدن نمایشی که توسط پناهنده ها برگذار می شد پرداخت. یک زن که با یک سگ کوچک مشغول قدم زدن بود به ماریا گفت که آنها کرد هستند، و ماریا به جای آن که تظاهر کند جواب را می داند تا ثابت کند باهوش تر از آن است که مردم فکر می کنند، پرسید&lt;br /&gt;"کردها از کجا آمده اند؟"&lt;br /&gt;زن نمی دانست، چیزی که ماریا را سوپرایز کرد. جهان مثل این می ماند: مردم جوری حرف می زنند که همه چیز را می دانند، اما اگر جرات کنی که یک سوال بپرسی، آنها هیچ چیز نمی دانند. او به یک کافی نت رفت و فهمید که کردها از کردستان آمده اند، یک کشور که وجود ندارد و هم اکنون بین ترکیه و عراق قسمت شده. او دوباره به دریاچه برگشت و دنبال زن و سگش گشت، اما آنها رفته بودند. احتمالن چون سگ بعد از نیم ساعت نگاه کردن به آن آدم ها با پرچم و روسری و موسیقی و دادهای عجیب خسته شده بود&lt;br /&gt;" من حقیقتن شبیه آن زن هستم. یا حداقل شبیه او بودم. کسی که تظاهر می کرد همه چیز را می داند، در سکوت خود پنهان شده بودم، تا وقتی که مرد عرب مرا عصبانی کرد و من جرات آن را پیدا کردم که به او بگویم تنها چیزی که می دانم تفاوت بین دو نوشابه بود. آیا او شوکه شده بود؟ آیا او نظرش در مورد من عوض شد؟ البته که نه. او باید در برابر صداقت من متحیر شده باشد. هر وقت سعی کرده ام که از آنچه هستم باهوش تر به نظر برسم بازنده بودم.خوب، کافی است&lt;br /&gt;او به آژانس مد فکر کرد. آیا آنها می دانستند مرد عرب واقعن چه می خواهد یا آنها واقعن فکر می کردند او می خواهد برای ماریا در کشورش کار پیدا کند؟&lt;br /&gt;واقعیت هر چیزی که بود، ماریا در آن صبح خاکستری در ژنو احساس تنهایی کمتری کرد، با دمایی نزدیک به صفر و نمایش کردها، واگن ها که برای هر توقف سر وقت می رسیدند، مغازه هایی که جواهراتشان را دوباره در ویترین به نمایش می گذاشتند، بانک ها باز می شدند، گداهایی که خوابیده بودند و سوییسی هایی که به سر کار می رفتند. او کم تر احساس تنهایی می کرد چون کنارش زنی نشسته بود که احتمالن به چشم رهگذرها نمی آمد. ماریا قبلن حواسش به او نبود اما او کنارش نشسته بود&lt;br /&gt;ماریا به زن نامرئی کنارش لبخند زد. زن که شبیه مریم مقدس ، مادر مسیح بود به او لبخند زد و به او گفت: مواظب باش همه چیز آنقدر که تو فکر می کنی ساده نیست. ماریا نصیحت او را نادیده گرفت و به او گفت که او او بزرگ شده و مسئول تصمیم های خودش است، و نتوانست باور کند که یک توطئه دنیوی برخلاف او انجام شده باشد. او یاد گرفته بود که مردمی وجود دارند که حاضرند برای یک شب هزار فرانک سوییس بپردازند، برای نیم ساعت بین پاهای او، و تمام چیزی که او باید در موردش در روزهای آینده تصمیم می گرفت این بود که آیا با آن هزار فرانک بلیط برگشت به شهر زادگاهش را بخرد یا کمی بیشتر بماند تا پول کافی بدست آورد تا برای خانواده اش خانه، برای خودش چند لباس زیبا، و بلیط به تمام مکان هایی که آروزی دیدنشان را می کرد، بخرد&lt;br /&gt;زنی که کنارش نشسته بود دوباره گفت که مسایل انقدر ساده نیستند، اما ماریا با این که از این مصاحبت خوشحال بود اما از او درخواست کرد مزاحم افکار او نشود، زیرا او نیاز داشت که تصمیم های مهمی بگیرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او شروع کرد به تحلیل کردن، این بار با دقت بیشتری، امکان برگشتن به برزیل. دوست دخترهایش که تا به حال حتی شهر زادگاهشان را ترک نکرده بودند خواهند گفت که او از شغلش اخراج شده، که او هیچ وقت آن قدر استعداد نداشته که ستاره ی جهانی شود. مادرش باید ناراحت باشد از اینکه مبلغی که به او قول داده شده بود ماهانه به دستش برسد هرگز به او نرسیده، حتی با اینکه ماریا در نامه هایش به او اطمینان می داد که اداره ی پست باید آنها را دزدیده باشد. پدرش از این به بعد برای همیشه با نگاهی که درآن " من به تو گفته بودم" موج می زند به او نگاه می کند. او دوباره به سر کارش برخواهد گشت، پارچه می فروشد، و با صاحب کارش ازدواج خواهد کرد- اویی که با هواپیما سفر کرده بود،پنیرهای سوییسی خورده بود ،فرانسه یاد گرفته بود و در برف راه رفته بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از طرف دیگر، نوشیدنی هایی وجود داشت که به ازایش او می توانست هزار فرانک دریافت کند. شاید زیاد طول نکشید- از همه ی اینها گذشته، زیبایی به سرعت باد تغییر می کند، اما او در یک سال می تواند آن قدر پول بدست آورد که دوباره روی پای خودش بایستاد و به دنیا بازگردد، این بار با شرایط دلخواه خودش. تنها مشکل واقعی این بود که او نمی دانست چه کند؟ چه گونه شروع کند. او روزهایی که در "کلاب خانوادگی شبانه" کار می کرد را به خاطر آورد که دختری از مکانی به نام ریو دو برن نام برده بود- در حقیقت این یکی از اولین حرف هایی بود که او زد حتی قبل از آنکه به ماریا نشان دهد چمدان هایش را کجا بگذارد&lt;br /&gt;ماریا یکی از نقشه هایی ژنو را پیدا کرد. یک مرد آنجا ایستاده بود و ماریا از او پرسید آیا می داند ریو دو برن کجا است. مرد در حالی که شیفته شده بود از او پرسید منظورش خیابان ریو دو برن است یا به دنبال جاده ای می گردد که به برن، پایتخت سوییس می رود.ماریا گفت که به دنبال خیابانی در ژنو می گردد. مرد با نگاهش او را برانداز کرد و بدون گفتن کلمه یی ، در حالی که متقاعد شده بود آن یک دوربین مخفی بود که از احمق جلوه دادن مردم لذت می برد، دور شد. ماریا برای پانزده دقیقه نقشه را مطالعه می کرد- شهر بزرگی نبود- و در آخر مکانی را که می خواست پیدا کرد&lt;br /&gt;دوست نامرئی او که در زمانی که ماریا نقشه را مطالعه می کرد ساکت بود حالا سعی می کرد که برای ماریا دلیل بیاورد- این یک مسئله ی اخلاقی نیست، در مورد رفتن به راهی است که بی بازگشت است&lt;br /&gt;ماریا گفت که اگر پول کافی برای رفتن به خانه به دست آورد، به اندازه ی کافی بدست آورده که از هر شرایطی خلاص شود. در کنار اینها، هیچ کدام از مردمی که می گذشتند راهشان را انتخاب نکرده بودند. این واقعیت زندگی است. ماریا به دوستش گفت:"ما در جهان اشک ها زندگی می کنیم"." ما می توانیم هر گونه آرزویی داشته باشیم، اما زندگی سخت است، جبران ناپذیر و غمناک. تو سعی داری به من چه بگویی: که مردم سعی بر این دارند که من را محکوم کنند؟ هیچ کس نخواهد فهمید- این یک وجهه از "زندگی من است&lt;br /&gt;دوست نامرئی اش با یک لبخند غمگین و شیرین ناپدید شد&lt;br /&gt;ماریا به یک شهر بازی رفت و برای ترن هوایی یک بلیط خرید. او همراه دیگران داد زد، با اینکه می دانست هیچ خطری وجود ندارد و همه ی اینها یک بازی است. در یک رستوران ژاپنی غذا خورد. با این که نمی فهمید در حال خوردن چه چیزی است و فقط می دانست که گران است و احساس می کرد در حس و حالی است که دوست دارد به خودش اجازه ی هر گونه خوش گذرانی را دهد. او شاد بود، نیازی نبود که منتظر زنگ تلفن بماند یا برای هر سانتیم(یک صدم فرانک) که خرج می کند نگران شود&lt;br /&gt;آن روز او برای آژانس یک پیغام گذاشت تا از آنها تشکر کند و به آنها بگوید که ملاقات به خوبی پیش رفت. اگر آنها صادق بودند برای عکس ها درخواست می کنند. و اگر دلال زنان بودند، ملاقات های بیش تری ترتیب خواهند داد&lt;br /&gt;او از پل گذشت تا به سمت اتاق کوچکش رود و تصمیم گرفت هر چه قدر هم که در آورد و با وجود همه ی نقشه هایی که داشت به طور حتم هیچ وقت تلویزیون نخواهد گرفت. او نیاز داشت که فکر کند. که همه ی وقتش را صرف فکر کردن کند&lt;br /&gt;از دفترچه خاطرات ماریا در آن شب( که در حاشیه ی آن یادداشت کرده بود" مطمئن "نیستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من کشف کردم که چرا یک مرد به خاطر زن ها پول می پردازد: او می خواهد که شاد &lt;br /&gt;باشد&lt;br /&gt;او هزار فرانک نمی پردازد که فقط یک ارگاسم را تجربه کند. او می خواهد که شاد باشد. من هم می خواهم، هر کسی می خواهد اما هیچ کس شاد نیست. من چه چیزی به دست آورده ام که از دست بدهم، اگر برای یک مدت تصمیم بگیرم که... باشم. این کلمه ی سختی است که بنویسم یا حتی در موردش فکر کنم... اما بگذار بی پرده باشیم. من چه چیزی را از دست می دهم اگر تصمیم بگیرم برای یک مدت فاحشه باشم؟&lt;br /&gt;شرف.شان. عزت نفس. اگرچه، وقتی در موردش فکر می کنم، من هیچ وقت هیچ یک از آنها را نداشته ام. من به خواسته ی خود به دنیا نیامدم، من هیچ وقت هیچ کس را نداشتم که دوستم داشته باشد، من همیشه تصمیم اشتباه گرفته ام- حالا به زندگی اجازه می دهم برای من تصمیم بگیرد&lt;br /&gt;پایان فصل نهم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-113197739517721896?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/113197739517721896/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=113197739517721896' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/113197739517721896'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/113197739517721896'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='داستان یازده دقیقه نوشته ممنوع پائیلوکوئیلو'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-111053509118456561</id><published>2005-03-11T01:26:00.000-08:00</published><updated>2005-03-11T01:58:11.186-08:00</updated><title type='text'>سارا دوباره قسمت ابن السلام شد</title><content type='html'>&lt;strong&gt;سلام دوستان من نمیدونم چرا ولی خدامی خواد که من اینجوری هی بی خونه باشم ولی&lt;br /&gt;باور کنید دیگه ازاین اخری تکون نمی خورم&lt;br /&gt;از این به بعد ادرس این وبلاگ به این ادرس جدید تغییر کرده اونجا منتظر همه شما هستم به امید دیدار &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;http://kamoo.blogfa.com&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منظر همتون هستم دوستان واسه لینک آمار بدن اونجا درستش کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداحافظ خوبی های همه شما&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-111053509118456561?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/111053509118456561/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=111053509118456561' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/111053509118456561'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/111053509118456561'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/03/blog-post.html' title='سارا دوباره قسمت ابن السلام شد'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110863624470548805</id><published>2005-02-17T01:52:00.000-08:00</published><updated>2005-02-17T02:30:44.710-08:00</updated><title type='text'>آن قدر خوب و عزيزي كه به هنگام وداع/ حيفم آيد كه تو را دست خدا بسپارم</title><content type='html'>سلام &lt;br /&gt;دوستان خسته نباشيد&lt;br /&gt;يك غزل و يك متن دارم كه حتما بخونيدو از دست نديد&lt;br /&gt;راستي نشريه شماره سوم ايرن در چاپ مي باشد دوستاني كه مايل هستند كارشون توي اون چاپ بشه مي تونن كارهاشونو به ايميل من بفرسنتدتا هرچه زودتر كارا رو تموم كنيم ضمنا تولد دوستم نويد رو هم تبريك مي كم با اين كه خيلي دير شده&lt;br /&gt;ادرس ايميل من براي شعر هاي شما &lt;br /&gt;uoota1983@yahoo.ca&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هنوز پشت همين شيشه ها و لو لوها!&lt;br /&gt;هنوز ورد ودعا و كتاب جادو ها!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز قصه همان ماجراي تكراري است :&lt;br /&gt;دماغ ها و دهنها و چشم و ابرو ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شراب رابده و بي خيال عالم باش &lt;br /&gt;به هيچ جا نرسيدند اين هياهو ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شراب را بده و مست كن ، بزن برويم &lt;br /&gt;به يك طبيعت وحشي به جمع آهو ها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به آخر همه اين تلاش و كوشش ها &lt;br /&gt;به اصل اين هيجانات و اين تكاپو ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و بعد توي خيابان بخوان بزن و برقص &lt;br /&gt;شبيه مردم ديوانه ـ بچه پر رو ها ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و هيچ چيز نبايد كه مانعت بشود&lt;br /&gt;نه حرف مردم و نه چوب ها نه چاقوها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و فرض كن كه رسيدي به ‍آخر قصه &lt;br /&gt;به آخر همه شيشه ها و لولو ها &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خانه اي كه علي رغم كوچكي ، در آن &lt;br /&gt;هوا خوش است به يمن حضور شب بو ها.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;*******************************&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;مكان : محل قديمي كافه ي" فانوس"&lt;br /&gt;و سال سيصد و هشتاد و عهد دقيانوس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- بدين وسيله شما را به عقد دائمي...&lt;br /&gt;صداي هق هقي از لا به لاي تور عروس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداي سكه و موزيك و كِل كشيدن و بعد&lt;br /&gt;تمام مي شود اينجا شمارش معكوس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سه چار ساعت بعد و شب و اتاق سياه&lt;br /&gt;شبيه تصويري تار از عمق اقيانوس&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كشيده مي شود آرام پرده هاي تئاتر&lt;br /&gt;به روي دختر دريا مي افتد اختاپوس.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*********************************&lt;br /&gt;نوشته های چند کودک نفهم&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;نام و نام خانوادگی : کاظم ترک زاده تبریزی&gt; &lt;کلاس : دبستان&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موضوع انشاء : ۱۳ نوروز را چگونه در کردید ؟ &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است ! &lt;br /&gt;اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت &lt;br /&gt;ما را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در &lt;br /&gt;راه خيلی چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه! &lt;br /&gt;خواهرم یک بار دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا پوست تخمـه اش را بریزد &lt;br /&gt;و یک ترانزیت از کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم از بازو کنده شـــــــــد و ما &lt;br /&gt;خیلی خندیدیم ! ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من خود اکـــــــــبر آقا را &lt;br /&gt;ندیدم ولـــــــــــی پدرم که او را دیده است میگوید خیلی جوجه اسـت ! من خیلی &lt;br /&gt;نوشــــــــابه خوردم و پدرم یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت بشاشـم به &lt;br /&gt;طبیعت ! در جاده خیلی برف آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با گوله برف به &lt;br /&gt;پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت و در &lt;br /&gt;ماشین را محکم بست ! &lt;br /&gt;ما به متل قو رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم قیلـون و چایی ســـفارش داد . &lt;br /&gt;پدرم خیلی قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در متل قـو هم از رژیمش دست بر &lt;br /&gt;نمیدارد و درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب &lt;br /&gt;سفارش میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب قاطی میکند ! &lt;br /&gt;کنار ما چند تا جوان نشسته اند و آواز میخوانند : &lt;br /&gt;میخوام برم زن بگیرم ! پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و ... &lt;br /&gt;پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم &lt;br /&gt;به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما &lt;br /&gt;در کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت و من خیلی کتک خوردم ...&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110863624470548805?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110863624470548805/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110863624470548805' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110863624470548805'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110863624470548805'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/02/blog-post_17.html' title='آن قدر خوب و عزيزي كه به هنگام وداع/ حيفم آيد كه تو را دست خدا بسپارم'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110821151742693073</id><published>2005-02-12T04:23:00.000-08:00</published><updated>2005-02-12T04:44:33.153-08:00</updated><title type='text'>اگر انچه را که دوست داری نداری لااقل انچه را که داری دوست بدار (ولتر)</title><content type='html'>سلام دوستان قرار نبود دیگه بنویسم&lt;br /&gt;ولی اومدم  بگم که این هفته هم با صدای تو اغاز شد &lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt; صدای تو می بارد &lt;br /&gt;ومن زنده ام هنوز&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به بانوی تمام روزهای بارانی ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;اوج شادکامی زندگی این است که بدانی یک نفر دوستت دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;ویکتور هوگو&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر سد و مانعی میتواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110821151742693073?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110821151742693073/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110821151742693073' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110821151742693073'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110821151742693073'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/02/blog-post.html' title='اگر انچه را که دوست داری نداری لااقل انچه را که داری دوست بدار (ولتر)'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110707898267754889</id><published>2005-01-30T01:00:00.000-08:00</published><updated>2005-01-30T02:02:51.933-08:00</updated><title type='text'>همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد</title><content type='html'>&lt;strong&gt;سلام دوستان امیدوارم خوب باشید&lt;br /&gt;گاهی وقتا اونقدر اگاه نیستی که بتونی بعضی چیزا رو درک کنی&lt;br /&gt;بعضی وقتاادم اونقدر خسته هست که حال و حوصله هیچ چیز و هیچ کس رو نداره و دوست داره &lt;br /&gt;تنها باشه یه جای اروم یه جایی که توی سکوت غرق بشی &lt;br /&gt;بعضی وقتا خوبه ادم توی یه سری چیزا غرق بشه&lt;br /&gt;و بعضی وقتا باید به احساس خودت احترام بذاری وبه اون عمل کنی تا بتونی ادامه راهتو پیدا کنی و من احساس می کنم باید برم مر خصی یه مدت طولانی و درب این وبلاگ رو هم تخته کنم&lt;br /&gt;خیلی خسته ام خیلی دوست دارم برم و نباشم &lt;br /&gt;وباید رفت و باید نبود باید از ابتدا ساخت وباید ویران کرد که این ابتدای سازندگیست&lt;br /&gt;من اخرین شعر خودمو واستون میزارم امیدوارم خوشتون بیاد و از همین جا با همتون خدا حافظی می کنم امیدوارم خوب مهربان و پاینده باشید &lt;br /&gt;این شعر هم تقدیم به تو که در طول سفر&lt;br /&gt; مهربان بودی و دستی بودی برای برخاستن من در زمان زمین خوردگی ام به تو بانوی تمام&lt;br /&gt; شعر هایم بانوی سفر های دور و درازم به تو که بودی و خوب می فهمیدی &lt;br /&gt; تو که هنگام رفتن مهربان نگاه می کردی و حتی نگاهت بدرقه راه من بود&lt;br /&gt;بدرود مهربان ترین دوستانم    &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وبعد رفتن تو پشت یک نفر خم شد&lt;br /&gt;سکوت بود قصد زندگیش / میل بودنش کم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شکسته شد همه خاطرات شیرینش&lt;br /&gt;زمین غریبه شد و برایش زمان جهنم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به شکل وهم ووحشت به تو رسید از دور&lt;br /&gt;و چشم های میشی تو پیش او مجسم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به سادگی به حرکت خوداوشتاب دادورسید&lt;br /&gt;به دست های گرم تو بانو / کمی مصمم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;&amp;&lt;br /&gt;دو صندلی و بعد حرکت یک اتفاق طولانی&lt;br /&gt;درخت ،پنجره ، باران که کندو نم نم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&amp;&amp;&lt;br /&gt;و توی خیالش به فکر عقد تو بود&lt;br /&gt;تو را کشید توی صفحه ذهنش اگرچه مبهم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو دست دور گردن تو شکل حلقه شادی&lt;br /&gt;نشسته بود / و شوقش به قدر عالم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نقطه بود بعد خیالش / و حرکت اتوبوس&lt;br /&gt;کنار عکس بچگی تو وسهم او غم شد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گیلاوند 8 زمستان 83&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110707898267754889?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110707898267754889/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110707898267754889' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110707898267754889'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110707898267754889'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_30.html' title='همیشه پیش از انکه فکر کنی اتفاق می افتد'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110649566799700838</id><published>2005-01-23T07:49:00.000-08:00</published><updated>2005-01-23T07:54:27.996-08:00</updated><title type='text'>آنقدر مهر تو را جاي دهم در دل خويش    كه خجالت زده آيي و بگويي كه بس است</title><content type='html'>&lt;strong&gt;و مشخصات متولدین آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; SCORPIO عقرب آبان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مشخّصات كلي :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قوي و قدرتمند ، مصمّم و با اراده پولادين ، ورزشكار ، هوشيار ، حسّاس و خجول ، در ظاهر آرام ولي در باطن خروشان ، انتقامجوي شديد ، پر انرژي ، واقعاْ كوشا ، عاشق ماورالطبيعه ، اهل معنويّات ، عاشق مسائل مرموز ، هر كاري را به پايان مي رساند ، مشكوك و كنجكاو و تودار ، مجري بسيار خوب ، پايدار و با ثبات ، محقّق ورزيده ، كاشف و دانشمند ، علاقه مند به تفتيش عقايد ، فكر سايرين را مي خواند ، داراي روح قوي ، واقعاْ اميدوار ، فرمانده و سياستمدار ، مقاوم و پر تحمّل ، فنا ناپذير ، عدّه كمي را وارد زندگي خود مي كند ، عاشق تولّد مجدّد ، داراي اهداف عالي ، بلند پرواز ، علاقه‌مند به روانكاوي و روانشناسي ، پر شور و حرارت ، پدري فداكار ، عاشق نصيحت كردن ديگران ، داراي افكار تخيّلي و ايده آل ، زيبا ، حسود ، موقع شناس ، جاه طلب ، خشن ، قابل اعتماد ، متنفّر از دروغ ، با وقار ، منطقي ، ماجراجو ، عاشق اسرار حيات و جهان ، با اعتماد به نفس ، شجاع و دلير ، كمال گرا ، اهل معنويّات و واقعاْ قاطعانه عمل مي كند .&lt;br /&gt; مرد&lt;br /&gt; تيز هوش، با اراده، خواستار هدفهاي بزرگ، پدري دلسوز و مهربان، مواظب باشيد كه هرگز به مرد متولد اين ماه دروغ نگوئيد و احساسات او را جريحه دار نكنيد و يا بر خلاف غرور مردانه او رفتار و گفتاري نداشته باشيد زيرا كه انتقام و عكس العمل خشمگينانه او بسيار سوزنده و خطرناك است.&lt;br /&gt;زن&lt;br /&gt; طناز و زيبا، خانه دار و گرم، حسود و انتقامجو، راز دار و خود دار، موقع شناس و گاه جاه طلب، جذاب و مغرور و با اعتماد به نفس، براي متولد اين ماه اندكي علاقه و يا اندكي تنفر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مفهوم ندارد يا عاشق است يا دشمن و در غير اينصورت كاملا بي تفاوت و بي اعتناست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;                               &lt;strong&gt;&lt;br /&gt;                               ای عشق...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                            گريه کن که اينجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                             تيشه فرهاد را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                              در قلب زندگی&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;                            چه شيرين شکسته اند!&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110649566799700838?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110649566799700838/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110649566799700838' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110649566799700838'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110649566799700838'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_23.html' title='آنقدر مهر تو را جاي دهم در دل خويش    كه خجالت زده آيي و بگويي كه بس است'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110621432344949251</id><published>2005-01-20T01:58:00.000-08:00</published><updated>2005-01-20T01:45:23.450-08:00</updated><title type='text'>در قرن بیست و یک غم همدرد مسخره است</title><content type='html'>&lt;strong&gt;خدمت به ديگران كسر شان نيست ، بلكه امتياز است . خدمتي كه با طيب خاطر انجام شود ، غرور را از ميان خواهد برد و آرامش درون را جايگزينش خواهد كرد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تحقير ديگران ، سستي و تزلزل خود را نشان مي دهيم . نيكي و مهرباني با ديگران ، انعكاس پيروزي دروني است  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورهاي قلبي ات ، تعيين كننده ي شخصيت آتي تو هستند . اگر بر مسائل حقير تمركز كني ، حقير خواهي شد و اگر بر افكار متعالي تمركز كني ، افتخار نصيبت خواهد شد  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;افكار تو بر دريافتي كه از دنياي پيرامون داري رنگ مي دهد . افكار منفي حتي سفيد را خاكستري نشان مي دهد و افكار مثبت حتي يك روز خاكستري را زيبا مي كند  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زيبايي حقيقي نوري است كه از درون ساطع مي شود . منشأ آن افكار مثبت ، محبت و فضيلت هاي اخلاقي است . زيبايي صورتكي نيست كه انسان به چهره بگذارد و به آن مباهات كند . اشتباه است اگر فكر كنيم زيبايي مختص جواني است . هر سني زيبايي خاص خودش را دارد  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدر شناس باش و قدر شناسي را ابراز كن . از دهنده ي هديه بيشتراز خود هديه قدر داني كن  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرت خيانت و بدي ابدي نيست . به عيب جويي ديگران ، درست يا نادرست توجه نكن ، اما قلبا" از آنها سپاسگذار باش . اگر مي خواهي بر كساني كه به تو بدي كرده اند غلبه كني ، از آنها نزد ديگران به خوبي ياد كن . با تاريكي نمي شود بر تاريكي غلبه كرد . سلاح مؤثر بر تاريكي ، نور است  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(جي دونالد والترز)                                    &lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110621432344949251?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110621432344949251/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110621432344949251' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110621432344949251'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110621432344949251'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_110621432344949251.html' title='در قرن بیست و یک غم همدرد مسخره است'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110596664856381619</id><published>2005-01-17T04:48:00.000-08:00</published><updated>2005-01-17T04:57:28.563-08:00</updated><title type='text'>انجا که ازدواجی بی عشق شروع می شود عشقی بدون ازدواج وجود دارد</title><content type='html'>&lt;strong&gt;حسادت را از خود دور كن . قناعت را در وجودت تقويت كن . از داشتن دوستان واقعي راضي و شاكر باش .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سعي نكن همواره ديگران را از خودت راضي نگه داري . كافي است براي ديگران دوستي صادق باشي .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر بگذاري ، زندگي مي تواند مثل سوار شدن بر چرخ و فلك تفريحي باشد . يك روز بالا برود و روز بعد پائين بيايد . از درونت فرمان بگير ، خواه زندگي بر وفق مراد باشد ، خواه توأم با مشكل . همه چيز در حال تغيير است . از هيچ چيز زياده خوشحال يا ناراحت نشو . زيرا هيچ چيز در اين دنيا هميشه يك جور نمي ماند . سعي كن تعادل افكارت را حفظ كني .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگام صحبت با ديگران منصف باش و سعي كن نقطه نظرات آنها را بفهمي و محترم بشماري . زيرا تنها با درك كردن ديگران است كه مي توان به تغيير آنها اميدوار بود . تنها حقيقت است كه ارزش نهايي دارد ، نه عقايد و نظريات مختلف .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي ديگران مانند يك مادر باش . بي هيچ انتظاري ببخش و توقع پاداش نداشته باش . با اين كار از زندگي هزاران برابر پاداش خواهي گرفت .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامي كه ديگران به تو بدي مي كنند ، با محبت ، مهرباني ، درك و بخشش ، نا هنجاري عدم تعادل آنها را شفا بده .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ارزش هاي زنانه به نوبه ي خود از قدرتي برابر با ارزش هاي مردانه برخوردار است . هوا و آب همان قدر قدرت دارند كه آتش دارد . صبر ، بردباري ، پذيرش و قدرت انطباق با شرايط ، منجر به پيروزي خواهد شد ، در حالي كه پر خاشگري در چنين شرايطي شكست به دنبال خواهد داشت .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                  ( جي دونالد والترز)&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110596664856381619?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110596664856381619/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110596664856381619' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110596664856381619'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110596664856381619'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_110596664856381619.html' title='انجا که ازدواجی بی عشق شروع می شود عشقی بدون ازدواج وجود دارد'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110569496441194254</id><published>2005-01-14T01:00:00.001-08:00</published><updated>2005-01-14T01:29:24.410-08:00</updated><title type='text'>شمشير عقل را در آتش عمل شكل بده . فكري را دنبال كن كه نه فقط منطقي ، بلكه عملي هم باشد </title><content type='html'>&lt;strong&gt;             به نام آفريننده سيب ها&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو به من خنديدي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و نمي دانستي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من به چه دلهره از باغچه همسايه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                سيب را دزديدم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باغبان از پي من تند دويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيب را دست تو ديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غضب آلود به من كرد نگاه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                              سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و تو رفتي و هنوز &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال هاست كه در گوش من آرام آرام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خش خش گام تو تكرار كنان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                              مي دهد آزارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و من انديشه كنان &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرق اين پندارم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كه چرا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                    خانه كوچك ما &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                              سيب نداشت&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;رازهايي براي شما&lt;br /&gt;با خودت صادق باش و نگران آنچه ديگران درباره ات فكر مي كنند نباش . تعريفي را كه آنها از تو دارند نپذير ، خود ، خودت را تعريف كن .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;از قدرت خود مايه بگذار و بر قدرت ديگران تكيه نكن . استعدادهاي خودت را پرورش بده و به استعدادهاي مردم غبطه نخور .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي گردابي از افكار ناراحت كننده ، با شوخ طبعي و خنده اي از ته دل ، از بين خواهد رفت .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگترين شفا بخش ، عشق است .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قدرت درك يافته هايي را كه از تجربيات مختلف به دست مي آوري ، افزايش بده . آن را در سكوت بارور كن و به صورت خرد در اختيار ديگران قرار بده .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بگذار كه لبخند در قلبت بارور شود و از دريچه ي چشم هايت به دنيا بتابد . مانند لبخندهاي دوستانه ، شفا بخش و سپاسگذار باش .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نخواه كه ديگران را با زيبايي و جذابيت زنانه جذب كني . زيرا هر چند داشتن اقتدار بر ديگران ارضا كننده است ، اما به تدريج وجودت ناقص و ضعيف خواهد شد . سعي كن با الهام بخشيدن به ديگران و تحسين اهداف عالي آنها ، خود را قوي كني .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هنگامي كه وسوسه مي شوي تا حرف هاي كنايه آميز و نيشدار به ديگران بزني ، يادت باشد كه فلفل زيادي ، طعم غذا را خراب مي كند .كلمات نسنجيده ، دوستي هاي با ارزش را تباه مي كند &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظرفيت عشق وجودت را با دوست داشتن همه ي انسان ها و تمامي زندگي افزايش بده .&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همواره به ديگران كمك كن و همراهي شان كن تا به تعالي برسند . آن گاه خود نيز از درون به تعالي خواهي رسيد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;                                                                                     (جي دونالد والترز)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ************************&lt;br /&gt;ويك شعر بسيار زيبا به تو كه به زشت بودن چشمهات اعتراف كردي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امشب هم در دورترین نقطه ی نگاهت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار پرچین بی لبخند و بی اشک ایستاده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر چه در فلسفه ی نامحدودت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام داشته های من برابر با نداشتن است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من با همین شعرهای بغض کرده&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میتوانم در تکه ای از آسمان دل خون وجودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانه های سرخ اشک بکارم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چراغهایت را خاموش کن..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پرده هایت را به رویم بکش..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من دلگیر نخواهم شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و آن روز که بهانه آوردی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دوستی کاغذیمان را مچاله کردی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من بی لبخند و بی اشک &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار پرچین ایستاده بودم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما بدان اینجا به غیر از من و جای خالیت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چیزی نیست که همنام تو باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس بدان جای خالیت همیشه &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قلبم خالی می ماند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;....با توام آهای&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110569496441194254?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110569496441194254/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110569496441194254' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110569496441194254'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110569496441194254'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_14.html' title='شمشير عقل را در آتش عمل شكل بده . فكري را دنبال كن كه نه فقط منطقي ، بلكه عملي هم باشد '/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110511246374991369</id><published>2005-01-07T07:36:00.000-08:00</published><updated>2005-01-07T07:41:03.750-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان من امیدوارم سال جدید میلادی واسه همتون سال خوبی باشه &lt;br /&gt;یه غزل تقدیم می کنم به همه بچه های انجمن شعر وادب دانشگاه آزاد تفت که هفته پیش&lt;br /&gt;بین اونا بودم و حسابی خوش گذشت و دوست دارم اگه شعراشون رو واسه من بفرستن بذارم توی وبلاگ خودم تا همه استفاده کنند البته این شعر در وب دوست خوب من محمد اسماعیل زاده هم موجود می باشد که دوستان می توانند از این وبلاگ خوب هم دیدن کنند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آيا رديفِ شعرِ ياس آلود مرگ است؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قطعا &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; علاج درد هر موجود مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگي به شكل منطقي ،  شكل اساطير&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرگي كه در پس لرزه اش هم دودِ مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابليس ، آدم ، قصه ي تلخ تباني &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بعد از كثافت كاريش ، هر بود ، مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرقي ندارد د ر ميان گل بيفتي &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديدي كه بعد از آتش نمرود مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرقي ندارد يك ، دو روزي زودتر اين .. .. ..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي خدا گفته كه نامحدود مرگ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بافرض اينكه حرفهايم چرت و پرت است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باخود بگو كه انتهايِ رود مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كاري ندارد سد معبر پيش يك رود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنجا كه دنياي تو شد مسدود ، مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لكاته ي شعرِ من اين انديشه ي من&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن پيرمرد پنزلي در دود، مرگ است ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردي دچار مرگ ، مرگي شكل اين شعر.. .. .. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردي دچار حسرت و كمبود مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;يك حلقه ي دارِ طلايي روي سقف است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك مرد خوشبختِ شتابان ، زود ، مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين انتهايِ زندگي، اين خط ممتد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنچه كه بعد از تو نشد نابود، مرگ است &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستان نظر یادتون نره  من منتظر حر فهای شما هستم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110511246374991369?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110511246374991369/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110511246374991369' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110511246374991369'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110511246374991369'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post_07.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110477505285737751</id><published>2005-01-03T09:20:00.000-08:00</published><updated>2005-01-03T09:57:32.856-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>اين غزل از  حسين منزوی و از کتاب «با عشق در حوالی فاجعه » تقديم ميگردد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه فرشته ام نه شيطان کيم و چيم همينم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه زباذم و نه آتش که نواده ی زمينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم و چراغ خردی که بميرد از نسيمی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه سپيده دم به دستم نه ستاره بر جبينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منم و ردای تنگی که به جز «من» اش نگنجد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه فلک بر آستانم نه خدا در آستينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه حق حقم نه ناحق نه بدم نه خوب مطلق&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سيه و سپيدم :ابلق ٬ که به نيک و بد عجينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه برانمش نه در بر کشمش٬غم است ديگر!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چه بگويم از حريفی که منش نميگزينم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نزنم نمک به زخمی که هميشگیست باری&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که نه خسته ی نخستين نه خراب آخرينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;┘&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تب بوسه ايم از آن لب به غنيمت است امشب&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که نه آگهم که فردا چه نشسته در کمينم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110477505285737751?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.geocities.com/uoota1983/' title=''/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110477505285737751/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110477505285737751' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110477505285737751'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110477505285737751'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2005/01/blog-post.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110451002540499742</id><published>2004-12-31T06:57:00.000-08:00</published><updated>2004-12-31T08:20:25.403-08:00</updated><title type='text'>سال نو مبارک</title><content type='html'>&lt;strong&gt;سال نو مبارک به همه هموطنان مسیحی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*"نه بانو!&lt;br /&gt;تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات بر خیزد&lt;br /&gt;چه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟&lt;br /&gt;مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟&lt;br /&gt;نه بانو...&lt;br /&gt;بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند،زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.&lt;br /&gt;وما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم .&lt;br /&gt;آنگاه ماهرگز نفرین کننده امکانات نبودیم...&lt;br /&gt;بانو..&lt;br /&gt;دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستند&lt;br /&gt;اینک،سرنوشت،همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند.&lt;br /&gt;شاید..&lt;br /&gt;شاید،ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم....نمی دانم...." &lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110451002540499742?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110451002540499742/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110451002540499742' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110451002540499742'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110451002540499742'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/12/blog-post_31.html' title='سال نو مبارک'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110361822350011834</id><published>2004-12-20T23:58:00.000-08:00</published><updated>2004-12-21T00:37:03.500-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;سلام دوستان عزيز زمستان شروع شد اميدوارم به همتون توي اين فصل خوش بگذره و حسابي از سرما لذت ببرين&lt;br /&gt;به محمد سلطاني هم جشن تولدش رو تبريك مي گم اميدوارم صد و هشتاد سال در كنار خانوادش به خوبي و خوشي زندگي كنه &lt;br /&gt;يه سري مطالب جالب ميزارم بخونين و لذت ببرين&lt;br /&gt;وسرانجام جنبش فمينيست در ايران چه خواهد شد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سالشمار جنبش فمينيست در ايران&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1332&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;n's دختر خانواده همراه با مادرش کنار حوض روی تخت چوبی نشسته اند و یک ظرف هندوانه قرمز جلوی شان است. دختر خانواده برای دختر همسایه تعریف می کند: آره زری جون، داداش فرمونم وقتی شنید این پسر لاغرمردنی به من متلک گفته همچین زدش که به سوسک می گفت خرس قطبی. تازه خود داداشم هم گفته می خواد برام یه شوهر خوب پیدا کنه.&lt;br /&gt;مادر دختر می گوید: خدا سایهء مرد را از سر هیچ خونه ای ورنداره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1342&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پدر خانواده با عصبانیت وارد اتاق می شود و پس از آنکه کمی جَنَم رو کرد و چهار تا کاسه کوزه را زد شکست، فریاد می زند: دخترهء چشم سفید حالا واسهء من دانشگاه قبول میشه... چشمم روشن... مردم از فردا نمی گویند آقا رضا غیرتِ تو شکر؟ هیچی دیگه ولش کن فردا می خواهد شلوار مدل برمودایی و مانتوی بدن نما بپوشد و نوبل صلح هم بگیره... زن اگر اجنبی ها بهش نوبل صلح بدهند مردم چی می گویند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مادر خانواده با لحن التماس آمیز می گوید: مرد، حالا چرا شلوغش می کنی؟ نوبل و برمودا چیه؟ دخترمون فقط دانشگاه قبول شده، همین... این قدر سخت نگیر...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره با اصرارهای مادر، پدر قبول می کند دخترش به دانشگاه برود. وقتی پدر قانع شده سیگارش را روشن می کند و مادر می گوید: مرد، خدا سایهء تو را از سر ما کم نکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1352&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فریادِ مردِ خانواده تمام کوچه را پر می کند: چی؟! می خواهد برود سرِ کار؟! یعنی من این قدر بی غیرت شدم که دخترم بره سر کار و پول بیآره تو خونه؟ پس من اینجا هویجم؟ مگر این که بابت این بی آبرویی از روی نعش من رد شوید...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی از روی نعش مرد خانواده رد نمی شود ولی دختر خانواده هم چند ماه بعد با وجود غرغرهای پدرش بالاخره سر کار می رود. صدای مادر خانواده به گوش می رسد: مرد، خدا تو را برای ما حفظ کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1382&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مرد خانواده: آخه خانم این چه وضعیه؟ روز اولی که آمدی خواستگاریم، گفتم دلم نمی خواهد زنم از این مانتوها بپوشد و آرایش کند، گفتی دورهء این اٌمٌل بازی ها گذشته، ما هم گفتیم چشم! بعد گفتی اگر خانه خریدی به جای مهریه خانه را به نامم کن، گفتم چشم! آن اول حق طلاق را هم از ما گرفتی، حالا هم می گویی بنشینم توی خانه بچه داری کنم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن: عزیزم مگه چه اشکالی داره؟ مگه تو ماهی چقدر حقوق می گیری؟ تمام حقوقت هم بابت کرایه تاکسی، خرج ناهار خودت و مهد کودک بچه و جریمهء ماشینت می رود. حالا اگر بنشینی توی خانه و از بچه نگه داری کنی هم خرجمان کم می شود هم بچه مان وقتی بزرگ شد از کمبود محبتِ پدر و مادر رنج نمی برد... آفرین عزیزم ... خدا سایه ات را (فعلا) سر ما نگه دارد...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1482&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن خانواده: عزیزم تو که انقدر فسیل نبودی. مثلا توی دوستانت به روشن فکری معروفی. آخه چه اشکالی دارد؟ این همه سال ما زن ها بچه دار شدیم حالا به کمک علم چند وقتی هم شما مردها از این کارها بکنید. اصلا مگر نمی گفتی جد بزرگت همیشه می گفته: چه مردی بود کز زنی کم بود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس از مقداری بحث منطقی مرد بالاخره قبول می کند و نه ماه بعد وقتی بچه بغل وارد خانه می شود زن با عشوه می گوید: مرد ... یعنی سایه تو تا کی بالای سر ماست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1582&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند تا مرد دور هم نشسته اند و در حالیکه سبزی پاک می کنند آهسته مشغول تبادل نظرند. &lt;br /&gt;- آره... می گویند هدف این جنبش بازگرداندن حق و حقوق ضایع شدهء مردهاست...&lt;br /&gt;- حق با آقا جمشیده... ببینید این زن ها چقدر از ما سواستفاده می کنند؟ تا وقتی خونهء بابامونیم باید آشپزی و بچه داری و اینها را یاد بگیریم و توسری بخوریم، بعدش هم بدون مشورت زنمان می دهند و زنمان هم مارا استثمار می کند...&lt;br /&gt;- خب می گفتم... اسم این جنبش سیبیلیسم است و... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این حال با ورود خانم یکی از آنها بحث به زیاد بودن گِل سبزی کشیده می شود! زن می گوید: خدا سایهء شما مردها را از سر سبزی ها کم نکند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سال 1882&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راديو، موج FM، شبکهء پيام (صدای يک خانم)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بااعلام ساعت نه شب شما خانم های عزيز را در جريان آخرين اخبار رسيده قرار می دهم. به گزارش خبرگزاری بانوپرس دقايقی قبل سايهء آخرين نمونهء نادر از جنس «مرد» از روی کرهء زمين محو شد! پس از پايان عمر اين آخرين بازمانده از شاخهء زينتی مردها از اين پس نام اين موجودات را فقط در کتاب های تاريخ می توان پيدا کرد. ساعت 9 و 15 دقيقه با خبرهای جديدی در خدمت شما خانم های عزيز خواهم بود. دينگ دينگ&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;####################&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بررسی مکتبهای بشری &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سوسیالیسم : دو گاو دارید. یکی را نگه میدارید. دیگری را به همسایه خود می دهید.&lt;br /&gt;کمونیسم : دو گاو دارید. دولت هر دوی انها را میگیرد تا شما و همسایه تان را در شیرش شریک کند.&lt;br /&gt;فاشیسم : دو گاو دارید. شیر را به دولت میدهید. دولت ان را به شما میفروشد.&lt;br /&gt;کاپیتالیسم : دو گاو دارید. هر دوی انها را میدوشید. شیرها را بر زمین میریزید تا قیمتها همچنان بالا بماند.&lt;br /&gt;نازیسم : دو گاو دارید. دولت به سوی شما تیراندازی میکند و هر دو گاو را می گیرد. &lt;br /&gt;انارشیسم : دو گاو دارید. گاوها شما را میکشند و همدیگر را می دوشند. &lt;br /&gt;سادیسم : دو گاو دارید. به هردوی انها تیراندازی میکنید و خودتان را در میان ظرف شیرها می اندازید.&lt;br /&gt;اپارتاید : دو گاو دارید. شیر گاو سیاه را به گاو سفید میدهید ولی گاو سفید را نمی دوشید.&lt;br /&gt;دولت مرفه : دو گاو دارید. انها را میدوشید بعد شیرشان را به خودشان میدهید تا بنو شند.&lt;br /&gt;بوروکراسی : دو گاو دارید. برای تهیه شناسنامه انها هفده فرم را در سه نسخه پر میکید ولی وقت ندارید شیر انها را بدوشید. &lt;br /&gt;سازمان ملل : دو گاو دارید. فرانسه شما را از دوشیدن انها وتو میکند.امریکا و انگلیس گاوها را از شیر دادن به شما وتو میکنند.نیوزلند رای ممتنع می دهد.&lt;br /&gt;ایده الیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. همسر شما انها را می دوشد.&lt;br /&gt;رئالیسم : دو گاو دارید. ازدواج میکنید. اما هنوز خودتان انها را می دوشید.&lt;br /&gt;متحجریسم : دو گاو دارید. زشت است شیر گاو ماده را بدوشید.&lt;br /&gt;فمینیسم : دو گاو دارید. حق ندارید شیر گاو ماده را بدوشید.&lt;br /&gt;پلورالیسم : دو گاو نر و ماده دارید. از هرکدام شیر بدوشید فرقی نمی کند.&lt;br /&gt;لیبرالیسم : دو گاو دارید. انها را نمیدوشید چون ازادیشان محدود می شود.&lt;br /&gt;دموکراسی مطلق : دو گاو دارید. از همسایه ها رای میگیرید که انها را بدوشید یا نه.&lt;br /&gt;سکولاریسم : دو گاو دارید. پس به خدا نیازی نیست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;###########################&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دانستنيهاي جالب &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; كوكا كولا در اصل سبزرنگ است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; عمومي‌ترين نام در جهان محمد است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اسم تمام قاره‌ها با همان حرفي كه آغاز شده است پايان ميابد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. مقاومترين ماهيچه در بدن ، زبان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كلمه "ماشين‌تحرير" طولانيترين كلمه اي  است كه ميتوان با استفاده از حروف تنها يك رديف كيبورد ساخت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; چشمك زدن زنان ، تقريباً دوبرابر مردان است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; شما نميتوانيد با حبس نفستان ، خودكشي كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; محال است كه آرنجتان را بليسيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي كه عطسه ميكنيد مردم به شما "عافيت باش" ميگويند ، چرا كه وقتي عطسه ميكنيد قلب شما به اندازه يك ميليونيم ثانيه مي‌ايستد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; خوكها به لحاظ فيزيك بدني ، قادر به ديدن آسمان نيستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتي كه به شدت عطسه ميكنيد ، ممكن است يك دنده شما بشكند و اگر عطسه خود را حبس كنيد ، ممكن است يك رگ خوني در سر و يا گردن شما پاره شود و بميريد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هر خال "شاه" در بازي ورق ، نشانه يكي از پادشاهان بزرگ تاريخ است&lt;br /&gt; خال پيك : شاه‌ديويد&lt;br /&gt;, خال گشنيز : اسكندر كبير&lt;br /&gt;خال دل : شارلماني...امپراتور فرانسه بزرگ&lt;br /&gt;. خال خشت : ژوليوس سزار&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگر در پاركي ، پيكره شخصي بر روي اسبي قرار داشته باشد كه هر دو پاي جلويي آن اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن شخص در جنگ كشته شده است...اگر يك پاي اسب به هوا بلند شده باشد ، نشانه آن است كه آن فرد در جنگ زخمي شده است...اگر هر چهار دست و پاي اسب بر روي زمين باشد ، نشانه آن است كه آن شخص به مرگ طبيعي مرده است&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;جليقه ضد گلوله ، ضد آتش ، برف‌پاك‌كنهاي شيشه جلوي اتومبيل و چاپگرهاي ليزري توسط زنان اختراع شدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تنها غذايي كه فاسد نميشود عسل است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. كروكوديل نميتواند زبانش را به بيرون دراز كند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;. حلزون ميتواند سه سال بخوابد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; تمامي خرس‌هاي قطبي چپ‌دست هستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در سال 1987 خطوط هوايي "امريكن ايرلاينز" توانست با حذف يك دانه زيتون از هر سالاد سرو شده در پروازهاي درجه يك خود ، چهل هزاردلار صرفه‌جويي كند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. پروانه‌ها با پاهايشان ميچشند&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;. فيلها تنها جانوراني هستند كه قادر به پريدن نيستند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; در 4000 سال قبل ، هيچ حيواني اهلي نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بطور متوسط ، مردم آنقدر از عنكبوتها ميترسند كه نميتوانند آنها را بكشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; مورچه هميشه بر روي سمت راست بدن خود سقوط ميكند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. صندلي الكتريكي توسط يك دندانپزشك اختراع شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. قلب انسان فشاري كافي ايجاد ميكند تا به فاصله 30 فوتي (تقريباً 8 متر) خون را به خارج از بدن پمپاژ كند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; موشهاي صحرايي چنان  سريع تكثير پيدا ميكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرايي قادرند يك ميليون فرزند داشته باشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; استفاده از هدفون در هر ساعت ، باكتريهاي موجود در گوش شما را تا هفتصد برابر افزايش ميدهد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. فندك قبل از كبريت اختراع شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;. روژلب حاوي فلس ماهي است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نظير اثرانگشت ، اثر زبان هر شخص نيز متفاوت است&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110361822350011834?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110361822350011834/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110361822350011834' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110361822350011834'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110361822350011834'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/12/1332-ns.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110346492810082005</id><published>2004-12-19T05:35:00.000-08:00</published><updated>2004-12-19T06:02:08.100-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>با سلام و خسته نباشيد به شما كه به ما سر مي زنيد نظر نمي دهيد &lt;br /&gt;از محمد (بوتيمار) تشكر به خاطر زدن لينك من همين طور از هادي(اريو برزن) و بقيه دوستان ويك تذكر به نويد و حسين خليلي به خاطر كوتاهي كردن در اين امر يك شعر از خانم فلاحتي و يك غزل از خودم به خاطر اينكه در نشريه كاير با تحريف چاپ شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيجان قورت نمي دهم ؟&lt;br /&gt;boy  سه تا صد تو..... و .... من&lt;br /&gt;صف نانوايي خدا فقط آشنا مي پذيرد&lt;br /&gt;دور ما را خط سبز بكش / نگفتم صورتي مي شوي&lt;br /&gt;مي جوم ولي قورت نمي دهم&lt;br /&gt;شعاع همسايگي صفر نشود شانس آورديم&lt;br /&gt;دستانش به سبزي نرسيده / ميوه مي خرد / ببخشيد&lt;br /&gt;پژمرده ميشود / حالا بيا درستش كن فيكون&lt;br /&gt;راست هم دروغ هاي قديم&lt;br /&gt;با گوش هايم بويت را ديدم&lt;br /&gt;به من دروغ نگو چشم قشنگ عاشق جمالت كه ن ع !&lt;br /&gt;يادم آمد به شما ربطي ندارد&lt;br /&gt;تيتر درشت روزنامه : چشماني در سطل آشغال پيدا شده&lt;br /&gt;يادت آمد - همشيره  - به جد بزرگ گفته بودي آبرو نبرد&lt;br /&gt;سيب سرخ كار خودش را كرد اگر چه كال بود&lt;br /&gt;گفتم بلدم امضاي خدا را جعل كنم&lt;br /&gt;نگفتم كه امضاي شيطان بلد نيستم&lt;br /&gt;گوش مي كني چشم قشنگ / ديدي كلك خوردي&lt;br /&gt;لطفا دلت نگيرد لوله باز كني تعطيل است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;##########################&lt;br /&gt; و كار دوم از خودم البته تكراري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرن بیست و یک غم همدرد مسخره است&lt;br /&gt;انسان با کلاس خستگی و درد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا خیال کن که توی مکا نیزم این جهان&lt;br /&gt;انسان مدار نیست حرف زن و مرد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من توی قرن پست مدرنیته ام ولی....&lt;br /&gt;خورشید چیست؟عشق.. دما ..روح..دل سردمسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو حرف های عاشقانه عاشقت از تو غلیظ تر&lt;br /&gt;این حرف های عاشقانه بی برو بر گرد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرن ایدز..سارس وانسان بی خیال&lt;br /&gt;اعدام دزدهای جهانگرد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرن بیست و یک زن شبگرد چاره است&lt;br /&gt;آغوش خیس ونرم یک زن شبگرد مسخره است؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک انتراکت بین این غزل انعکاس دار&lt;br /&gt;آخیش..&lt;br /&gt;خسته شدم ار این کاغذ واین حرف های...&lt;br /&gt;یک لیوان آب بدهید به این گلدان&lt;br /&gt;صدای مارو از رادیو قرآن &lt;br /&gt;می شنوید؟&lt;br /&gt;یکی به این تلفن جواب بده:&lt;br /&gt;مامان ناهار کی آماده می شه؟&lt;br /&gt;یه ساعت دیگه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من معتقد به نقطه صفرم برای هر تقدیر&lt;br /&gt;وقتی که حرف عاشقانه با گل زرد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی که جز دروغ کلامی نمی چکد اینجا&lt;br /&gt;از این جهان به مقصد بعدی رهاورد مسخره است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یک مشت قرص آب وانسان که نیستی&lt;br /&gt;تو یک عروسکی وآنچه جهان کرد مسخره است &lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110346492810082005?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110346492810082005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110346492810082005' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110346492810082005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110346492810082005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/12/blog-post_19.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110224331696708037</id><published>2004-12-05T02:15:00.000-08:00</published><updated>2004-12-05T02:41:56.966-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان خوب ومهربان من یه شعر خوب از نصرت رحمانی واستون میزارم تقدیم میکنم به حسین خلیلی می کنم که دیگه توی قسمت کامنت من نره یه مطلب رو شش با بذاره و به محمد گیلک و هادی معتمدی و... الا اخر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انــهــدام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزها آنگونه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببـين:دسـتم چـه مـي کـند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پـيش مـي رود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انگار هر شعر باکره اي را سروده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پـاهـام چـه خـسـتـه مــي کـشدم گـوئـي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کَـت بـسـته از خـم هر راه رفـته ام تا زير هـر کـجا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتي شنوده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر بار شيون تير خلاص را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اي دوســت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ايـن روز ها با هـر کـه دوسـت مـي شوم احـساس مي کنـم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر دوست بوده ام که ديگر وقت خيانت است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا به زودی بای&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110224331696708037?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110224331696708037/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110224331696708037' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110224331696708037'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110224331696708037'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/12/blog-post.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110183048602807785</id><published>2004-11-30T07:06:00.000-08:00</published><updated>2004-11-30T08:01:26.026-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان مهربان من &lt;br /&gt;جای شما خالی مارو بردن اردوووووووووووووووووووووووو&lt;br /&gt;  البته از نوع با کلاسش ها یه وقت فکر نکنید اونجا بی نظمی بود یا برنامه ریزی نداشتن نه بابااین حرفا چیه اقایون بچه محله ما از تهرون اومدن خیلی در کنار هم در این مدت حسابی خوش گذشت البته با مزخرف بودن همه چیز ولی دل خوشی ما صفا و مهربونی بچه ها بود&lt;br /&gt;شاید هیچ وقت یادم نره اون شاع کوچک رو اون خانم کوچکی رو که به من رای نداد اون خانم مقدم رو که به من رای نداد البته اگه بخوام اسم اونایی رو که به من رای ندادن رو بنویسم باید اسم بیست و هشت نفر رو بنویسم ولی واقعا خوش گذشت با این که من از این اردو های تیمی زیاد رفتم ولی این یکی چون رده های سنیش قاطی بود خیلی بهم حال داد واقعا امیدوارم همه اونایی که اونجا بودن این دیروز وامروز رو با من  هر جا هستن خوب و خوش باشن&lt;br /&gt; یه شعر میزارم تقدیم به همه شما که مهربان وصمیمی هستید پاینده باشید وهمیشه پیروز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;همه جا دکان رنگ است همه رنگ می فروشند&lt;br /&gt;دل من به شیشه سوزد همه سنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به کرشمه نگاهش دل ساده لوح مارا&lt;br /&gt; چه به ناز می ربایند چه قشنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرری بگیر و آتش به جهان بزن توای آه&lt;br /&gt;ز شرارهای که هر شب دل تنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دکان بخت مردم که نشسته است یارب؟&lt;br /&gt;گل خنده می ستانند غم جنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دل کس به کس نسوزد به محیط ما به حدی&lt;br /&gt;که غزال جوجه اش را به پلنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بنگر که کس ندیده گهری به قلزم ما&lt;br /&gt;که صدف هر آنچه دارد به نهنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زتنور طبع فانی تو مجو سرود آرام&lt;br /&gt;مطلب گل از دکانی که تفنگ می فروشند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاعر :رازق فانی از افغانستان&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;دوستان موفق و پیروز باشید و نظر یادتون نره&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110183048602807785?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110183048602807785/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110183048602807785' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110183048602807785'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110183048602807785'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_30.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110162981778444249</id><published>2004-11-28T01:05:00.000-08:00</published><updated>2004-11-28T00:16:57.783-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام دوستان امید وارم خوب و خوش باشید&lt;br /&gt;امروز دوتا غزل از خودم میزارم فقط نظر یادتون نره &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و رفت.. چهارشنبه خودش را به آسمان بخشيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و پنجشنبه عصر زني خواب با لباس سفيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كدام روز قول خودت را به آسمان دادي &lt;br /&gt;كه هفت روز بعد .. خدا در زمين تو را بلعيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ستاره ...ماه... پنجره اي كه نفس نفس ميزد&lt;br /&gt;فضاي كوچه مرگ تشنج نگاه ها ترديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز عطر ثانيه ها در هوا شناور بود&lt;br /&gt;كه چشم هاي مرده او هم به زندگي خنديد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دو ماه بعد كوچه خاكي و ابر ها غريب&lt;br /&gt;نگاه هاي ممتد يك زن به پرسشي كه رسيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا تمام شد؟ وچگونه كدام ساعت بود؟&lt;br /&gt;وبعد عطر ممتد حرفش در آسمان پيچيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنوز روبروي آيينه در خودش مردد&lt;br /&gt;رسيد پاي قبر كسي كه در اين غزل غلتيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;«اگه یه روز بری سفر بری ز پیشم بی خبر&lt;br /&gt;اسیر رویا ها می شم دوباره باز تنها می شم&lt;br /&gt;به شب می گم پیشم بمونه به باد می گم تا صبح بخونه&lt;br /&gt;بخونه از...&lt;br /&gt;: خفش کن بچه....&lt;br /&gt;:الو یه دقیقه گوشی دستت با شه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید نوشت ازتو و آن مرد چیز تر&lt;br /&gt;آن مرد بی اراده از خود عزیز تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید نوشت . نقطه سر خط دوباره از این جا..&lt;br /&gt;آدم خریست شسته رفته و گاهی تمیز تر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که در تمام طول زند گیش کار می کند&lt;br /&gt;مثل الاغ زیر بار غصه و غم مستفیض تر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلا ادامه دادن این بحث باطل است&lt;br /&gt;.............................................&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باید کشید نعش قامت مشکوک عشق را&lt;br /&gt;با جر ثقل شعر های مرده بعضا مریض تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این اتفاق نیست که در شعر من می افتد باز&lt;br /&gt;این حفره ایست بین من تو که هر شب عریض تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی می شود، نمی شود این بغض لعنتی&lt;br /&gt;هی استخاره پشت استخاره و من تند تیز تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مبهوت روزهای رفته بی اشتباه شد&lt;br /&gt;روزی که :&lt;br /&gt;مرد ، مرد بود&lt;br /&gt;وزن از تو.........&lt;br /&gt;چیزتر............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;الو شرمنده دیر شد&lt;br /&gt;الو الو&lt;br /&gt;چرا قطع کرد؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;********************&lt;br /&gt;آن شب كه بي ستاره ترين ماه، در محاق...&lt;br /&gt;تنها نشست روي صف سيم ها كلاغ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شب بسته بود پلك اتاقي كه روزها&lt;br /&gt;مي شد شنيد از لبش آوازهاي داغ&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;هر روز پشت پنجره غوغای تازه بود&lt;br /&gt;از آرزوي خفته در آواز آن اتاق...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آن شب كلاغ خيرهء يك پنجره نشست&lt;br /&gt;تنها به اين اميد كه روشن شود چراغ&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;شب‌تابهاي پچ پچه در گوش بيدها&lt;br /&gt;گفتند: عاشقست! خبر را به گوش باغ...&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و ... صبح روز بعد زني با قفس رسيد&lt;br /&gt;قلاب كرد باز قفس را به كنج تاق&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بعدا كسي نگفت كه آيا عجيب نيست&lt;br /&gt;مرگ كلاغ و زرد قناري به اتفاق؟&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;هرچند پشت ميله اسيريم، عاشقيم&lt;br /&gt;تو مثل آن قناری و من مثل آن کلاغ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مژگان عباسي&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110162981778444249?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110162981778444249/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110162981778444249' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110162981778444249'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110162981778444249'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_28.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110136888934940505</id><published>2004-11-24T23:45:00.000-08:00</published><updated>2004-11-24T23:48:09.350-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>زُل می زنم به چهره ی زيبای ِ خفته که&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روی ِ لباش يک گُل ِ قرمز شکفته که ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شش ـ هفت قرن تجربه ی عشوه داری و &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حق می دهم به حافظ اگر از تو گفته که :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فرخنده باد طلعت ِ خوبت که در ازل &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببريده اند بر قد ِ سروت قبای ناز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنرا که بوی عنبر زلف تو آرزوست ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما نباشد از کسی اينها نهفته که ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من را ميان ِ خاطره اش جا گذاشته&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با جمله های مختصر و شُسته ـ رُفته که :&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ـ « لطفآ ببخش ! » يا مثلآ ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اصلآ به من چه قافيه ها کم می آورند ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بايد بگوبم اين همه حرف ِ نگفته که ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مانند ِ موريانه دلم را جويده اند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگز کسی صدای ِ دلم را شنفته که ؛ ... ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هرگز کسی صدای ِ دلم ؟ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هيس ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گوش کن ؛&lt;br /&gt;**********************&lt;br /&gt;چشمانت از اصالت ِ اين قهوه چيزتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يعنی غليظ تر ، بله ! يعنی غليظ تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرد است ! نبض ِ ساعتم آهسته می زند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر لحظه حالِ عقربه هايم مريض تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من رفته ام ، و در کلماتِ تو نيستم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو رفته رفته در کلماتم عزيزتر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چندی ست جمله هايِ تو را فکر می کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا طعم ِ طعنه های تو را تُند و تيزتر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديوانه نيستم ! ولی اين کار ِ ساده ای ست ـ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تا از کنايه های شما مستفيض تر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ای دانه های تلخ ِ زمان در تو حل شده !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;فنجان ِ چشم های مرا هِی نريز ـ تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در مرگِ من ، تو سرد و کفن پوش می رسی ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نرم و سفيد ، توی لباسی تميزتر &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين نامه را به قصد ِ وصيت نوشته ام ؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قبر ِ مرا برای ِ تو قدری عريض تر ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110136888934940505?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110136888934940505/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110136888934940505' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110136888934940505'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110136888934940505'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_24.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110119110313081315</id><published>2004-11-22T22:12:00.000-08:00</published><updated>2004-11-22T22:25:03.130-08:00</updated><title type='text'>بانوی مهربان غزل آخرم تویی       اصلا سه نقطه های خالی توی سرم تویی</title><content type='html'>یک کار بسیار زیبا از آقا سیامک&lt;br /&gt;گیج رقص تو&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درست روی همین مصرع نخست برقص !&lt;br /&gt;تو ریتم این غزلی ، پس بیا درست برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هزار نامه سرخ از لبان خود بفرست (1)&lt;br /&gt;بیا و پشت به صندوق زرد پست برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ورق بزن ، ادبیات غرب و شرق تویی&lt;br /&gt;نگاه حافظ و گوته به ساق توست ! برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شور کردی عشقی ، شراب شیرازی &lt;br /&gt;و روح سبز تو همزاد روح موست ...برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به جستجوی زمانی که می رود از دست (2)&lt;br /&gt;به پا به پایی هر واژه پروست برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به دف بکوب و بچرخان شلال گیسو را &lt;br /&gt;و تا سه تار تنش را ز غم نشست، برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این زمانه بیگانه وار طاعونی (3)&lt;br /&gt;ببین که خواهش حتی خود کاموست : برقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شانس آخر این نسلهای نومیدی &lt;br /&gt;نشستن تو شکست امید نوست ...برقص !...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*&lt;br /&gt;بفهم ! کل جهان توی این غزل گیجند !&lt;br /&gt;حواسشان به تو و گامهای توست ، به رقص !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(1) از پس فراقی طولانی / آنگاه که می بوسمت / احساس می کنم که نامه ای شتابزده را / به صندوق پست سرخی افکنده ام (نزار قبانی )&lt;br /&gt;(2) به جستجوی زمان از دست رفته از مارسل پروست&lt;br /&gt;(3) بیگانه و طاعون دو اثر از آلبر کامو&lt;br /&gt;***************************&lt;br /&gt;رقصی چنین میانه میدان برایتان آرزومندم...تا باد چنین بادا !&lt;br /&gt;سیامک &lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110119110313081315?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110119110313081315/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110119110313081315' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110119110313081315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110119110313081315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_22.html' title='بانوی مهربان غزل آخرم تویی       اصلا سه نقطه های خالی توی سرم تویی'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110110758647566404</id><published>2004-11-21T23:09:00.000-08:00</published><updated>2004-11-21T23:13:06.476-08:00</updated><title type='text'>بابا چرا شما ها نظر نمیدین زبونتون رو موش خورده</title><content type='html'>&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اکسيژنم کجاست؟ هوا کم می اورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقا ؛ بله به جان شما کم می آورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;منبر که می روم دو سه تا موعظه کنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گاهی لعاب و رنگ ريا کم می آورم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گرچه نقاب شيک قداست خريده ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پای حساب و ميز خدا کم می آورم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی نقاب می کَنَم از ديدن خودم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی می دوم و باز ؛دو پا کم می آورم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;می مانم اين وسط که دو دوتا چه می شود &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بابا ببين چطور و کجا کم می آورم!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حتی برای اين دو سه خط شعر لعنتی &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هر لحظه ، هر دقيقه هجا کم می آورم &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اين همه رديفِ * الف کم می آورم*&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من باز پيش شعر شما کم می آورم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;*****************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آمد درست زير شبستان گل نشست&lt;br /&gt;دربين آن جماعت مغرور شب پرست&lt;br /&gt;يک تکه آفتاب نه يک تکه از بهشت... &lt;br /&gt;حالا درست پشت سر من نشسته است&lt;br /&gt;اين بيت مطلع غزلی عاشقانه است&lt;br /&gt;اين سومين رديف نمازی خيالی است&lt;br /&gt;گلدسته اذان و من های های های &lt;br /&gt;الله اکبر و انا فی کل واد ... مست&lt;br /&gt;سبحان من يميت و يحيی و لا اله &lt;br /&gt;الا هو الذی اخذ العهد فی الست&lt;br /&gt;(يک پرده باز پشت همين بيت مي کشيم)&lt;br /&gt;او فکر می کنيم در اين پرده مانده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سارا سلام...اشهد ان لا اله... تو &lt;br /&gt;با چشمهای سرمه ای...ان لا اله ...مست&lt;br /&gt;دل می بری که...حی علی ...های های های&lt;br /&gt;هر جا که هست پرتو روی حبيب هست&lt;br /&gt;بالا بلند!عقد تو را با لبان من&lt;br /&gt;آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست&lt;br /&gt;باران جل جل شب خرداد توی پارک&lt;br /&gt;مهرت همان شب..اشهدان..دردلم نشست&lt;br /&gt;آن شب کبو .. (کبو).. کبوتری از بامتان پريد&lt;br /&gt;نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست &lt;br /&gt;سبحان من يميت و يحيـــــــــــــی و لا اله &lt;br /&gt;الا هو الـــــــــــــذی اخذ العهــــد فی الست &lt;br /&gt;سبحان رب هر چه دلم را ز من بريد&lt;br /&gt;سبحان رب هر چه دلم را ز من گســــست &lt;br /&gt;سبحان ربی الــ... من و سارا .. بحمده &lt;br /&gt;سبحان ربی الــ ... من و سارا دلش شکست &lt;br /&gt;سبحان ربی الــ... من و سارا به هم رسیــ...&lt;br /&gt;سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟&lt;br /&gt;زخمم دوباره وا شد و اياک نستعين &lt;br /&gt;تا اهدنا الــ ... سرای تو راهی نمانده است &lt;br /&gt;مغضوب اين جماعت پر های و هو شدم&lt;br /&gt;افتادم از بهشــــــــــــت بر اين ارتفاع پست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;(يک پرده باز بين من و او کشيده اند &lt;br /&gt;سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110110758647566404?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110110758647566404/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110110758647566404' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110110758647566404'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110110758647566404'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_21.html' title='بابا چرا شما ها نظر نمیدین زبونتون رو موش خورده'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110093885327812918</id><published>2004-11-20T01:01:00.000-08:00</published><updated>2004-11-20T00:20:53.276-08:00</updated><title type='text'>به تو ووزن شعر هایی که نگفته ام می اندیشم</title><content type='html'>می بويمت که داغی نانت بگيردم&lt;br /&gt;گرمای ناشی از هيجانت بگيردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر تشنه‌ام كه تصور نمی‌كنی&lt;br /&gt;  می نوشمت كه طعم دهانت بگيردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;        شبهای ‌دوردست ‌و شراب‌ سفيد و رقص . . .&lt;br /&gt;نزديك بود بوی خيــانت بگيردم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;        پا می شوم، صدای ‌تو شب‌را شكسته‌است&lt;br /&gt;بگـــذار انعـــكاس اذانــت بگيردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرگيجـــــهء هميشگی ابرها منم&lt;br /&gt;  می‌خواهد آســـمان به امانت بگيردم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  می‌رقصم، از هوای تو سرشار، مثل باغ&lt;br /&gt; آماده می‌شوم كه خــــزانت بگيردم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محسن اشتياقی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درون التهاب سخت دنيايي زمستاني &lt;br /&gt;تو را ترسيم مي کردم که داري شعر مي خواني &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمامش مي کني و باز مي خواني از آغازش&lt;br /&gt;و گويي سخت مي لرزي از آن مصراع پاياني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گمانم گفتنش دور از ادب باشد... ولي آخر&lt;br /&gt;تو از اين بيت و مصراع و غزل هايم... چه مي داني؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چرا اين مصرعم را زود مي خواني؟ دليلش را&lt;br /&gt;بگو تا من بگويم قصه اين درد پنهاني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولي شايد نگويم- يک صدا آمد - نمي گويم&lt;br /&gt;و مي دانم دليلش را خودت هم خوب مي داني&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سپيده ناصري&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110093885327812918?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110093885327812918/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110093885327812918' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110093885327812918'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110093885327812918'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_20.html' title='به تو ووزن شعر هایی که نگفته ام می اندیشم'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110087333108308176</id><published>2004-11-19T06:05:00.000-08:00</published><updated>2004-11-19T06:08:51.083-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt; با سلام به دوستان عزیزم به مناسبت برگزاری خوب و با شکوه عصری با شعر رهگذر و با تشکر از تمامی کسانی که در این مراسم شرکت کردند&lt;br /&gt;امروز عصر پنجره ها را ....خدا وتنها او&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;غریبه ، کوچه و مردی سیاه و اما او....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ستاره بود غزل را به انتها می برد&lt;br /&gt;کسی شکسته بسته های شما را کشید و اما او..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کسی نبود بفهمد چرا؟ و بعد از آن&lt;br /&gt;غبار مرگ روی درختان چکید و فردا او...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام ثانیه ها را به آسمان پس داد&lt;br /&gt;درخت، پنجره،طوطی صدای من یا او...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشسته عطر خیس نگاهی میان حنجره ها&lt;br /&gt;زنی نشسته بود پر از غم زنی که حتی او....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;بی خیال قصه دختر شد و دوباره نوشت&lt;br /&gt;خدا نوشته حکم خودش را میان من با او.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;******************************&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی من که ناشکيب تر و بی غرور تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هی تو که ساده تر شده ای و صبور تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس لرزه پشت کوه دماوند سينه ام&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارون چشم های تو هر دم بلورتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آبی ــ برای ماهی بی آب در کويرــ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بوی وطن ــ برای غريبی که دورترــ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اينجا بدون تو ؛تب و سر گيجه و خيال؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ابزار قتل عام دلم گشته جورتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;قلبم مدام در ضربانی تصاعدی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رگهای متّسع شده قدری قطور تر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس ميکنم هميشه به من خيره مانده است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چشمان ناگريز تو ...نه!من که کورتر٫&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چشم های مردم دنيا و در دلم٫&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لالايی صدای تو حتّا زبورتر......&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;داوود را به کشف مزامير می برد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;موسای مصر را به بلندای طورتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من را ببخش درک من از عشق سطحی است!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خفاش کی شده است ز باران نور٫ تر؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;() () ()&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم بد است و بی تو دلم چال ميشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در خاطرات تلخ قديمی و دورتر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالم بد است و گريه مرا ول نمی کند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آهنگ گامهای تو در من چَگورتر...............&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;..........&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از خاک حله تا خود ايران نمی زدند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تحريری اين چنين که منم تلخ و شورتر!!!&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110087333108308176?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110087333108308176/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110087333108308176' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110087333108308176'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110087333108308176'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_19.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-110017381769296218</id><published>2004-11-11T03:03:00.000-08:00</published><updated>2004-11-11T03:50:17.693-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>سلام به مناسبت ۱۹ ابان سالروز ولادت من و با تشكر از همه اونايي كه زحمت كشيدن وكادو اوردن شب خيلي خوبي بود بازم از همه تون متشكرم&lt;br /&gt;اين هم يه سري جمله انديشه يك سال تجربه شايد&lt;br /&gt;مي خواهم با واژه ها حسي را كه در درونم هست بيان كنم ، حسي اهورايي در وجود يك انسان خاكي ... در ميان واژه هاي عالم مي گردم تا واژه اي را پيدا كنم ... عشق ... محبت ... دوست داشتن ... &lt;br /&gt;خسته شده ام از اين واژه هاي كليشه اي ... از اين واژه هايي كه هزاران سال است انسان از آنها استفاده يا سواستفاده كرده است ... اين واژه زميني اند ... پر از وسوسه ... پر از شهوت ... بايد واژه اي خلق كرد ... واژه اي اهورايي براي حسي اهورايي ... اما افسوس زماني كه آسماني ترين واژه ها از زبانم مي گذرند زميني مي شوند ... چاره اي نيست جز خلق واژه سكوت ... با سكوت اين حس اهورايي در وجود خاکي ام ، هيچگاه زميني نخواهد شد ... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;زلال تر از آب کس نديد ، من ديدم ، تو را .... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;بوي بهار مي آيد ... بوي خونه تکوني ...&lt;br /&gt;بوي زايش ... بوي تولد ... بوي زندگي &lt;br /&gt;اما چه سود که بهارها مي‌آيند ... اما نوبهارها نمي آيند ...&lt;br /&gt;خونه ها گرد گيري مي شن ... اما خاک روي دلها ميمونه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************&lt;br /&gt;امشب به کليسا خواهم رفت تا صليب ها را بشکنم ! با مشت بر مجسمه هاي قديسين خواهم کوبيد تا در هم بشکنند ... به مسجد خواهم رفت و قرآن ها را آتش خواهم زد ... مهرها را خرد خواهم کرد ... امشب تمام بتهاي زمين را ابراهيم وار خواهم شکست ... اما هرگز يک بت نمي شکند ... بتي در جاجاي قلبم ! بتي که سالهاست پروردگار اين قلب بوده است ... بتي که با تبر هيچ تبر زني نخواهد شکست !&lt;br /&gt;***************&lt;br /&gt;ديروز خنده ها  خنده بود ... گريه ها  گريه بود ...&lt;br /&gt;اما&lt;br /&gt;امروز خنده ها  گريه است ... گريه ها  خنده است ...&lt;br /&gt;فردا را خدا مي داند ...&lt;br /&gt;****************&lt;br /&gt;به شوق آنکه پس از سالها صدف بشوم&lt;br /&gt;مرا گذاشته ای در خودم تلف بشوم؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;که دختران جنوبی مرا به نخ بکشند&lt;br /&gt;برای گردن رقاصه ای به صف بشوم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;طلوع پشت غروب و غروب پشت طلوع...&lt;br /&gt;نخواه يک زن تنهای بی هدف بشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گياه وحشي كوهم نه لالهء گلدان&lt;br /&gt;نخواه يك گل خشكيده روي رف بشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اگرچه سمت تو دريا هميشه توفانی است&lt;br /&gt;بگو برای تو با موجها طرف بشوم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شبی که بشکفد از عشق چهرهء دريا&lt;br /&gt;زنان هلهه زن، دختران ِ دف... بشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زنی شبيه زنان جنوب چشمانت&lt;br /&gt;پر از طراوت ناياب يک شعف بشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو شهر عشق منی! در تو ساکنم ای خوب!&lt;br /&gt;نخواه غرق سکون خودم تلف بشوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***************&lt;br /&gt;وصيت نامه&lt;br /&gt;گرچه دل كندن از تو آسان نيست كه برايم به مرگ هم شايد...&lt;br /&gt;مي روم گم شوم در انبوه خاطراتي كه بعد ِتو  بايد...&lt;br /&gt;من معماي ساده اي بودم ، حجم تنهايي تو پيچيده&lt;br /&gt;حل شدم در تو زود و ذهنت باز يك معماي تازه می زايد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;آه! من طعنه مي زنم انگار! هرچه باشد هنوز من هستم! &lt;br /&gt;دست من نيست شيطنتهايم ، اتفاق است، پيش می آيد!&lt;br /&gt;بعد از اين استکان زهرآلود ، چون عروسی به خواب خواهم رفت&lt;br /&gt;جای قند و نبات، عزراييل بر سرم گرد مرگ می سايد&lt;br /&gt;آرزوهاي كوچكم را حيف مي برم با خودم به گور اما&lt;br /&gt;آرزو مي كنم تو خوش باشي، حسرتت بر غمم می افزايد&lt;br /&gt;مجلس ختم من كه مي آيي ، يك لباس سفيد بر تن كن&lt;br /&gt;بارها گفته ام به تو بانو! رنگ مشكي به تو نمي آيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**************&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-110017381769296218?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/110017381769296218/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=110017381769296218' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110017381769296218'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/110017381769296218'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post_11.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109938192586407650</id><published>2004-11-01T23:50:00.000-08:00</published><updated>2004-11-16T07:07:19.010-08:00</updated><title type='text'>زمانی که به زیستن بیاندیشیم  مرگ به ما خواهدخندید ! </title><content type='html'>&lt;strong&gt;با سلام&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;قابل توجه كليه دوستاران شعر و شاعران محترم استان مازندران&lt;br /&gt;مراسم عصري با شعر با عنوان" رهگذر"              &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاريخ برگزاري مراسم:۲۷ آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محل برگزاري: ساري - بلوار خزر- دانشكده فني امام محمد باقر(ع)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين مهلت ارسال آثار: ۲۰ آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشاني ارسال آثار: ساري - صندوق پستي 1134 - 48175&lt;br /&gt;جمعيت نو انديشان هزاره سوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرايط: سن داوطلبان حداكثر ۳۰ سال مي باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا به همراه آثار خود يك قطعه عكس ارسال نماييد نوشتن مشخصات كامل و نشاني وشماره تماس&lt;br /&gt;     الزامي است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعداد آثار ارسالي حداكثر ۳ اثر  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي تربتي تماس حاصل فرماييد&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;قلمم پير شده است ، قلمم به سن يائسگي اش رسيده ، دستانم مي لرزد هنگام نوشتن ، مي ترسم ، مي ترسم از اين بزرگ شدن ، از اين محتاط شدن ، از اين مصلحت انديش شدن ... دلم تنگ شده است براي كاغذهايي كه پشت سر هم در سطل آشغال سقط مي شدند ، براي كاغذهاي باروري كه امروز در آرزوي نوشتن خطي از آنها هستم ، كاغذهايي پر از شور ، پر از آرمان ، پر از ايده آل هاي يك جوان ، پر از اعتراض ، پر از خون ... كاغذها را به جرم اينكه فرياد اعتراضشان كمرنگ بود در سطل اشغال سقط مي كردم ، تا كودكي با صداي بلندتر و فريادي پر خون تر در كاغذ بي آفرينم ... چه گناه نابخشودني است سقط كردن ... &lt;br /&gt;اين بزرگ شدن را دوست ندارم ، اين آرام بودن ، اين راضي بودن به هر چيزي كه داري ، اين دروغ گفتن هاي به خويشتن خويش را ، اين توجيه هاي منطقي را ... اين پيراهن تنگ حال مرا بهم مي زند نمي گذارد كه نفس بكشم ، مي خواهم شش هايم را پر از هواي جواني كنم ، اما اين پيراهن تنگ دگمه بسته نمي گذارد ، كودكي هايم را مي خواهم ، صداقت ام را ، پاكي را ، بي ريايي ام ... &lt;br /&gt;آري آري ... هر كس كه مرا مي بيند مي گويد چه جوان موفقي ، من اين موفقيت ها را دوست ندارم ، خسته شدم از گرفتن اين مدرك پشت آن مدرك ، اين كتاب پشت آن كتاب ، از خواندن و حفظ كردن هزارها و هزارها فرمول و راه حل ، كه آخرش چه !؟ كه باز در اين مرداب پر از مصلحت خويش غرق باشم ، واقعيت را زير پاهايم لگدمال مي كنم ، فريادهايم را در گلو خفه مي كنم كه خداي ناكرده با كفش روي قالي مصلحت راه نروم ... خسته ام ، از اين منطقي انديشيدن ، از اين كهنه انديشيدن ، از اين انديشيدني كه در آن انديشه اي نيست ، بلكه تكرار كاغذهاي كهنه ايست كه هزاران و هزاران زن و مرد قبل از من خوانده اند ، انديشيدني را مي خواهم كه انديشه اي را بزايد،نه اين انديشه هايي كه مانند تخمك بارور شده اي در رحم مغزم مي گذارند و مي خواهند كه من روزي انديشه ايي بزايم ، اين انديشه من حرامزاده اي بيش نخواهد بود ... من فقط بزرگش كردم ، فقط چند خطي زير آن چند خط نوشتم ، مال من نيست نطفه ي اين انديشه ... خسته ام ، هواي آزاد مي خواهم ، هوايي كه بهايش ميله آهنين است ، اما من بزرگ شده ام ، ترسو شده ام ، خموش شده ام و توان بهايش را ندارم ، پس مثل هميشه دروغها را به خودم مي گويم ، به مرداب مصلحت خويش بسنده مي كنم ، از خروش رود واقعيت مي هراسم ، آرامش را انتخاب مي كنم ، حتي آرامشي خفه و سنگين ، مثل آرامش اين مردابي كه در آن هستم ... دل را خوش مي كنم به همه خوشي هاي ظاهري زمين ، دل را خوش مي كنم به كوباندن تصوير مدركي بر ديوار سرد اتاق ، دل را خوش مي كنم به توجيه هايم ، به هزار و صد دليل و مثال خودم را راضي مي كنم ، اما باز خواهم دانست كه واقعيت را كتمان كرده ام و مصلحت را برگزيده ام ... چقدر انساني كه مي فهمد از خود بيزار مي شود زماني كه خود را به نفهميدن مي زند ... چقدر قلم از دستي بيزار مي شود زماني كه دستي لرزان آنرا مي گيرد ، لرزان مي نويسد ، لرزان حرف مي زند ، لرزان زندگي مي كند و لرزان ميمرد، شايد زيستنم تا روز مرگ اينگونه باشد ... عقل اينگونه زيستن را فرياد مي زند ولي جنونم فرياد زدن را فرياد مي زند ... جنونم را بايد در جلوي بت بزرگ شدنم قرباني عقل ام بكنم ... &lt;br /&gt;نوشتن امروزم ، مانند سعي زن يائسه اي است كه مي خواهد باردار شود ...&lt;br /&gt;اما افسوس &lt;br /&gt;كمي پير شده ام ... و تهوع بيداد ... &lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109938192586407650?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109938192586407650/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109938192586407650' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109938192586407650'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109938192586407650'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/11/blog-post.html' title='زمانی که به زیستن بیاندیشیم  مرگ به ما خواهدخندید ! '/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109922503729911646</id><published>2004-10-31T04:07:00.000-08:00</published><updated>2004-11-16T06:52:31.076-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;با سلام&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;قابل توجه كليه دوستاران شعر و شاعران محترم استان مازندران&lt;br /&gt;مراسم عصري با شعر با عنوان" رهگذر"              &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تاريخ برگزاري مراسم:۲۷ آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محل برگزاري: ساري - بلوار خزر- دانشكده فني امام محمد باقر(ع)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آخرين مهلت ارسال آثار: ۲۰ آبان ماه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشاني ارسال آثار: ساري - صندوق پستي 1134 - 48175&lt;br /&gt;جمعيت نو انديشان هزاره سوم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شرايط: سن داوطلبان حداكثر ۳۰ سال مي باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفا به همراه آثار خود يك قطعه عكس ارسال نماييد نوشتن مشخصات كامل و نشاني وشماره تماس&lt;br /&gt;     الزامي است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعداد آثار ارسالي حداكثر ۳ اثر  &lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي تربتي تماس حاصل فرماييد&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109922503729911646?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109922503729911646/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109922503729911646' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109922503729911646'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109922503729911646'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/1134-48175.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109914683037560693</id><published>2004-10-30T07:28:00.000-07:00</published><updated>2004-10-30T07:33:50.376-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;اصفهونيه و رشتيه و تركه با هم يكجا كار ميكردن. يك روز ساعت ناهار, اصفهونيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه قورمه‌سبزيه, ميگه: اااي بازم قرمه سبزيِس! اگه فردا باز قورمه‌سبزي باشه، من خودمو از اين برج پرت ميكنم پايين! بعد رشتيه ظرف غذاشو باز ميكنه، ميبينه كله ماهي داره .. اونم شاكي ميشه، ميگه: ااووو! اگه فردام همين باشه منم خودمو پرت ميكنم پايين! آخري تركه ظرف غذا رو باز ميكنه، كوفته داره.. حالش به هم ميخوره، ميگه: ايلده اگه منم اين ظرفو فردا باز كنم ببينم كوفته‌س.. خودمو پرت ميكنم پايين! خلاصه فردا سه نفري ميان سر كار و در غذاها رو باز ميكنند و از قضا هر سه تا تكراري بوده، اينها هم خودشون رو پرت ميكنند پايين! باري، پليس مياد واسه تحقيقات و بازجوه خِـرِ زناشون رو ميگيره كه نقصير شماهاست! زن اصفهونيه ميگه: جناب سروان من نميدونستم, تو خونه هم هروقت قورمه‌سبزي درست ميكردم ميخورد غر نميزد! زن رشتيه ميگه: اووو! تو رشت همه كله ماهي ميخورن، من روحمم خبر نداشت اين دوست نداره. زن تركه ميگه: جناب سروان به ولله من يه هفته بود خونة مادرم بودم, اين خودش واسه خودش غذا درست ميكرد!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********&lt;br /&gt;تركه داشته خاطره تعريف ميكرده، ميگه: ما سال چهل و نه با دو نفر دعوامون شد، ‌البته سال چهل و نه دو نفر خيلي بود!!! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********&lt;br /&gt;و چند تا غزل زیبا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از چشمهای من هيجان را گرفته ايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين روزها عجب خودتان را گرفته ايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ارديبهشت نيست که ؛اردی جهنم است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لبهای سرختان که دهان را گرفته ايد-&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;به چرت و پرت و فحش و...؛ببخشيد مدتی است&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ازشعرهام لحن و بيان را گرفته ايد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خانم جسارت است ! ببخشيد يک سوال&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با اخمتان کجای جهان را گرفته اید !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خانم ! شما که درس نخواندید پس کجا -&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کی دکترای زخم زبان را گرفته اید !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خانم جواب نامه ندادید بس نبود !؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دیگر چرا کبوترمان را گرفته اید ؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خانم عجالتاً برویم آخر غزل&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نه این که وقت نیست ؛ امان را گرفته اید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اما به ما نیامده دل کندن از شما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;…&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمد علی پور شیخ علی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***********&lt;br /&gt;نگاه ساده‌ي مرا چريد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نشد اسير قافيه ، پريد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از آن زني كه رو‌به‌رو هميشه فخر مي‌فروخت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كمي هوس به رايگان خريد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شريك دزد بوده و رفيق قافله ، ولي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عذاب سرخ عشق را چشيد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;ببين ! پليس زندگي هميشه دير مي‌رسد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و دزد لحظه‌هاي من دويد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;نشست توي اين رديف و خط تيره‌اي عمود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به روي خط سينه‌ام كشيد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و پيش پاي زندگي ، كمي جلوتر از شما&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به خط واحد خدا رسيد و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;و روي بيت آخرم كه سطر آخرش نبود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام هستي مرا جويد  و رفت سطر بعد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اسماعیل موسوی&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109914683037560693?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109914683037560693/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109914683037560693' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109914683037560693'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109914683037560693'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_30.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109895569573667190</id><published>2004-10-28T02:06:00.000-07:00</published><updated>2004-10-28T02:28:15.736-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;strong&gt;بی تو حس مي کنم نفسهايم،ميله های ضخيم زندانند&lt;br /&gt;مگر اين لحظه های تنهايی،چيزی از عشقمان نمی دانند؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لحظه ها ، لحظه های زندان بان،اشکهای مرا نمی بينند؟&lt;br /&gt;چشمها،چشمهای جز تو غريب،شعر های مرا نمی خوانند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو ولی خوب خوب می دانی،که کجا،کِی،چرا دلم تنگ است&lt;br /&gt;که کجا،کِی،چرا غزلهایم ،بی بهارند،بی زمستانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تو خودت خوب خوب می دانی،بی تو هر لحظه مثل یک قرن است&lt;br /&gt;واژه ها بی بهار،بی باران،شعرها بی پرنده،بی جانند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوستت دارم و نمی خواهم، لحظه ای جز کنار تو باشم&lt;br /&gt;تو که دور از منی نفسهایم،میله های ضخیم زندانند!&lt;/strong&gt;یک غزل زیبااز خانم نغمه مستشاری&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;ودو غزل زیبا تر از آقای رضا عزیزی که فکر می کنم دومیش تقدیم شده باشه به کتاب آقای نادر ابراهیم پور(باردیگرشهری که دوست می داشتم)با هم می خونیم&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; وقتی از فكر غزلهايم سرت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باورم كردی وليكن باورت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   دردمن رابا قفس گفتی، صدايت دود شد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    مرغ عشقت‌سوخت،بال كفترت‌آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    خيس باران آمدی سرما سياهت كرده بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنقدر بوسيـدمت تا پيكرت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  گفته بودم من لبالب آتشم پروانه جان!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  پس چرا پروا نكردی تا پرت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;      گفته بودي شعرهايت‌سردوبی روحند مرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;  شعرهايم را نوشتی دفترت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستهايم را گرفتی رفتنت نزديك بود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   دستهايت داغ شد انگشترت آتش گرفت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; من لبالب آتشم اما نميدانی چقدر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    سينه ام با نامه های آخرت آتش گرفت. &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;************&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; عروس ساحل آرام انزلی هليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر ساده و سبزو مجللی هليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; بيا كه مثل همان روزها قدم بزنيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کنار خواب درختان جنگلی هليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;      چه می شدآه بيايی شبی به كوچهءمن&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;   به جشن كوچك گلهای مخملی هليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;         فقط به حرمت آغوش من كه وامانده ست&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;    به سمت من بدوی بی معطلی هليا&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ---&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جواب نامهء من را نمي دهي ديگر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; اگرچه خسته ای از بودنم ولی هليا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;ویک غزل زیبا از آقای سیروس مرادی روئین تنی و بعد یک متن زیبا از دکتر علی شریعتی تقدیم شما باد&lt;br /&gt;شاعر خراب بود،خدا را درخت دید&lt;br /&gt;رقصید و باز شعله ور از شاخه ها چکید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بی اعتنا به زمزمه جوشید،جلوه کرد&lt;br /&gt;برگشت و بعد...سمت صدا،بی هوا دوید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دستش نگاه پنجره را امتداد داد&lt;br /&gt;فصلی که سبز با غزل افسانه آفرید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شاعر به اضطراب خودش اعتماد کرد&lt;br /&gt;خم شد،شکست،آینه در آسمان تپید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;باران گرفت نبض بلوغ دریچه را&lt;br /&gt;ساعت گذشت و ثانیه تا...انتها رسید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان قصه را چه کسی حدس می زند؟&lt;br /&gt;بیچاره شاعری که خدا را خدا ندید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حق با درخت بود که گرگ آمد و گذشت&lt;br /&gt;چوپان دروغ گفت خودش گله را درید&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;**********&lt;br /&gt;مرد:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من رنگهاي اين سرزمين را بيگانه مي بينم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، رنگهاي اين سرزمين مرا مي آزارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، آهوان اين صحرا گرگان هار من اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، كوهها ديوان سياه زشت و خفته اند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، زمين قبرستان پليد و غبار آلودي است كه مرا در خود به كينه مي فشرد.ابر كفن سپيدي است كه بر گور خاكي من گسترده اند.و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افكنده اند و سرش در چنگ خليفه اي است كه در پس اين كوهها شب و روز در كمين من است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، دريا گرگي است كه آهوي معصوم مرا مي بلعد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، پرندگان اين سرزمين، سايه هاي وحشت اند و ابابيل بلايند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، سپيدهء هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه اي است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، نسيم هر لحظه رنجهاي خفته را در سرم بيدار مي كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من با بهار مي ميرم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من در عطر ياس ها مي گريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من در شيره ء هر نبات رنج " هنوز بودن" را و جراحت روزهائي را كه همچنان زنده خواهم ماند لمس مي كنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من با هر برگ پائيزي مي افتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من در چنگ طبيعت تنها مي خشكم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من زندگي را، شوق را، بودن را، عشق را، زيبائي را، مهرباني پاك خداوندي را از ياد مي برم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من مرگ را، پژمردگي را، نيستي را، كينه را، زشتي را، نفرين خشمگين خداوندي را&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بي تو، من در خلوت اين صحرا، در غربت اين سرزمين، در سكوت اين آسمان، در تنهائي اين بي كسي، نگهبان سكوتم، حاجب درگه نوميدي، راهب معبد خاموشي، سالك راه فراموشي ها، باغ پژمرده پامال زمستانم، درختان هر كدام قامت دشنامي، پرندگان هر كدام سايهء نفريني، گلها هر كدام خاطرهء رنجي، شبح هر صخره، ابليسي، ديوي، غولي، گنگ و پر كينه فرو خفته، كمين كرده مرا بر سر راه، باران زمزمهء گريه در دل من، بوي پونه، پيك و پيغامي نه براي دل من، بوي خاك، تكرار دعوتي براي خفتن من، شاخه ها غبار گرفته، باد خزاني خورده، پوك، همه تلخ ترين يادهاي من، تلخ ترين يادگارهاي من.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مثنوي"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بزرگ طبيعت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مصراعي"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نا تماميم، بودنمان انتظار يك &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;" بيت"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شدن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(هبوط )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دكتر شريعتي&lt;br /&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109895569573667190?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109895569573667190/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109895569573667190' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109895569573667190'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109895569573667190'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_109895569573667190.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109801289179189657</id><published>2004-10-17T04:23:00.001-07:00</published><updated>2004-10-17T05:13:57.100-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;عاشق شو&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وگرنه كار جهان روزي به پايان ميرسد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تعلق عشق مهم نيست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مهم آن است كه گل عشق در قلب تو بشكفد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بگذار عشق خاصيت تو باشد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق نبايدبه معناي رابطه خاص تو با كسي باشد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زيرا در اينصورت عشق تو يكي را به خود راه ميدهد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وهمه جهان را ازخانه وجودت بيرون ميكند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;اين معامله اي خطرناك است &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;گزينش يكي و بيرون راندن همه جهان&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;در حالي كه همه جهان به تو تعلق دارد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وتو به همه جهان تعلق داري .&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هستي مدام باران عشق خود رابر تو مي بارد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ناسپاسيست اگر به همه هستي تنها به خاطر يكنفر بي اعتناباشي. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;بنابراين به خورشيد؛ماه؛ستارگان عشق بورز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به دريا؛كوه؛جنگل؛عشق بورز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به آدمهاوحيوانات وپرندگان عشق بورز&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;وجود خود را به عشق تبديل كن&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;و بگذار همه هستي محبوب تو باشد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;همين عشق است كه ديندار واقعي را از آدم ريايي جدا ميكند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنگامي كه عشق تو چتر خويش را برهمه چيزوهمه كس مي گستراند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنگامي كه عشق تو مرز نميشناسد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنگامي كه عشق تو در هيچ قفسي گرفتار نمي شود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنگامي كه عشق تو قيد وشرط نميشناسد &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هنگامي كه عشق به نحوه بودن تو در هستي تبديل مي شود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنگاه عشق تو نيايش مدام توست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنگاه عشق تو مراقبه ژرف توست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;آنگاه عشق تو؛ تو را آزاد ميكند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;تنهاعشق است كه ميرهاند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق آزاديست.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109801289179189657?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109801289179189657/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109801289179189657' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109801289179189657'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109801289179189657'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_17.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109801306953220883</id><published>2004-10-17T04:23:00.000-07:00</published><updated>2004-10-17T04:37:49.533-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;چگونه با يك شخصيت مهم سخن بگوييم&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;چرچيل مي گويد:از مخالفت نهراسيد ،بادبادك وقتي بالا مي رود كه با باد مخالف مواجه شود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;مهم نيست طرف صحبت چه كسي است مهم اين است كه هنگام گفتگو رفتار و گفتار پسنديده داشته باشيد.&lt;br /&gt;1-در سخن گفتن شتاب نكنيد.&lt;br /&gt;2-موضوع را قبلا چندين بار با صداي بلند تكرار كنيد تا دچار فراموشي نشويد.&lt;br /&gt;3-استفاده از جملات ساده ،كوتاه،رسا،خلاصه گويي&lt;br /&gt;4-گفته هاي خود را با اعتماد به نفس بيان كنيد.&lt;br /&gt;5-اگر در حين مذاكره متوجه شديد مخاطب مايل به صحبت است به او مجال دهيد افكارش را بروز دهد.&lt;br /&gt;6-در مقابل بد اخلاق ترين اشخاص ، هر گز بشاشت خود را از دست ندهيد.&lt;br /&gt;7-هميشه در ضمن مذاكره ،مؤدبانه و مصممانه و شجاعانه رفتار كنيد و با اين روش زودتر به خواسته هاي خود برسيد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109801306953220883?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109801306953220883/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109801306953220883' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109801306953220883'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109801306953220883'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_109801306953220883.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109689733907485130</id><published>2004-10-04T06:15:00.000-07:00</published><updated>2004-10-04T06:42:19.073-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;table id="HB_Mail_Container" height="100%" cellspacing="0" cellpadding="0" width="100%" align="right" border="0" unselectable="on"&gt;&lt;tbody&gt;&lt;tr height="100%" unselectable="on" width="100%"&gt;&lt;td id="HB_Focus_Element" valign="top" width="100%" background="" height="250" unselectable="off"&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;پسر بچه شروري اطرافيان خود را با سخنان زشتش ناراحت مي كرد. روزي پدرش جعبه اي پراز ميخ به او داد و گفت : هر بار كه كسي را با حرف هايت نارحت كردي ، يكي از اين ميخ هارا به ديوار انبار بكوب . روز اول پسرك بيست ميخ به ديوار كوبيد ، پدر از او خواست تا سعي كند تعداد دفعاتي كه ديگران را مي آزارد ، كم كند . پسركت تلاشش را كرد و تعداد ميخ هاي كوبيده شده به ديوار كمتر و كمتر شد. يك روز پدرش به او پيشنهاد كرد تا هر بار كه توانست از كسي بابت حرف هايش معذرت خواهي كند ، يكي از ميخ ها را از ديوار بيرون بياورد. روزها گذشت تا اين كه يك روز پسرك پيش پدرش آمد و با شادي گفت : با ، امروز تمام ميخ هارا از ديوار بيرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به انبار رفتند ، پدر نگاهي به ديوار انداخت و گفت آفرين پسرم كار خوبي انجام دادي ، اما به سوراخ هاي ديوار نگاه كن . ديوار ديگر مثل گذشته صاف و تميز نيست . وقتي تو عصباني مي شوي و با حرف هايت ديگران را مي رنجاني ، چنين اثري بر قلب شان مي گذاري ، تو مي تواني چاقويي در دل انساني فرو كني و آن را بيرون بياوري ، اما هزاران بار عذر خواهي هم نمي تواند زخم ايجاد شده را خوب كند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;                                                                &lt;span style="color:#cc0000;"&gt;  اين دخترها&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;تا سن 18 سالگي مردها را داخل آدم نمي دانند و خيال همسري با آنها را در سر نميپرورانند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سن 18 تا 24 فقط دكترها و مهندسين را به شوهري قبول دارند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سن 24 تا 30 حاضر به شوهر كردن ميشوند به اين شرط كه شوهرشان حداقل ريس يك اداره باشد. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سن 30 تا 40 كاسب و كارمند را هم كم كم قبول دارند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سن 40 تا 45 به پيرمردها و كارگران كم در آمد نيز روي خوش نشان داده و زنشان ميشوند. &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;از سن 45 به بالا هر كس از در وارد شود به شوهري قبولش ميكنند ولي البته در آن سن ديگر هيچ ديوانه اي هم از در وارد نمي شود.&lt;br /&gt; &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;وصيت حميد مصدق&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;روزي اگر سراغ من آمد به او بگو من مي شناختم او را نام تو راهميشه به لب داشت حتي در حال احتضار آن دل شكسته عاشق بي نام و بي نشان آن مرد بي قرار روزي اگر سراغ من آمد به او بگو هر روز پاي پنجره غمگين نشسته بود و گفتگو نمي كرد جز با درخت سرو در باغ کوچك همسايه شبها به كارگاه خيال خويش تصويري از بلندي اندام مي كشيد و در تصورش تصوير تو بلندترين سرو باغ را تحقير کرده بود روزي اگر سراغ من آمد به او بگواو پاك زيست پا ك تر از چشمه اي نور همچون زلال اشك يا چو زلال قطره باران به نوبهار آن كوه استقامت آن كوه استوار وقتي به ياد روي تو مي بود مي گريست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو او آرزوي ديدن رويت را حتي براي لحظه اي از عمر خويش داشت اما براي ديدن توچشم خويش را آن در سرشگ غوطه ور آن چشم پاك را پنداشت آلوده است و لايق ديدار يارنيست روزي اگر سراغ من آمد به او بگو آن لحظه اي كه ديده براي هميشه بست آن نام خوب بر لب لرزان او نشست شايد روزي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اگر چه ؟ او ؟ نه آه ... نمي آيد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;سالشمار زندگي پروفسور حسابي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;دكتر حسابي طي عمر با بركتش يادگارهاي فراواني براي نشر فرهيخته و دانش پژوه به جاي گذاشته كه از جمله دستاوردهاي عمر پربار استاد و مشاغلي كه در مسند آن خدمات علمي و فرهنگي شايان توجهي ارائه كرد، مي توان به چند نمونه زير اشاره كرد: • ساخت اولين ژنراتور برق كشور، بر روي يك آسياب آبي (آشتيان، تفرش ۱۳۰۵)• ايجاد اولين كارگاه تجربي علوم كاربردي در ايران (۱۳۰۶)• مأموريت وزارت راه و ترابري (طرق و شوارع عامه) براي اولين نقشه برداري علمي، راه ساحلي بنادر خليج فارس، بندر لنگه به بوشهر (۱۳۰۶)• تأسيس مدرسه مهندسي وزارت راه و تدريس در آن (۱۳۰۶)• تأسيس دارالمعلمين عالي و تدريس در آن (۱۳۰۶)• ساخت اولين راديو در كشور (۱۳۰۶)• ايجاد اولين آزمايشگاه علوم پايه در ايران (۱۳۰۶)• آغاز واژه گزيني فارسي و برابرهاي ايران (۱۳۰۹)• تأسيس دانشسراي عالي و تدريس در آن (۱۳۰۸)• تأسيس اولين كارگاه ساخت قطعات دست ساز اتومبيل (۱۳۰۹)• ساخت و راه اندازي اولين آنتن فرستنده در كشور (۱۳۰۹)• تأسيس اولين بيمارستان در ايران، به نام مادرشان گوهرشاد (۱۳۰۹)• ايجاد اولين ايستگاه هواشناسي در ايران (۱۳۱۰)• ايجاد انجمن زبان فارسي و بنيان گذاري فرهنگستان زبان ايران و عضويت پيوسته در آن (۱۳۱۰)• طراحي، نصب و راه اندازي اولين دستگاه راديولوژي در كشور (۱۳۱۱)• تأسيس و رياست انجمن فيزيك ايران (۱۳۱۱)• تعيين ساعت ايران (۱۳۱۱)• تدوين اصول اندازه گيري و مقياس گذاري و ايجاد اداره اوزان و مقياس ها (۱۳۱۱)• مأموريت وزارت راه براي ساخت راه تهران به شمشك جهت معادن زغال سنگ (۱۳۱۲)• پيشنهاد و تدوين قانون تأسيس دانشگاه تهران و همياري در تأسيس آن (۱۳۱۳)• تأسيس دانشكده فني و رياست آن دانشكده و تدريس در آن (۱۳۱۳)• تأسيس دانشكده علوم و رياست آن (۱۳۲۱ تا ۱۳۲۶ و ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۶) و تدريس در گروه فيزيك آن دانشكده تا واپسين روزهاي عمر• تأسيس بخش آكوستيك در دانشكده علوم، و راه اندازي بخش تحقيقات اندازه گيري فواصل و تنظيم گام هاي موسيقي ايراني و مطالعات علمي روي نت هاي ايراني (۱۳۲۵)• راه اندازي اولين مركز زلزله شناسي كشور (۱۳۲۸)• مأموريت خلع يد از شركت نفت انگليس در دولت دكتر مصدق ( )• اولين رئيس هيأت مديره و مديرعامل شركت ملي نفت ايران ( )• وزير فرهنگ دولت دكتر مصدق ( )• پايه گذاري مدارس عشايري و تأسيس اولين مدرسه عشايري ايران ( )• مخالفت با طرح قرارداد ننگين كنسرسيوم و كاپيتولاسيون در مجلس• پايه گذاري موسسه ژئوفيزيك دانشگاه تهران ( )• پايه گذاري مركز تحقيقات هسته اي و تأسيس اولين راكتور اتمي كشور در دانشگاه تهران (تأسيس سازمان هاي انرژي اتمي) و عضو هيأت دائمي در كميته بين المللي هسته اي ( و )• تدوين قانون استاندارد و تأسيس موسسه استاندارد ايران ( )• تأسيس اولين رصدخانه نوين ايران، تأسيس مركز عدسي سازي ـ ديدگاني ـ اپتيك كاربردي در دانشگاه علوم دانشگاه تهران ( )• تأسيس اولين مركز مدرن تعقيب ماهواره ها در شيراز ( )• پايه گذاري مركز مخابرات اسدآباد همدان ( )• عضو دائمي كميته بين المللي فضا و رياست گروه كشورهاي جهان سوم در كنفرانس بين المللي فضا ( )• راه اندازي اولين ليزر ايران ( )• اولين هولوگرام ايران (گروه فيزيك دانشكده علوم، دانشگاه تهران )• تأسيس انجمن موسيقي ايران، در زيرزميني در بلوار كشاورز با تجهيزات روز جهان ( )• بنيانگذاري واحد پژوهشي صنعتي فياوري خان ومان (پژوهش و صنعت در علوم مكانيك هيدرو ديناميك انرژي هاي نو و نامحدود )• تشكيل و رياست كميته پژوهشي فضاي ايران ( )• استفاده از انرژي خورشيدي براي اولين بار در ايران ( )• تأسيس واحد تحقيقاتي صنعتي سغدايي (پژوهش و صنعت در علوم فيزيك الكترونيك اپتيك فيزيك و سيستم هاي هوش مصنوعي &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt; &lt;/p&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;tr unselectable="on" hb_tag="1"&gt;&lt;td style="FONT-SIZE: 1pt" height="1" unselectable="on"&gt;&lt;div id="hotbar_promo"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/td&gt;&lt;/tr&gt;&lt;/tbody&gt;&lt;/table&gt;&lt;/div&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;p align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109689733907485130?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.style.com/slideshows/standalone/beauty/backstage/092504BACK/05f.jpg' title=''/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109689733907485130/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109689733907485130' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109689733907485130'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109689733907485130'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post_04.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109679719370024569</id><published>2004-10-03T02:24:00.000-07:00</published><updated>2004-10-03T02:53:13.700-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;*"نه بانو! &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;تحمل تنهایی از گدایی دوست داشتن آسانتر است.سهل است که انسان بمیرد تا آنکه بخواهد به تکدی حیات بر خیزدچه چیز مگر هراسی کودکانه در قلب تاریکی، آتش طلب می کند؟مگر پوزش فرزند فروتن انحراف نیست؟نه بانو...بگذار که انتظار، فرسودگی بیافریند،زیرا تنها مجرمان التماس خواهند کرد.وما می توانستیم ایمان به تقدیر را مغلوب ایمان به خویش کنیم .آنگاه ماهرگز نفرین کننده امکانات نبودیم.. .بانو. . &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;دستمال های مرطوب تسکین دهنده دردهای بزرگ نیستنداینک،سرنوشت،همان سرافرازی ازلی خویش را پایدار می بیند. &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;شاید..شاید،ما نیز عروسک های کوکی یک تقدیر بوده ایم....نمی دانم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;********&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;دستور بده که صندلی را بکشند &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;دستور بده که صندلی را بکشند &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;ما هيچ نمی کشيم منت از مرگ &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;دستور بده که صندلی را بکشند&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*******&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;و رفت.. چهارشنبه خودش را به آسمان بخشيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;و پنجشنبه عصر زني خواب با لباس سفيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;كدام روز قول خودت را به آسمان دادي &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt; كه هفت روز بعد .. خدا در زمين تو را بلعيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;ستاره ...ماه... پنجره اي كه نفس نفس ميزد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;فضاي كوچه مرگ تشنج نگاه ها ترديد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;هنوز عطر ثانيه ها در هوا شناور بود &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;كه چشم هاي مرده او هم به زندگي خنديد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;دو ماه بعد كوچه خاكي و ابر ها غريب &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;نگاه هاي ممتد يك زن به پرسشي كه رسيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;چرا تمام شد؟ وچگونه كدام ساعت بود    &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;وبعد عطر ممتد حرفش در آسمان پيچيد &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;هنوز روبروي آيينه در خودش مرددبود  &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;رسيد پاي قبر كسي كه در اين غزل غلتيد&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;*********&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109679719370024569?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109679719370024569/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109679719370024569' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109679719370024569'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109679719370024569'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/10/blog-post.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109645631907717414</id><published>2004-09-29T03:22:00.000-07:00</published><updated>2004-10-26T05:23:41.543-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;بد نيست اگر کمي به هم فکر کنيم   &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;    در بحبوحه خنده به غم فکر کنيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بد نيست اگرخانه ما سيماني است &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;به خشت و گل و نفوذ نم فکر کنيم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;هر   وقت  زيادمان  دلي   ميشکند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt; بد نيست که يک لحظه به کم فکر کنيم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من عاشق و تو هر که در اين عصر غريب &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;بد نيست  اگر  کمي به هم  فکر کنيم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;ترانه ديگه دوستم نداري  از مريم جلالي: ==&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt; &lt;a href="http://www.taranehha.ws/fmusic/maryam.php" target="_blank"&gt;http://www.taranehha.ws/fmusic/maryam.php&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;به هر حال احساس میکنم که دیوارها از پیرامون من دم به دم ، لحظه به لحظه به من نزدیک تر میشوند ، و هر موجود زنده ای ، به خصوص در لحظه هایی که بیم خطر و فنا میرود و بوی مرگ را استشمام میکند ، دو گونه احساس در جانش قوت بیشتری میگیرد : یکی " دریغ ها " و دیگری " آرزوها " .دریغ هایم بسیارست و آرزوهایم نیز بسیار ، اما در این جا میخواهم اساسی ترین افسوسهایم و عزیزترین آرزوهایم را در لحظه های آخری که احساس میکنم به تو بازگو کنم . در حالی که تو میتوانی از اینها وصیت را تلقی کنی . درییغ هایم بسیار است ، از سید جمال به این سو ، اگر او را تنها نمی گذاشتیم ، اسلام ، امروز نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد ، بلکه همچون مدعی عموم انسان شناخته می شد . پس از او در مشروطه ، ای کاش به جای آنکه به تغییر رژیم می پرداختیم ، به تغییر خویش می پرداختیم . آنگاه به سیاست رو کردیم : نفت ، ملیت ، استقلال ، نفی امپریالیسم ، نفی استعمار غربی ، اما ای کاش به جای شعار "نفت" ما یک شعار "فکر" میداشتیم . به جای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب ، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمی خواستیم و آن ، بازگرفتن ایمانمان ، آگاهی و " خویشتن انسانی" مان بود که از ما گرفتند و به دنبال خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را . اما دریغ که نهضت مذهبیمان به تعظیم شعایر صفوی و قاجاری گذشت و نهضت ملی مان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی . من در این میان کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو میکردم یک قطب شوند ، آن دو دستی که همواره دو مشت رویاروی هم بودند ، یک پنجه در هم فشرده گردند - پنجه ای که از ایمان نیرو میگیرد و از فکر روشنایی - هیچکدام نتوانستند و برخی نخواستند و برخی که اکثریت باشند ، ندانستند که اگر به جای من تنها گذاشتن من ، کاری اینچنین میکردند ، اکنون هزاران راه پیش روی این مردم بود و اکنون اسلام هم از حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده میجوشد ، تغذیه میکرد و هم از نور آگاهی و فکر روشنفکران . اما دریغ ! اما دریغ که مردمی که بیشتر به روشنایی نیاز داشتند ، از روشنایی محروم شدند و به جای آن شهیدانی یافتند ، در حالی که این اندیشه بیشتر نیازمند نور " روشنفکران " و عشق " توده " بود . به هر حال بگذریم ، کار من نیز ناتمام ماند و حرف ها ناگفته .&lt;br /&gt;و اما آرزوهایم ، این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است : " آرزوی ابلاغ "ما همه رسولان پی از خاتمیت هستیم . رسول از سوی جبرئیل پیغام گرفت و ما از سوی رسول . ما رسولانی هستیم که جبرئیلمان محمد است . و آن برگی از نور که " اقراء " را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد ، اکنون پیش روی ماست . و من که یکی از کوچکرینم ، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیلترین آیات و سوره های این پیام را میتوانستم به آن گروهی که به سخنم گوش میدهند ، فرا خوانم . چه ، میترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش رو و در پشت سر خویش ، احساس میکنم ، آنها در دلم مدفون و انبار شوند . اما میگویم تا شما ، تا شماییان پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;طنز در واقعيت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3333ff;"&gt;دوستان خوبم اين مطلبي كه مي نويسم در اصل واقعيت تلخيه كه در كشور ما وجود داره ولي بقيه اش براي خنده است .&lt;br /&gt;اگه دو تا مرد طالب يه زن باشن توي مملكتهاي مختلف چي به سر اين سه نفر مياد؟ توي ژاپن: جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودكشي مي كنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه كه خودكشي مي كنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودكشي نيست! توي اسپانيا: مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريكاي جنوبي فرار مي كنن!  توي انگلستان: دو تا عاشق با كمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موكول مي كنن! اسب هر كدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!توي فرانسه: خيلي كم كار به جاهاي باريك مي كشه! دو تا مرد با همديگه توافق مي كنن كه خانم مدتي مال اولي و مدتي مال دومي باشه!  توي استراليا: دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترك سالها مشاجره مي كنن! اين مشاجره اونقدر طول مي كشه تا يكي از طرفين پير بشه و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونكه زنده مونده با خيال راحت به مقصودش مي رسه! توي قفقاز: جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي كنه! دومي هم دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي همين كار رو مي كنه و اين ماجرا دائما« تكرار ميشه! توي نروژ: معشوقه ء دو مرد براي اينكه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم ميشه! توي آفريقا: قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو كه مي خوان عقد مي كنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم مي گيرن! توي مكزيك: كار به زد و خورد خونيني مي كشه و يكي از طرفين كشته ميشه! ولي بعدش اونكه رقيبش رو كشته از دختر مورد نظر دلسرد ميشه و دخترك بي شوهر مي مونه! توي آمريكا: حل قضيه بستگي به زن داره و هر كس رو انتخاب كرد با اون ازدواج مي كنه! توي ايران: فقط پول موضوع رو حل مي كنه! پدر و مادر دختر مي شينن با همديگه مشورت مي كنن و خواستگاري كه پولدار تر و گردن كلفت تره رو انتخاب مي كنن! عاشق شكست خورده اگه توي عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بكشه يا رقيب رو از ميدون به در كنه يا افسردگي مي گيره و ... يافته‌هاي يك تحقيق پيمايشيstyle="font-size:130%;"&gt;در 28 استان كشور نشان مي‌دهدكه هنجارهاي ازدواج در ايران نسبت به گذشته تفاوت چنداني نكرده است.بر اساس بخشي از يافته‌هاي پيمايش ملي ارزش‌ها ونگرش‌هاي ايرانيان، 4/19 درصداز پاسخ‌دهند‌گان نجابت؛9/17درصد ايمان و تقوا و 9/15 درصداخلاق و رفتار خوب را به عنوانمهمترين خصوصيت زن خوب برايازدواج معرفي كرده‌اند. همچنين7/22 درصد ازشركت‌كنندگان در اين پيمايش معتقدند، با ايمان بودن،مهم‌ترين خصوصيت يك مرد خوب براي ازدواج است. اخلاق خوب با1/21درصد و صداقت با 6/14 درصداوصاف ديگري است كه شركت‌كنندگان در اين تحقيق ملي براي يك مرد‌ مناسب ازدواج تشخيص داده‌اند. بنا براين گزارش، 3/55 درصد ازپاسخ ‌دهندگان، سنين 21 تا 25 سا ل و 7/36 درصد سنين 26 تا 30 سال رابراي ازدواج پسران مناسب دانسته‌اند. درباره سن ازدواج دختران نيز سنين 16 تا 20 با 8/50درصد و سنين 21 تا 25 سال با1/44درصد بيشترين فراواني را به خود اختصاص داده‌اند. تفاوت سني مناسب براي دختر وپسر به هنگام ازدواج در نظربيشتر شركت‌كنندگان در اين پيمايش ملي (50 درصد) بين 5 تا 7سال است. 6/40 درصد نيز اين فاصله را بين 2 تا 4 سال مي‌پسندند. در اين نظر سنجي ، آمده است: 9/83درصد مردم معتقدند بهتر است آدم با هم‌طبقه خودش ازدواج كند و 2/68 درصد نيز مي‌گوينداگر دختر و پسري بخواهند بايكديگر ازدواج كنند اماوالدينشان با آنها مخالف باشند، جلب رضايت آنها شرط است.6/17 درصد نيز در اين زمينه گفته‌اند بهتر است در صورتي كه والدين با ازدواج فرزندان مخالفند اين ازدواج سر نگيرد. يافته‌هاي تحقيق ياد شدههمچنين حاكي است، 8/49 درصد مردم با معاشرت و دوستي دختر و پسرقبل از ازدواج مخالفند و7/66درصد خواستگاري دختر از پسررا مناسب نمي‌دانند. &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109645631907717414?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='related' href='http://www.sa-har.com/archives/shariati.JPG' title=''/><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109645631907717414/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109645631907717414' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109645631907717414'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109645631907717414'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/httpwww.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109611121437720018</id><published>2004-09-25T04:03:00.000-07:00</published><updated>2004-09-25T04:27:00.153-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;چرا&lt;br /&gt;داشتم فراموشت می کردم امّا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;باز دوباره ديدمت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;تو غمها قوطه ور شدم چرا&lt;br /&gt;داشتم فراموشت می کردم امّا &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;تا صدات رسيد به گوش من &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;شکستم بی صدا چرا&lt;br /&gt;داشتی می رفتی از خيال من &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;خَزونی بود بهار من &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;ديدم تو رو خزونم جون گرفت&lt;br /&gt;اين قلب سرد و ساکتم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;دوباره با نگاه گرم و بی ريا و عاشقم &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;زبونه زد&lt;br /&gt;چرا دوباره اومدی صدا رو جون دادی &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;گل بهار و زخم دل &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;دوباره تازه شد&lt;br /&gt;شوق نگاه خستم و دوباره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;دوختی آخر ستاره &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;حسرتم بی اندازه شد&lt;br /&gt;يا راحتم کن و واسه هميشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;اين دل رو بکن ز ريشه &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;از خيال سرد من برو&lt;br /&gt;يا باغبون شو و گلا رو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;باز نشون بده بهار و &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;توو وجود خسته ام برو&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#ff6600;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;***&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;&lt;strong&gt;****&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;تست خود شناسی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اغلب افراد در سنين نو جوانی در برخورد با جنس مخالف خوداين را از خود می پرسندآيا عاشق شده ام؟ اين سئوال بسيار سختی است بخصوص در سنين جوانی و نو جوانی در جواب اين سئوال ترديد بسياری وجود دارد&lt;br /&gt;اين تست معتبره( جون كريم پورانی )&lt;br /&gt;جملات را بخونيد موافقت خود را با بله و مخالفت خورد را با خير اعلام كنيد در صورتی كه كوچكترين ترديدی داريد خير را انتخاب كنيد&lt;br /&gt;۱- عشق به طور ناگهانی اتفاق می افتد.&lt;br /&gt;۲-وقتی از هم دور هستيم مشغول خيالبافی ميشوم و حوصله انجام هيچ كاری رو ندارم جز اينكه به او بيانديشم و آه بكشم.&lt;br /&gt;۳- اگر طرف مقابل با شخص ديگری مشغول گفتگو باشد و يا هر نوع رابطه ای ديگری داشته باشد احساس حسادت می كنم .&lt;br /&gt;۴- وقتی با او هستم بيشتر از زمانی كه تنها هستم به او عشق می ورزم .&lt;br /&gt;۵- فكر می كنم او كاملترين انسان روی زمين است.&lt;br /&gt;۶-زمانی كه در خانه و كنار والدين خود هستم احساس ناراحتی ميكنم.&lt;br /&gt;۷- نظر او را در مورد پول و فرزند در زندگی آينده ميدانم.&lt;br /&gt;۸- هنگامی كه می خواهم پيش او بروم اظطراب دارم كه ظاهرم چگونه است می خواهم به بهترين شكل ظاهر شوم همچنين در مورد چگونگی حرف زدن و طرز برخورد با او محتاط هستم.&lt;br /&gt;۹-اكثر مردم اعتقاد دارند عشق حقيقی يعنی اينكه دو نفر علايق يكسان داشته باشند اما در مورد مشكلات و سختی ها چطور؟هر دوی ما به اندازه هم مشكل داريم و مشكلاتمان در خانه و مدرسه و ساير مسائل زندگی يكسان است.&lt;br /&gt;۱۰- فرد مورد علاقه ام به يه سفر طولانی رفته از آنجا نامه ای زيبا و محبت آميز برام فرستاده استاين نامه را به دوستان خود نشان خواهم داد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به ازای هر پاسخ منفی ۱۰ نمره و پاسخ مثبت ۰ نمره به خود بدهيد . بجز سئوال ۷ كه در آن به پاسخ مثبت ۱۰ و منفی بايد ۰ امتياز بدهيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۷۰ تا ۱۰۰ : اين يك عشق واقعی است.&lt;br /&gt;۵۰ تا ۶۰ : به نظر ميرسد نو عی شك و ترديد و عدم ثبات در عشق وجود دارد.&lt;br /&gt;۰ تا ۴۰ : هنوز عشقی بين شما نيست ولی احساسی است كه می تواند به عشق تبديل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;احتمالا شما فكر كرديد پاسخ های مثبت نماينگر عشق حقيقی هست اما برعكس جز در سئوال ۷ تمام موارد پاسخ منفی نشانه عشق است&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:130%;color:#3366ff;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff6600;"&gt;&lt;br /&gt;خداياتويی در جهان رهنمای&lt;br /&gt;يكديگر را دوست بداريد . اما از عشق زنجير مسازيد&lt;br /&gt;بگذاريد عشق همچون درياي مواج ميان ساحلهاي جانتان در تموج واهتزاز باشد&lt;br /&gt;جامهاي يكديگر را پركنيد اما از يك جام منوشيد&lt;br /&gt;از نان خود به يكديگر بدهيد اما هر دو از يك قرص نان تناول مكنيد&lt;br /&gt;به شادماني با هم برقصيد وآواز بخوانيد اما بگذاريد هريك براي خود تنها باشيد&lt;br /&gt;همچون سيمهاي عود كه هريك در مقام خودتنها ست . اما همه با هم به يك آهنگ مترنمند&lt;br /&gt;دلهايتان را به هم بسپاريد اما به اسارت يكديگر ندهيد&lt;br /&gt;زيرا تنها دست زندگي است كه مي تواند دلهاي شما را در خود نگاه دارد&lt;br /&gt;در كنار هم بايستيد اما نه بسيار نزديك&lt;br /&gt;از آنكه ستونهاي معبد به جدايي بار بهتر كشند&lt;br /&gt;وبلوط و سرو در سايه هم به كمال ورويش نرسند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خليل جبران خليل&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109611121437720018?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109611121437720018/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109611121437720018' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109611121437720018'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109611121437720018'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_25.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109592831296698531</id><published>2004-09-23T01:22:00.000-07:00</published><updated>2004-09-23T01:31:52.966-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;يادم باشد حرفي نزنم که به کسي بر بخوردنگاهي نکنم که دل کسي بلرزدخطي ننويسم که آزار دهد کسي رايادم باشد که روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيستيادم باشد جواب كين را با كمتر از مهر و جوابدو رنگي را با كمتر از صداقت ندهميادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنمو براي سياهي ها نور بپاشميادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرمو از آسمان درسِ پـاك زيستنيادم باشد سنگ خيلي تنهاست... يادم باشدبايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكنديادم باشد براي درس گرفتن و درس دادنبه دنيا آمده ام ... نه براي تكرار اشتباهات گذشتگانيادم باشد زندگي را دوست دارميادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوانبي زباني كه به سوي قربانگاه مي رودزل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرميادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گرديكه از سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شديادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشميادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كسفقط به دست دل خودش باز مي شوديادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم يادم &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;نامه ای به محبوبم&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;در این راه طولانی - که ما بی خبریم و چون باد می گذرد - بگذار اختلاف هایمان با هم ، باقی بماند . خواهش می کنم !مخواه که یکی شویم . مطلقا یکی .مخواه که هر چه تو دوست داری ،من همان را ،به همان شدت دوست داشته باشم و هر چه من دوست دارم ، به همان گونه ،مورد دوست داشتن تو نیز باشد . مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم ،یک ساز را ،یک کتاب را ، یک طعم را ،یک رنگ را ،و یک شیوه نگاه کردن را .مخواه که انتخابمان یکی باشد ،سلیقه مان یکی ،و رویامان یکی .همسفر بودن و هم هدف بودن ،ابدا به معنای شبیه بودن و شبیه شدن نیست . دال بر کمال نیست ،بلکه دلیل توقف است .شاید " اختلاف " کلمه خوبی نباشد . شاید " تفاوت " بهتر از اختلاف باشد . نمی دانم . به هر حال تک واژه مشکل را حل نمی کند .پس بگذار اینطور بگویم :عزیزم !زندگی را تفاوت نظر های ما میسازد و پیش می برد نه شباهتهایمان ،نه از میان رفتن و محو شدن یکی در دیگری .نه تسلیم بودن ،نه مطیع بودن . امر بر شدن و در بست پذیرفتن ."عشق انحلال کامل فردیت است در جمع " . حال نمی خواهم این مفهوم را انکار کنم ، اما اینجا سخن از عشق نیست ،سخن از زندگی مشترک است که خمیر مایه آن می تواند عشق باشد يا دوست داشتن یا مهر و عطوفت یا ترکیبی از اینها ،و در هر حال حتی دو نفر که سخت و بیحساب عاشق هم اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است ،واجب نیست که هر دو صدای کبک ،درخت نارون ،قله علم کوه ،رنگ سرخ ،بشقاب سفالی را دوست داشته باشند . به یک اندازه هم اگر چنین حالتی پیش بیاید که البته نمی ؟آید باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق . عشق از خود خواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است . اما این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست .ما از عشق زمینی حرف می زنیم که ارزش آن در "حضور " است نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری .عزیز من !اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست بگذار یکی نباشد . بگذار فرق داشته باشیم . در عین وحدت ،مستقل باشیم . بخواه که در عین یکی بودن ،یکی نباشیم . بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه نا پدید . تو نباید سایه کمرنگ من باشی . من نباید سایه کمرنگ تو باشم . بیا بحث کنیم !بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم !بیا کلنجار برویم !اما سر انجام نخواهیم که غلبه کنیم . و این غلبه ها نیز منجر به آن شود که تو نیز چون من بیندیشی یا به عکس .مختصری نزدیک شدن بهتر از غرق شدن است . تفاهم ،بهتر از تسلیم شدن است . بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی مان را ،در بسیاری زمینه ها ،تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی شورو حال و زندگی می بخشد ،نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،حفظ کنیم . من و تو ،تو و من ،حق داریم در برابر هم قد علم کنیم . و حق داریم بسیاری از نظرات و عقاید همدیگر را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیر هم را داشته باشیم .عزیز من !دو نیمه ،زمانی به راستی یکی می شوند و از دو "تنها " یک "جمع کامل " می سازند که بتوانند کمبود های هم را جبران کنند ،نه آنکه عین مطلق هم شوند ،چیزی بر هم مضاف نکنند و مسائل خاص و تازه ای را پیش نکشد .پس ! بیا تصمیم بگیریم که حرکات مان ،رفتارمان ظرزحرف زدن مان ،و سلیقه مان ،کاملا یکی نشود ...و فرصت بدهیم که خرده اختلافها ،و حتی اختلاف های اساسی مان باقی بماند . و هرگز اختلاف نظر را وسيله تهاجم قرار ندهیم .بیا متفاوت باشیم&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;بی تو چون شبهای ديگر&lt;br /&gt;امشب آرامی ندارم&lt;br /&gt;در سکوت کوچه ی تو&lt;br /&gt;نيمه شب ره می سپارم&lt;br /&gt;آن زمان اين کوچه هر شب&lt;br /&gt;کوچه ميعاد ما بود&lt;br /&gt;بر لب ما تا سحرگه&lt;br /&gt;قصه ی فردای ما بود&lt;br /&gt;اين زمان افکنده بر ما&lt;br /&gt;سايه ديوار جدايي&lt;br /&gt;ای خدا آخر کجا رفت&lt;br /&gt;روزگار آشنايی&lt;br /&gt;ای کوير سينه ی من&lt;br /&gt;بوته های آتشت کو&lt;br /&gt;در شب سرد جدايی&lt;br /&gt;شعله های سرکشت کو &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#cc0000;"&gt;حساب بانكي انرژي جنسي&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;تصور كنيد كه هر زن و مردي يك حساب بانكي دارند كه در آن ميزان انرژي جنسي آنها كه تشكيل شده است از مقاديري انرژي احساسي و رمانتيك , شهوت, شور و حرارت , عشق , نياز جنسي و ... ثبت شده است .&lt;br /&gt;درست همانگونه كه آزاد هستيد و حق انتخاب داريد كه با موجودي حساب بانكي مالي خود هر كاري بكنيد. مثلاً همه را خرج كنيد , سرمايه گذاري كنيد , ببخشيد يا دور بريزيد . مي توانيد انتخاب كنيد كه با موجودي انرژي حساب بانكي جنسي خود هر كاري بكنيد.&lt;br /&gt;هنگامي كه مجرد هستيد ,مقدار كمي از اين انرژي جنسي را بر روي يك رابطه ي رمانتيك به خصوص سرمايه گذاري مي كنيد و سپس منتظر مي مانيد تا ببينيد كه آيا بهره وري يا سود آوري لازم و كافي را دارد يا خير .&lt;br /&gt;هنگامي كه رابطه اي  موفق نيست , مايه گذاشتن از انرژي جنسي , عاطفي و رمانتيك خود را متوقف مي كنيد. سپس اين انرژي ها را پس مي گيريد و مجدداً در حساب سپرده ي خود پس انداز مي كنيد و منتظر فرصت بعدي مي مانيد. درست همان گونه كه همگي دوست داريم جايي سرمايه گذاري كنيم كه سودهاي كلان به جيب بزنيم , هنگامي كه مجرد هستيم همواره دوست داريم برنده باشيم و روي كسي حساب باز كنيم كه بتوانيم تمامي عشق , اميد ها , روياها و خلاصه تمامي پس انداز هاي جنسي و عاطفي خود را بر روي او سرمايه گذاري كنيم .&lt;br /&gt;هنگامي كه عاشق مي شويد , به طرزي جدي با كسي در گير مي شويد , نامزد مي شويد يا با كسي ازدواج مي كنيد , گويي فرصتي را كه هميشه مي خواستيد روي آن سرمايه گذاري كنيد , پيدا كرده ايد. سپس تعهد مي دهيد كه خود را به طرزي انحصاري چه به لحاظ عاطفي و چه به لحاظ جنسي صرفاً روي آن شخص سرمايه گذاري كنيد . به طوري كه هيچ گونه سرمايه گذاري جانبي يا پروژه هاي كوتاه مدت ديگر را جايز نمي دانيد ! روز به روز , ماه به ماه و سال به سال نيز موجودهاي بيشتري را مرتباً به حساب خود واريز مي كنيد .&lt;br /&gt;اين موجوديها از چه چيزهايي  تشكيل شده اند ؟&lt;br /&gt;صميمت , ارتباط , محبت , علاقه و عشق .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مردان عزيز : حال تصور كنيد كه متاهل هستيد وبا خوشبختي با همسرتان زندگي مي كنيد .  مهندس هستيد و در شركت بزرگي مشغول به كار هستيد . زن زيبايي با شما همكار است كه كمي بيش از حد طبيعي با شما خوش رو , اجتماعي و خون گرم است . احساس مي كنيد كمي به او جذب شده ايد . چرا كه بالاخره او زني زيباست و همواره احساس خوبي به شما مي دهد, زيرا مدام از شما تعريف مي كند و به شما لبخند مي زند. لذا شما خود را متقاعد مي سازيد كه هيچ گونه اشكال يا ضرري ندارد با او بيشتر صحبت كنيد , به يكديگر E-mail بفرستيد و گاهي اوقات نيز با هم ناهار بخوريد .خب , كسي از شما ايرادي  نمي  گيرد , زيرا بالاخره متاهل هستيد و او فقط يك دوست است نه هيچ چيز ديگر.&lt;br /&gt;اينطور نيست ؟ به رغم حسن نيت شما مراوده با اين زن به هيچ وجه بي ضرر نيست. چرا كه هر بار با او صحبت مي كنيد , E-mail  مي فرستيد , به او توجه ويژه مي كنيد و با او مراوده مي كنيد , در واقع مقاديري از موجودي حساب بانكي جنسي مشترك خود و همسرتان را برداشت مي كنيد و به حساب آن زن واريز مي كنيد!  اين به آن معنا است كه عملاً موجودي و سرمايه اي را كه منحصراً به رابطه ي صميمي خود و حفظ و ارتقاي آن اختصاص داده بوديد , از حساب مشترك خود برداشت مي كنيد و به حساب زني مي ريزيد كه حتي او را خوب نيز نمي شناسيد.&lt;br /&gt;خب , خطر اين كار در چيست ؟&lt;br /&gt;اين كار به آن معنا است كه از حساب همسرتان مي دزديد و به حساب زن ديگري مي ريزيد.&lt;br /&gt;مي دانم كه اين قضاوتي است بسيار محكم و قاطع . اما مي خواهم لحظه اي به آن فكر كنيد . حتي هنگامي كه مقاديري از افكار , تحسين و حتي بازي گوشي هاي خود را روي زن ديگري كه حال چه آشكارا و چه پنهاني به شما علاقه نشان مي دهد در واقع موجودي و اعتباري را كه متعلق به رابطه و ازدواج تان مي باشد ,  برداشت كرده ايد و آن را در جاي ديگري كه سود و بهره اش هرگز به حساب شما برگشت داده نمي شود , خرج كرده ايد.&lt;br /&gt;ممكن است بگوييد : " دست نگه دار ! من كه هيچ كار اشتباه يا نامشروعي انجام نداده ام . من كه با او همبستر نشده ام و حتي او را لمس هم نكرده ام . مكالمات ما همگي مودبانه هستند . چگونه مي توانيد بگوييد كه من از حساب همسرم دزدي كرده ام ؟ " خب , معتقدم كه آن نوع از توجه و انرژي مذكر و مردانه , كه معطوف اين زن مي كنيد و مراودات و تبادلاتي كه با او داريد چنانچه قرار باشدكه ازدواج و رابطه تان هر لحظه مستحكم تر , صميمي تر وبا شور و حرارت تر شود بايد تنها و تنها صرف ازدواج و همسرتان گردد نه كس ديگري .&lt;br /&gt;ممكن است در ابتدا متوجه تاثيرات آن نباشيد , اما هنگامي كه بخش هايي از خود را براي زن ديگري صرف مي كنيد , به تدريج انرژي هايي را از حساب جنسي خود هرز مي دهيد و طولي نمي كشد كه متوجه آثار و پيامدهاي مخرب آن خواهيد شد. بدين معنا كه همسرتان از جذابيت كمتري برايتان برخوردار خواهد بود , احساس ارتباط و مرتبط بودن كمتري با او خواهيد كرد , و احساس محدوديت بيشتري . يك روز صبح از خواب بيدار مي شويد و مي بينيد كه جذابيت و ارتباط جنسي چنداني نسبت به همسرتان در خود احساس نمي كنيد. شور و حرارت رابطه تان  از بين رفته است . اين در حالي است كه ممكن است ندانيد چرا , مگر تا وقتي كه ديگر خيلي دير شده است .&lt;br /&gt;چنانچه كار و تجارتي داشتيد و مي خواستيد فرد موفقي باشيد و اين موفقيت و اعتبار را براي هميشه براي خود حفظ كنيد , آيا سرمايه هاي خود را در جاي ديگري به خطر مي انداختيد ؟ البته كه نه . پس چرا بايد موجودي انرژي هاي جنسي و عاطفي خود را از مهم ترين حساب شخصي خود كه رابطه و ازدواج با زن زندگي تان است برداشت كنيد و آن را در جاي ديگري سرمايه گذاري كنيد ؟&lt;br /&gt;واقعيت اين است كه هرگز اين كار را نمي كنيد مگر اين كه متوجه نباشيد كه چه مي كنيد.&lt;br /&gt;مردان عزيز : منظور من نيز دقيقاً همين است . بيشتر مردها هرگز متوجه اين نوع پنهان و نامريي از تبادل دايمي انرژي هاي قدرتمند جنسي و عاطفي نيستند كه هميشه در پيرامون آن ها در جريان است , هرگز هيچ كس اين آموزش ها را در كودكي يا نوجواني به ما نداده است . لذا با خوش نيتي و ساده لوحي تمام پا بر روي روابط مي گذاريد و به خود مي گوييد مادامي كه با كسي همبستر نشده ايد , به نامزد / همسرتان خيانت نكرده ايد . اين كُد اخلاقي خوبي است كه هرگز به غير از همسرتان  با زن ديگري همبستر نشويد , اما بايد بدانيد كه تاثيرات توجهات و انتخاب هاي شما به آنچه كه به لحاظ فيزيكي و جسماني (جنسي) مرتكب مي شويد يا نمي شويد , محدود نمي شوند&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند&lt;/span&gt; :&lt;br /&gt;هر بار كه با نامزد / همسرتان ارتباط احساسي برقرار مي كنيد , هر بار كه مكنونات قلبي خود را با يكديگر در ميان مي گذاريد , هر مكالمه اي كه با يكديگر داريد , هر كلمه ي  محبت آميز يا عاشقانه اي كه بر زبان مي آوريد , هر گونه ابراز احترام و تشكري كه از يكديگر داريد , هر لحظه از صميميتي كه داريد , هر بوسه , هر آغوش و البته هر مهرورزي و همبستر شدن همه و همه سرمايه هايي هستند كه به حساب مشترك خود با شخصي كه دوستش داريد , واريز مي كنيد..&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;$آنچه زن ها دوست دارند مردها بدانند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; :&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;هنگامي كه انرژي عاطفي و جنسي خود را در جايي غير از رابطه صميمي يا ازدواج خود سرمايه گذاري و مصرف مي كنيد , ما زن ها را بسيار فراتر از آنچه بتوانيد تصورش را هم بكنيد , مي رنجانيد . نهايتاً اين هرز رفتن انرژي , رابطه را از منابع ارزشمند و حياتي خود محروم مي سازد&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;راه حل&lt;/span&gt; :&lt;br /&gt;    هنگامي كه احساس مي كنيد وسوسه شده ايد مقاديري حتي جزيي از حساب عاطفي و احساسي خود برداشت كنيد , از خود بپرسيد : از انجام اين كار چه هدف يا مقصودي دارم ؟ مي خواهم به چه چيزي برسم ؟ سپس تعهد خود به نامزد / همسرتان را مجدداً به ياد آوريد و از برداشت از حساب تان منصرف شويد . سپس معادل همان ميزان را به حساب مشترك با نامزد / همسرتان , آن هم با عشق ورزيدن به او به هر طريق واريز كنيد.&lt;br /&gt;    هنگامي كه زني زيبا و جذاب را مشاهده كرديد به او به عنوان چيزي كه مي خواهيد مال شما باشد نگاه نكنيد بلكه به چشم يك شاهكار هنري زيبا به او نگاه كنيد و زيبايي اش را تحسين كنيد و تنها چشم  بيندازيد اما دل مبازيد. به تخريب بنياد زندگي تان دامن نزنيد . تنها نگاه كنيد . خيره نشويد. سپس در همان لحظه زن زيباي خود يا زيبايي هاي ديگر او را به ياد آوريد و به خود بگوييد كه چقدر خوشبخت و خوش اقبال بوده ايد كه عشق او را براي خود داريد و از آن خود كرده اي&lt;/strong&gt;د. .  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109592831296698531?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109592831296698531/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109592831296698531' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109592831296698531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109592831296698531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_23.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109558596837514537</id><published>2004-09-19T02:16:00.000-07:00</published><updated>2004-09-19T02:26:08.376-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;جوادترين هاي سال&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;جوادترين اسم:در اين زمينه هيات داوران به علت انبوه اسامي كار دشواري را پيش رو داشت اما پس از رايزني هاي فراوان از ميان شير علي،قلي ،انريكو و ثابت جايزه به اسم قباد اهدا شد&lt;br /&gt;جوادترين سرگرمي:داوران در اين بخش از ميان دوردرجا،چت،تك چرخ،قليون و منچ جايزه را مشتركا به چت و قليون اهدا كرد&lt;br /&gt;جوادترين ساز:نامزد هاي اين بخش گيتار،بوق بيابوني،كمونچه ،گيتاربيس و سه تار بود كه داوران محترم جايزه را لايق گيتار دانست&lt;br /&gt;جوادترين خواننده غير مجاز سال: در اين قسمت هيات داوران با تقديم ديپلم افتخار به حسن شماعي زاده،جايزه جو اد بلورين را با اكثريت ارا به داوود بهبودي تقديم كرد&lt;br /&gt;جوادترين البوم سال: تنها قسمتي كه داوران بدون هيچگونه اختلاف نظر به نتيجه رسيدند....البوم ديوونه منصور&lt;br /&gt;جوادترين اهنگ سال: در حالي كه همه نفس ها در سينه حبس شده بود تيم داوري با تقديم ديپلم افتخار به اهنگ نون ودلقك جايزه اصلي را به علي رضا عصار و اهنگ خيال نكن نباشي بدون ت&lt;br /&gt;جايزه ويژه:در اين قسمت به خاطر يك عمر فعاليت جوادي و گسترش مسلك جواد جايزه ويژه به عباس قادري اهدا شد.قادري در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود به روي صحنه امد و در ميان شور و حال عرفاني مردم جايزه را دريافت كرد&lt;br /&gt;جواد هاي مطبوعات: جوايز با دقت تمام اهدا گرديد...روزنامه خبر ورزشي،ستون پنجره نقره اي و امير مهدي ژوله در بخش هاي جواد ترين نشريه و ستون و نويسنده به حق خود رسيدند&lt;br /&gt;جواد ترين گزارشگر سيما: در حالي كه به علت شايسته بودن همه ميرفت كه كار به دعوا بكشد جايزه به جواد خياباني اهدا گرديد.جواد پس از دريافت جايزه گفت: اين جايزه را كه حاصل يك عمر تلاش ميدانم به استادم اسكندر كوتي تق ديم مينمايم.در ضمن من شريك تجاري مهندس نيستم&lt;br /&gt;جوادترين سايت سال: هيات داوران ضمن سپاس از سايت پندار، به علت گرافيك واستانداردهاي كامل جوادي جايزه را به سايت چلچراغ پيشكش كرد&lt;br /&gt;جوادترين كتاب سال: داوران در اقدامي عجيب جايزه را مانند سال گذشته به اقاي مهندس براي كتاب اهنگ براي موبايل تقديم نمود.كتابي كامل كه در ان انواع اهنگ ها از موتزارت و باخ گرفته تا ويرون بشي اي دل و بدنام وپلنگه موجود است تا روي گوشيتان(????) نصب و از نواي رويايي ان لذت بريد&lt;br /&gt;جوادترين صحنه سال: صحنه اي كه شهرام خان ناظري با ان سيبيل خاص!! و عينك قرمز در تلويزيون ظاهر شد و شعر فردوسي را در ميان بهت همه ما اشتباه خواند(پي افكندم از نظم كاخي بلند..كز اب و اتش!!!!!!! نيابد گزند&lt;br /&gt;جوايز بخش هاي جانبي: داوران جواد بلورين را به عمو رحيم به عنوان شيريني فروشي ،حس ن روباه به عنوان جواد قهرمان،تكيه كلام(جونه تو سالاره)،مانتو خفاشي در بخش پوشاك، ادكلن بيك،لاستيك وكفش سفيد،يخ در بهشت وخاكشير(مشتركا) براي نوشيدني گوارا اهدا شد&lt;br /&gt;جوادترين فوتباليست سال: مهمترين جايزه..خيلي ها دوست داشتند جاي اين برنده رويايي بودند.به همين دليل داوران نفر برگزيده اين بخش را براي افزايش هيجان در انتها اعلام نمودند.نيكبخت واحدي در حالي كه تل قشنگش را با ان چسب دماغش ست كرده بود جايزه را دريافت كرد.در حالي كه اكثريت يوزپلنگ هاي سالن را بغض و گر فرا گرفته بود&lt;br /&gt;بيانيه هيات داوران با صداي بهرام شفيع قرائت شد و در ان ارزو كردند كه سالي مملو از جواد و بدور از هرگونه تيتيش باشيم.شفيع نيز به علت برگزاري موفق مراسم به شدت از سوي حضار تشويق شد&lt;br /&gt;و سرانجام رييس دائمي هيات داوران در ميان فرياد هاي مردم براي نصيحت پشت ميكروفون تشريف فرما شدند. مسعود خان كيميايي حرف هاي مهمي ايراد كردند كه به علت تكراري بودن بي خيال&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#66ffff;"&gt;&lt;span style="color:#cc33cc;"&gt;" اسکناس مچاله "&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس هزار تومانی را از جیبش&lt;br /&gt;بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟&lt;br /&gt;دست همه حاضرین بالا رفت.&lt;br /&gt;سخنران گفت: بسیار خوب ، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری&lt;br /&gt;بکنم وسپس در برابر نگاه های متعجب ، اسکناس را مچاله کرد وپرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس&lt;br /&gt;را داشته باشد؟&lt;br /&gt;وباز دست های حاضرین بالا رفت. این بار مرد اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت وچند بار آن را لگدمال&lt;br /&gt;کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت وپرسید: خوب حالا چه کسی حاضر است&lt;br /&gt;صاحب این اسکناس شود؟&lt;br /&gt;وباز دست همه بالا رفت.&lt;br /&gt;سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سراسکناس آوردم، از ارزش اسکناس چیزی چیزی کم نشد وهمه&lt;br /&gt;شما خواهان آن هستید.&lt;br /&gt;وادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیماتی که می گیریم یا با مشکلاتی&lt;br /&gt;که رو به رو می شویم واحساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم ، ولی این گونه نیست وصرف نظر از&lt;br /&gt;این که چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم وهنوز هم برای افرادی که&lt;br /&gt;دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109558596837514537?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109558596837514537/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109558596837514537' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109558596837514537'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109558596837514537'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109558596837514537.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109558522936653470</id><published>2004-09-19T02:09:00.000-07:00</published><updated>2004-09-19T02:13:49.366-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد بر لبه پرتگاهی ميرفت.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; پايش لغزيد و داشت سقوط ميکرد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;. ناگهان با دستانش شاخه كوچك گياهي را گرفت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; اما خيلي زود فهميد كه آن شاخه آنقدر كوچك است&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; كه نميتواند او را نگهدارد.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;  پس سرش را بالا گرفت و فرياد زد :كسي آن بالا نيست؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;كسي گفت: من هستم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد گفت: تو كي هستي.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;او گفت: من خدا هستم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد گفت: خدايا نجاتم بده من دارم سقوط ميكنم.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خدا گفت: آيا به من اعتماد داري؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد گفت: بله &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خداوند گفت: پس آن شاخه درخت را رها كن &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;.مرد كمي سكوت كرد و فرياد زد: كس ديگري آنجا نيست؟!؟!؟!؟!؟&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;****************&lt;br /&gt;&lt;strong&gt;آموخته ام ....... بهترين كلاس درس دنيا كلاسي است كه زير پاي پير ترين فرد دنياست .&lt;br /&gt;آ‌موخته ام ....... وقتي كه عاشقيد عشق شما در ظاهر نيز نمايان مي شود .&lt;br /&gt;  آموخته ام ..... تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند كسي است كه به من مي گويد : تو مرا  شاد كردي&lt;br /&gt; آموخته ام ..... داشتن كودكي كه در آغوش شما به خواب رفته زيباترين حسي است كه در دنيا وجود دارد .&lt;br /&gt;آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسيار مهم تر از درست بودن است .&lt;br /&gt; آمو خته ام ...... كه هرگز نبايد به هديه اي از طرف كودكي ( نه ) گفت .&lt;br /&gt; آموخته ام .... كه هميشه براي كسي كه به هيچ عنوان قادر به كمك كردنش نيستم دعا كنم .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از شما جدي بودن را انتظار دارد ،‌ همه ما احتياج به دوستي داريم كه لحظه اي با وي به دور از جدي بودن باشيم .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه گاهي تمام چيزهايي كه يك نفر مي خواهد فقط دستي است براي گرفتن دست او، وقلبي است براي فهميدن وي  . آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در يك شب تابستاني در كودكي ، شگفت انگيز ترين چيز در بزر گسالي است .&lt;br /&gt;آموخته ام ...... كه زندگي مثل يك دستمال لوله اي است هر چه به انتهايش نزديكتر مي شويم سريعتر حركت مي كند .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه پول شخصيت نمي خرد .&lt;br /&gt;آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگي را تماشايي مي كند .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه خداوند همه چيز را در يك روز نيافريد .پس چه چيز باعث شد كه من بيانديشم مي توا نم همه چيز را در يك روز به دست بيا ورم .&lt;br /&gt;آموخته ام ...... كه چشم پوشي از حقايق آنها را تغيير نمي دهد .&lt;br /&gt;آموخته ام .... كه اين عشق است كه زخمها را شفا مي دهد نه زمان .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه وقتي با كسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي از سوي ما را دارد .&lt;br /&gt; آموخته ام ...... كه هيچ كس در نظر ما كامل نيست تا زماني كه عاشق بشويم .&lt;br /&gt;آ موخته ام ..... كه زندگي دشوار است اما من از او سخت ترم .&lt;br /&gt;آموخته ام ....... كه فرصتها هيچگاه از بين نمي روند، ‌بلكه شخص ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .&lt;br /&gt;آموخته ام ....... كه آرزويم اين است قبل از مرگ مادرم يكبار به او بيشتر بگوييم دوستش دارم . &lt;br /&gt;آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترين راهي است كه مي شود با آن نگاه را وسعت داد .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه همه مي خواهند روي قله كوه زندگي كنند، اما تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستيد .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است: وقتي كه از شما خواسته مي شود،‌ و زماني كه درس زندگي دادن فرا مي رسد .&lt;br /&gt;آموخته ام ..... كه كوتاهترين زماني كه من مجبور به كار هستم، بيشترين كارها و وظايف را بايد انجام دهم .&lt;br /&gt;و اما عشق چيست ؟&lt;br /&gt;شخصي به همسرش مي گوييد : من عاشق تو هستم و بدون تو نمي توانم زندگي كنم .اما اين عشق نيست، گرسنگي است. شما نمي توانيد در آن واحد هم كسي را دوست بداريد وهم بي تابانه  نيازمندش  باشيد .عاشق واقعي كسي است كه معشوق خود را آزاد مي گذارد تا خودش باشد. در عشق اجباري نيست. عشق يعني امكان انتخاب به معشوق دادن.&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#cc0000;"&gt;&lt;strong&gt;دوست داشتن از عشق برتر است&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;strong&gt; دوست داشتن از عشق برتر است . عشق يک جور جوشش کور است و پيوندي از سر نابينائي ، اما دوست داشتن پيوندي خود آگاه و از روي بصيرت روشن و زلال . عشق بيشتر از غريزه آب ميخورد و هرچه از غريزه سر زند بي ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع ميکند و تا هرجا که يک روح ارتفاع دارددوست داشتن نيز همگام با آن اوج ميابدعشق در قالب دلها در شکل ها و رنگ هاي تقريبا مشابهي متجلي ميشود و داراي صفات و حالات و مظاهر مشترکي است ، اما دوست داشتن در هر روحي جلوه خاص خويش دارد و از روح رنگ ميگيرد و چون روح ها برخلاف غريزه ها هر کدام رنگي و ارتفاعي و بعدي و طعمي و عطري ويژه خويش دارد ، مي توان گفت که به شماره هر روحي ، دوست داشتني هستعشق با شناسنامه بي ارطبات نيست و گذر فصل ها و عبور سالها بر آن اثر ميگذارد ، اما دوست داشتن در وراي سن و زمان و مزاج زندگي ميکند و بر آشيانه بلندش روز و روزگار را دستي نيستعشق در هر رنگي و سطحي ، با زيبائي محسوس ، در نهان يا آشکار ، رابطه دارد . چنانکه " شوپنهاور" ميگويد : (( شما بيست سال بر سن معشوقتان بيفزائيد ، آنگاه تاثير مستقيم آنرا بر روي احساستان مطالعه کنيد ))!اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گيج و جذب زيبائي هاي روح که زيبائي هاي محسوس را به گونه اي ديگر ميبيند . عشق طوفاني و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابتعشق با دوري و نزديکي در نوسان است ، اگر دوري به طول بينجامد ضعيف ميشود ، اگر تماس دوام يابد به ابتذال ميکشد .و تنها با بيم و اميد و تزلزل و اضطراب و (( ديدار و پرهيز )) ، زنده و نيرومند ميماند . اما دوست داشتن با اين حالت نا آشناست . دنيايش دنياي ديگريست&lt;/strong&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;به تركه ميگن با كيشميش يك جمله بساز، گفت: من پسر عموش ميشم، تو كيشميشي؟&lt;br /&gt;* به تركه ميگن با مناجات يك جمله بساز، گفت: مونا  جات رو بنداز بخواب*  &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt; به تركه ميگن با عدس جمله بساز، ميگه: اگه امشب نياي اَدست دلخور ميشم!* &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="color:#009900;"&gt;  به تركه ميگن چرا زن نميگيري؟ميگه آخه كسي زنش رو به من نميده&lt;/span&gt;!&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109558522936653470?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109558522936653470/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109558522936653470' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109558522936653470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109558522936653470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109558522936653470.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109463771899218210</id><published>2004-09-08T02:45:00.000-07:00</published><updated>2004-09-08T03:01:58.993-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;سلام به همه دوستانو سلام به تو كه امروز روز تولدت هست تقديم به تو به خاطر تمام خوبي هايتخوب و خوش وشاد باشي اينم براي اينكه بخند ي&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:lucida grande;font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;فـــــــــــــــرهنگ لغات&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; آدامس : تنها چيزي كه توي دهان خانم ها بند مي شود&lt;br /&gt;آدم خوار: انسان دوست افراطي&lt;br /&gt;آدم مغرور: كسي كه اگر جلاد بخواهد گردنش را بزند بگويد : يه وجب بلند تر بزن&lt;br /&gt;احمق: كسي كه دختر همسايه را در تاريكي نبوسد&lt;br /&gt;ادب : يعني كمك به يك خانم زيبا در عبور از خيابان حتي اگر به كمك احتياج نداشته باشد&lt;br /&gt;ازدواج : قمار زندگي است و در قمار معمولا برد با كسي است كه بيشتر تقلب كند&lt;br /&gt;الكل : مايه گرانبهايي كه همه چيز را محفوظ نگاه مي دارد مگر اسرار ر ا&lt;br /&gt;اوراقچي : تنها موجودي كه زنها را بهترين رانندگان دنيا ميداند&lt;br /&gt;ايده آل : شوهري كه بتواند با زنش بهمان دقت و ملايمتي كه در مورد اتومبيل تازه اش دارد رفتار كند&lt;br /&gt;بزبيار : فلك زده اي كه زنش زشت و كلفتش بيريخت&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; بوسه : تصادفي كه فقط يك سيلي به آدم ضرر مي زند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; بيست سالگي : دوراني كه پسر ها دنبال معشوقه مي گردند دختر ها دنبال شوهر&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;چشم : عضويكه چشم چرانها با آن ارتزاق مي كنند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خسيس : كسي كه وقتي خانه اش آتش مي گيرد براي اينكه پول تلفن ندهد تا اداره آتش نشاني بدود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوش بين : مردي كه تصور كند وقتي زني پاي تلفن خداحافظي كند گوشي را خواهد گذاشت &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; دست : عضوي كه در سينما نزد صاحبش بند نمي شود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;دوران تجرد : دوراني كه معمولا براي مردها بعد از ازدواج شروع مي شو د &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رفيق : كسي كه هميشه به شما مقروض است &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;رقص : بهم چسبيدن با اتيكت دو جنس مخالف &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;زوج ايده آل : شوهر كر و زن لال &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سوءظن : سعي در دانستن چيزيكه بعدا" انسان آرزو مي كند اي كاش آنرا نمي دانست &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سينما : جايي كه پشت سر شما حرف مي زنند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;عشق : دردسري كه براي فراموش كردن آن بايد عشق تازه تري پيدا كر د&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt; سرخ پوست : مرد خوشبختي كه وقتي زنش اورا مي بوسد صورتش ماتيكي نمي شود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;سنجاق قفلي : تنها قفلي كه بدون كليد باز مي شود &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;ماچ : بوسه اي كه هنوز رنگ آرتيستي نگرفته &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;مرد مجرد : كسي كه هنوز عيوبي دارد كه خود نمي داند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;معجزه : دختر خانمي كه زنگ آخر جيم شود و به سينما نرود&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;موش : خانم هايي كه نصفه شب به جيب شوهر هايشان شبيخون مي زنند &lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;هالو : شوهري كه دستكش ظرفشويي را بجاي اندازه دست خودش اندازه دست زنش بخرد&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;تفاوت های احساسی بين زن و مرد…&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;                                                                                              &lt;br /&gt;&lt;strong&gt;يكی از موارديكه هميشه گريبانگير دخترها و پسرها بوده است عدم درك تفاوتهای احساسی بين آنها می باشد.دخترها می خواهند بدانند كه چرا مردها اينقدر سردند!واحساس توی مخشان نميرود!…پسرها هم ميخواهند بدانند كه چرا دختر ها منطقی تر نميشوند و همش با احساسات زندگی ميكنند!…اين مورد يك مبحث فوق العاده پيچيده روانشناسی ميباشد.من برای قابل درك شدن آن مجبور شدم مسائل را ساده كنم اميدوارم كه توانسته باشم با اينكار مفهوم علمی آن را برسانم….&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اصل روانشناسی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;strong&gt;زن و مرد از نظر بار احساسی دارای گرايشات و تفاوتهای مختلفی هستند.منحنی سينوسی احساسات در زنها و مردها تغييرات زيادی دارد و امكان مقايسه اين دو با هم نيست!&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;مورد تفاوت در ظرفهای احساسی آقايان و خانمهاست&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;strong&gt;اين دو جنس از نظر بار های احساسی دارای تفاوتهای زيادی هستند.خيلی از موارديكه زنها آن را بعنوان يك افت تلقی ميكنند در واقع تبديل ظرفيتی ميباشد.اگر بخواهم بصورت ساده اين مورد را برايتان توضيح بدهم بايد بگويم كه زنها دارای يك ظرف بسيار بزرگ احساسی ميباشند كه البته سوراخ است!خودتون رو هلاك هم كه بكنين هرچی توش بريزين پر نميشه!برای زنها شوهر و عشق براحتی 70% مسائل زندگی رو تشكيل ميده بنابراين عمراً نبايد از زنها انتظار داشت كه آرامش داشته باشند.آنها يك بند نگران زندگيشان هستند چون شما خبر مرگتون مهمترين چيز يك زن هستيد.اين ظرف بزرگ سوراخ،در زندگی هر مردی هم اگر وجود داشت آن مرد را روی مسائل عاطفی حساس و زود رنج می كرد.شما اگر از دختری قدرت زنانگی وی را بگيريد ديگر از وی چيزی باقی نمی ماند!بخاطر وجود اين ظرف بزرگ در زنها ،حل كردن 70% نيازشان تنها توسط يك عامل است:..توجه….در غير اينصورت ظرف آنها اصلاً پر نميشود.&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;اما در مورد آقايان مسئله فرق ميكند&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;.&lt;strong&gt;اگر از پسری قدرت مردانگی وی را بگيريد آنها اينقدر پوست كلفت هستند كه در كمال پررويی ادامه حيات بدهند!!دليلش اينست كه آنها دارایظرفهای كوچك ولی متعددی هستند!اين ظرفها برعكس خانمها بسرعت پر ميشوند و بسرعت خالی ميگردند!آقايان بطور 24 ساعته درگير پر كردن اين ظرفها هستند.ظرف عشق وقتی در آقايان پر ميشود مرد شروع به پر كردن ظرف مثلاً كار ميكند.وی ديگر بالا سر ظرف قبلی نمينشيند چون ظرفهای ديگری هم دارد.نكته اينجاست كه زنها چون دارای ظرفهای بزرگی هستند، همينطوری عنر عنر بالای ظرفشون مينشينند.چون اين ظرف مهمترين ظرف آنان است و بايد اول و همواره اين ظرف پر بشود...مكافات از اينجا ناشی ميشود چون آنها همين انتظار را از مرد ها دارند!..اشتباه اين است كه آنها مردها را نيز مثل خود تصور ميكنند.در مردها يك ظرف مهم وجود ندارد بلكه همه ظرفها بايد پر شوند.مردها نمی توانند ظرفی را به ظرف ديگر ترجيح دهند..خانمها،توروخدا بگيرين چی ميگم..امكانش نيست!!چون پر نشدن هر ظرف مساوی است با ناراحتی شديد عصبی!!!در بيولوژيك هر مرد همه ظرفها دارای ارزش مساوی هستند.نكته فوق العاده مهم برای زنها اين است كه بدانند زمانيكه بار احساسی مرد به اصطلاح خودتان!كم ميشود يعنی در واقع شما به بهترين نحو توانسته ايد به وظيفه زنانگی خود عمل كنيد!!چون توانسته ايد ظرف يك مرد را پر كنيد.در اين زمان به اصطلاح مرد باكش پر شده و در نتيجه ميرود سراغ ساير ظرفهای خالی…ولی متاسفانه شما فكر ميكنين كه اون ديگه دوستتون نداره!!!!!…چون مثلاً مثل قبل دورتون نمی چرخه!!يا ازتون خبر نميگيره!! اين يك طرز فكر غلط و مسموم است كه تو كلتون رفته چون مرد كاملاً از شما بخاطر اينكارتون ممنون است…چون شما براش كاری كردين كه بسادگی انجام نميگرفته.اينجاست كه شما اين فاصله بين پر و خالی شدن ظرف رو بجای اينكه بخودتون برسين و مال خودتون باشين ، بی علاقگی تلفی ميكنين و 2500 تا فكر چرت و پرت مياد تو مغزتون آخرش هم بهش ميگين: تو من رو كمتر دوست داری!!!.. در حاليكه اصلاً فكر نميكنين شما قادر بودين ظرفهای وی رو كاملاً پر كنين…اينجا مرد هم كف ميكنه كه د بيا!!!جريان چيه؟؟.مگه من چيكار كردم؟من كه خيلی دوستش دارم!!!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color:#ff0000;"&gt;يك اخطار كاملاً جدی&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;:&lt;strong&gt;خانمها به هيچ وجه در نحوه پر و خالی شدن ظرفهای آقايون دستكاری يا فضولی نكنيد…مثلاً خيلی احمقانه فكر نكنين كه ظرف احساسات مرد رو كامل پر نكنين تا هميشه ريشش دست شما باشه!!..بدونين با انجام اين كار بچه گانه مرد فكر ميكنه كه شما توانايی اينكار رو نداريد و در نتيجه :شما بسرعت مردتون رو از دست ميدين!!..به اصطلاح ساده تر بايد بگم كه در اينصورت برای شما:… بازی تمامه&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt; &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109463771899218210?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109463771899218210/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109463771899218210' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109463771899218210'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109463771899218210'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_08.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109440599601961759</id><published>2004-09-05T10:27:00.000-07:00</published><updated>2004-09-05T10:39:56.020-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;سلام دوستان خسته نباشید تشکر از اینکه به من سر زدید&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;وصیت من را بخوانید و حتما نظر بدید یادتون نره&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ff0000;"&gt;خدا نگهدار&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="font-family:arial;"&gt;&lt;br /&gt; قبر مرا نيم متر كمتر عميق كنيد تا پنجاه سانت به خدا نزديكتر باشم.&lt;br /&gt; بعد از مرگم، انگشت‌هاي مرا به رايگان در اختيار اداره انگشت‌نگاري قرار&lt;br /&gt;دهيد.&lt;br /&gt; به پزشك قانوني بگوييد روح مرا كالبدشكافي كند، من به آن مشكوكم!&lt;br /&gt; ورثه حق دارند با طلبكاران من كتك‌كاري كنند.&lt;br /&gt; عبور هرگونه كابل برق، تلفن، لوله آب يا گاز از داخل گور اينجانب اكيدا ممنوع&lt;br /&gt; است.&lt;br /&gt; بر قبر من پنجره بگذاريد تا هنگام دلتنگي، گورستان را تماشا كنم.&lt;br /&gt; كارت شناسايي مرا لاي كفنم بگذاريد، شايد آنجا هم نياز باشد!&lt;br /&gt; مواظب باشيد به تابوت من آگهي تبليغاتي نچسبانند.&lt;br /&gt; روي تابوت و كفن من بنويسيد: اين عاقبت كسي است كه زگهواره تا گور دانش بجست.&lt;br /&gt; دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال كنند. در چمنزار خاكم كنيد!&lt;br /&gt; كساني كه زير تابوت مرا مي‌گيرند، بايد هم قد باشند.&lt;br /&gt; شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبكاران ندهيد.&lt;br /&gt; گواهينامه رانندگيم را به يك آدم مستحق بدهيد، ثواب دارد.&lt;br /&gt; در مجلس ختم من گاز اشك‌آور پخش كنيد تا همه به گريه بيفتند.&lt;br /&gt; از اينكه نمي‌توانم در مجلس ختم خودم حضوريابم قبلا پوزش مي‌طلبم.&lt;br /&gt; به مرده شوي بگوييد مرا با چوبك بشويد چون به صابون و پودر حساسيت دارم.&lt;br /&gt; چون تمام آرزوهايم را به گور مي‌برم، سعي كنيد قبر مرا بزرگ بسازيد كه جاي&lt;br /&gt; جسدم باشد&lt;/span&gt;.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109440599601961759?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109440599601961759/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109440599601961759' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109440599601961759'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109440599601961759'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_05.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109412338211779221</id><published>2004-09-02T04:08:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T04:09:42.116-07:00</updated><title type='text'>((اضطراب‌ )) </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#cc33cc;"&gt;((اضطراب‌ ))&lt;br /&gt;- اظطراب يعني چه؟‌ اضطراب‌ عبارت‌ است‌ از يك‌ احساس‌ ناراحت‌كننده‌ و مبهم‌ ترس‌، وحشت‌، يا خطر با منشاي‌ ناشناخته‌ كه‌ بر فرد مستولي‌ مي‌گردد. براي‌ بعضي‌ از افراد اين‌ حالت‌ ممكن‌ است‌ ناگهاني‌ روي‌ دهد و بر طرف‌ شود، اما براي‌ بعضي‌ ديگر اين‌ حالت‌ به‌ صورت‌ مزمن‌ در مي‌آيد. اضطراب‌ از نظر علمي‌ چندين‌ نوع‌ دارد: اضطراب‌ حاد ناشي‌ از موقعيتي‌ خاص‌، اختلال‌ در تطابق‌ يافتن‌ با شرايط‌ تازه‌، اختلال‌ اضطرابي‌ عمومي‌ شده‌، اختلال‌ هراس‌، اختلال‌ تنش‌زاي‌ پس‌ از حادثه‌، ترس‌ مرض‌گونه‌ و اختلال‌ وسواسي‌ ـ جبري‌. - علايم‌ شايع‌ اظطراب كدامند؟احساس‌ اينكه‌ يك‌ اتفاق‌ نامطلوب‌ يا زيانبار به‌ زودي‌ رخ‌ خواهد داد. خشك‌ شدن‌ دهان‌، مشكل‌ در بلع‌، يا خشونت‌ صدا تندشدن‌ تنفس‌ و ضربان‌ قلب‌، تپش‌ قلب‌ حالت‌ لرزش‌ يا پرش‌ عضلات‌ انقباض‌ عضلات‌، سردرد، كمردرد عرق‌ كردن‌ مشكل‌ در تمركز منگي‌ يا غش‌ تهوع‌، اسهال‌، كاهش‌ وزن‌ خواب‌آلودگي‌ تحريك‌پذيري‌ خستگي‌ كابوس‌ مشكل‌ در حافظه‌ ناتواني‌ جنسي‌ -علل‌ مولد اظطراب كدامند؟فعال‌ شدن‌ مكانيسم‌هاي‌ دفاعي‌ بدن‌ براي‌ مبارزه‌ يا فرار. ترشح‌ آدرنالين‌ از غدد فوق‌كليوي‌ افزايش‌ مي‌يابد، و موادي‌ كه‌ از تجزيه‌ آدرنالين‌ در بدن‌ جمع‌ مي‌شوند (كاتكول‌ آمين‌ها) نهايتاً بخش‌هاي‌ مختلف‌ بدن‌ را تحت‌تأثير قرار مي‌دهند. تلاش‌ براي‌ پرهيز از اضطراب‌ خود موجب‌ اضطراب‌ بيشتر مي‌شود. از ديدگاه فرويدي يعني روانكاوي اظطراب به 3شكل عيني-نوروتيك و اخلاقي رخ ميدهد. اظطراب عيني همان اظطراب واقعي ست. اظطراب نوروتيك ناشي از برخورد من (خود آگاه) و نهاد ( نفس انسان) مي باشد.اظطراب اخلاقي ناشي از برخورد فرامن (وجدان) و نيازهاي نهاد است. مثلا نياز به سكس توسط نهاد و به تاخير انداختن آن توسط فرامن به ازدواج...-عوامل‌ افزايش‌دهنده‌ ابتلا به اظطراب كدامند؟استرس‌ با هر منشاء (مثلاً مشكلات‌ اجتماعي‌ يا مالي‌) سابقه‌ خانوادگي‌ اضطراب‌ خستگي‌ يا كار زياد وقوع‌ مجدد موقعيت‌هايي‌ كه‌ قبلاً استرس‌زا بوده‌اند يا طي‌ آنها به‌ فرد آسيب‌ رسيده‌ است‌. بيماري‌ جسماني‌ تكامل‌طلبي‌ غيرمنطقي‌ ترك‌ اعتياد يا الكل‌-چگونه از اظطراب پيشگيري‌ كنيم؟از روش‌هاي‌ كسب‌ آرامش‌ يا مراقبه‌ براي‌ كاهش‌ استرس‌ بهره‌ بگيريد. به‌ فكر تغيير شيوه‌ زندگي‌ خود باشيد تا استرس‌ كاهش‌ يابد. -عواقب‌ مورد انتظار اظطراب كدامند؟اضطراب‌ عمومي‌ شده‌ را مي‌توان‌ با درمان‌ كنترل‌ كرد. غلبه‌ كردن‌ بر اضطراب‌ اغلب‌ موجبات‌ زندگي‌ بهتر و رضايت‌ بخش‌تري‌ را فراهم‌ مي‌آورد. -عوارض‌ احتمالي‌ اظطراب شامل چه مواردي ست؟بروز اختلال‌ در روابط‌ اجتماعي‌ و شغلي‌ افزايش‌ ناگهاني‌ ميزان‌ اضطراب‌ ممكن‌ است‌ موجب‌ بروز حمله‌ هراس‌ و فرار از موقعيت‌ شود. وابستگي‌ به‌ داروها نامنظمي‌ ضربان‌ قلب‌ -درمان‌ اضطراب چگونه اسست؟‌ بهتر است‌ تحت‌ بررسي‌ و درمان‌ از نظر موارد خاص‌ تهديدكننده‌ يا منشاء استرس‌ كه‌ در ناخودآگاه‌ شما است‌ ولي‌ وجود دارد، قرار بگيريد. به‌ فراگيري‌ روش‌هاي‌ كاهش‌ انقباض‌ ناخودآگاه‌ عضلاني‌ مثل‌ بازخورد زيستي‌ و روش‌هاي‌ كسب‌ آرامش‌ بپردازيد. به‌ ورزش‌ هوازي‌ (آئروبيك‌) به‌ طور منظم‌ بپردازيد تا روح‌ و جسمي‌ آماده‌ داشته‌ باشيد. داروها امكان‌ دارد داروهاي‌ ضداضطراب‌ مثل‌ بنزوديازپين‌ها براي‌ مدتي‌ كوتاه‌ تجويز شوند. امكان‌ دارد از داروهاي‌ ضدافسردگي‌ براي‌ اختلال‌ هراس‌ استفاده‌ شود.-آيادر فعاليت‌ خود محدوديتي قايل شويم؟فعاليت‌ خود را حفظ‌ كنيد. فعاليت‌ بدني‌ به‌ كاهش‌ اضطراب‌ كمك‌ مي‌كند. -رژيم‌ غذايي‌ خاصي براي كاهش اضطراب داريم؟هيچ‌ نوع‌ رژيم‌ خاصي‌ توصيه‌ نمي‌شود. تنها بايد از كافئين‌ و ساير مواد تحريك‌كننده‌، و نيز الكل‌ پرهيز كرد. -در چه شرايطي مراجعه به پزشك متخصص لازم است؟-گر شما يا يكي‌ از اعضاي‌ خانواده‌ تان علايم‌ اضطراب‌ را داريد و خوددرماني‌ نتيجه‌اي‌ نداده‌ است‌. -اگر شما دچار احساس‌ ناگهاني‌ هراس‌ بيش‌ از حد شده‌ايد. ا-گر دچار علايم‌ جديد و بدون‌ توجيه‌. داروهاي‌ مورد استفاده‌ در درمان‌ ممكن‌ است‌ عوارض‌ جانبي‌ به‌ همراه‌ داشته‌ باشند.&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109412338211779221?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109412338211779221/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109412338211779221' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412338211779221'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412338211779221'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412338211779221.html' title='((اضطراب‌ )) '/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109412325827385945</id><published>2004-09-02T04:06:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T04:07:38.273-07:00</updated><title type='text'>افسردگي چيست؟</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ffff;"&gt;-افسردگي چيست؟ افسردگي‌ عبارت‌ است‌ از احساس‌ غم‌، دلسردي‌، يا نااميدي‌ به‌ مدت‌ حداقل‌ 2 هفته‌ در اغلب‌ روزها و اغلب‌ ساعات‌ روز، به‌ علاوه‌ علايم‌ همراه‌. - علايم‌ شايع‌ افسردگي كدامند؟ از دست‌ دادن‌ علاقه‌؛ بي‌حوصلگي‌ و دل‌زدگي‌؛ ناتواني‌ از لذت‌ بردن‌ احساس‌ نااميدي‌؛ بي‌حالي‌ و خستگي‌ بي‌خوابي‌؛ خواب‌ زياد يا ناراحت‌ گوشه‌گيري‌ اجتماعي‌؛ احساس‌ بي‌ارزش‌ بودن‌ ومورد نياز نبودن‌ بي‌اشتهايي‌ يا پرخوري‌؛ يبوست‌ از دست‌ دادن‌ ميل‌ جنسي‌ مشكل‌ داشتن‌ در تصميم‌گيري‌؛ مشكل‌ داشتن‌ در تمركز يكباره‌ به‌ گريه‌ افتادن‌ بدون‌ توضيح‌ مشخص‌ احساس‌ گناه‌ شديد به‌ خاطر وقايع‌ بي‌اهميت‌ يا خيالي‌ تحريك‌پذيري‌؛ بي‌قراري‌؛ افكار خودكشي‌ دردهاي‌ مختلف‌، مثل‌ سردرد، درد قفسه‌ سينه‌ بدون‌ شواهدي‌ از بيماري‌ جسمي‌ -علل‌ ايجاد افسردگي كدامند؟براي‌ بيماري‌ افسردگي‌ واقعي‌ هيچ‌ علت‌ يگانه‌ و روشني‌ نمي‌توان‌ متصور بود. بعضي‌ از عوامل‌ زيست‌شناختي‌ مثل‌ بيماري‌هاي‌ جسمي‌، اختلالات‌ هورموني‌، يا بعضي‌ داروها مي‌توانند نقش‌ داشته‌ باشند. عوامل‌ اجتماعي‌ و رواني‌ نيز مي‌توانند نقش‌ داشته‌ باشند. اختلالات‌ ارثي‌ نيز مي‌توانند مؤثر باشند. فرضيه نوروترانسميترها و كاتكولامينها همچون سروتونين و نوراپي نفرين ها مطرح مي باشند .بروز اين‌ حالت‌ ممكن‌ است‌ با تعداد وقايع‌ ناراحت‌كننده‌ زندگي‌ فرد ارتباط‌ داشته‌ باشد. - عوامل‌ افزايش‌دهنده‌ ابتلا به افسردگي چيست؟عصبانيت‌ يا احساس‌ ديگري‌ كه‌ فرو خورده‌ شده‌ باشد. داشتن‌ شخصيتي‌ وسواسي‌، منظم‌ و جدي‌، تكامل‌گرا، يا شديداً وابسته‌ سابقه‌ خانوادگي‌ افسردگي‌ وابستگي‌ به‌ الكل‌ شكست‌ در كار، ازدواج‌، يا روابط‌ با ديگران‌ مرگ‌ يا فقدان‌ يكي‌ از عزيزان‌ از دست‌ دادن‌ يك‌ چيز مهم‌ (شغل‌، خانه‌، سرمايه‌) تغيير شغل‌ يا نقل‌ مكان‌ به‌ يك‌ جاي‌ جديد انجام‌ بعضي‌ از اعمال‌ جراحي‌ مثل‌ برداشتن‌ پستان‌ به‌ علت‌ سرطان‌ وجود يك‌ بيماري‌ يا معلوليت‌ عمده‌ گذر از يك‌ مرحله‌ از زندگي‌ به‌ مرحله‌اي‌ ديگر، مثلاً يائسگي‌ يا بازنشستگي‌ استفاده‌ از بعضي‌ از داروها مثل‌ رزرپين‌، داروهاي‌ مسدودكننده‌ بتا آدرنرژيك‌، يا بنزوديازپين‌ها محروميت‌ از داروها و مواد محرك‌ مثل‌ كوكائين‌، آمفتامين‌ها، يا كافئين‌ بعضي‌ از بيماري‌ها مثل‌ ديابت‌، سرطان‌ لوزالمعده‌، و اختلالات‌ هورموني‌ -چگونه از افسردگي يشگيري كنيم؟تغييرات‌ عمده‌ زندگي‌ را پيش‌بيني‌ و آمادگي‌ لازم‌ براي‌ مواجهه‌ شدن‌ با آنها را كسب‌ كنيد. حتي‌الامكان‌ از عوامل‌ خطر پرهيز كنيد. - عواقب‌ مورد انتظار افسردگي كدامند؟در بسياري‌ از موارد، بيماري‌ خود به‌ خود خوب‌ مي‌شود، اما با كمك‌ گرفتن‌ از پزشك‌ مي‌توان‌ مدت‌ افسردگي‌ را كم‌ كرد و روش‌هاي‌ مقابله‌ با افسردگي‌ را فرا گرفت‌. عود افسردگي‌ شايع‌ است‌. درصد بهبودي‌ بالا است‌، حتي‌ اگر فرد به‌ هنگام‌ افسردگي‌، نسبت‌ به‌ بهبودي‌ خود ديد منفي‌ داشته‌ باشد. - عوارض‌ احتمالي‌ افسردگي چيست؟خودكشي‌. علايم‌ هشداردهنده‌ آن‌ عبارتند از: ـ گوشه‌گيري‌ از خانواده‌ و دوستان‌ ـ عدم‌ توجه‌ به‌ ظاهر خود ـ به‌ زبان‌ آوردن‌ اين‌ كه‌ فرد مي‌خواهد «همه‌ چيز را تمام‌ كند» يا اينكه‌ «زيادي‌ است‌ و مزاحم‌ ديگران‌.» ـ شواهدي‌ از داشتن‌ نقشه‌ براي‌ خودكشي‌ (مثلاً نوشتن‌ وصيت‌نامه‌ يا توجه‌ به‌ يك‌ سلاح‌ قتاله‌) ـ خوشحالي‌ ناگهاني‌ پس‌ از احساس‌ نوميدي‌ طولاني‌ مدت‌ ـ عدم‌ بهبود افسردگي‌ - درمان‌ افسردگي شامل چه مراحلي ست؟ در صورتي‌ كه‌ علايم‌ خفيف‌ تا متوسط‌ باشند، روش‌هاي‌ به‌ عهده‌ گرفتن‌ مراقبت‌ از خود را در پيش‌ گيريد: با دوستان‌ و خانواده‌ صحبت‌ كنيد. به‌ طور منظم‌ ورزش‌ كنيد. يك‌ رژيم‌ غذايي‌ متعادل‌ و كم‌چرب‌ داشته‌ باشيد. الكل‌ مصرف‌ نكنيد؛ كارهاي‌ عادي‌ زندگي‌ خود را ادامه‌ دهيد.فيلم‌هاي‌ خنده‌دار و شاد ببينيد. در صورت‌ امكان‌ به‌ تعطيلات‌ برويد.احساسات‌ خود را در يك‌ دفتر خاطرات‌ روزانه‌ بنويسيد.سعي‌ كنيد مشكلات‌ در روابط‌ با ديگران‌ را حل‌ كنيد (البته‌ بهتر است‌ كه‌ در اين‌ زمان‌ تصميمات‌ عمده‌ نگيريد). تا حدي‌ كه‌ مي‌توانيد فعاليت‌ خود را حفظ‌ كنيد. مسؤوليت‌هاي‌ خود را تا زمان‌ بهبودي‌ به‌ فرد ديگري‌ واگذار كنيد. به‌ گروه‌هاي‌ حمايتي‌ در مورد افسردگي‌ بپيونديد. - داروها :داروهاي‌ ضدافسردگي‌ (شامل 3 حلقه اي ها maois -ssris مانند فلوكستين و ايميپيرامين و ....) براي‌ بعضي‌ از افراد كه‌ افسردگي‌ طولاني‌مدت‌ يا نسبتاً شديد دارند. فقط و فقط با دستور روانپزشك.ليتيم‌ براي‌ مواردي‌ كه‌ دوره‌هايي‌ از سرخوشي‌ غيرطبيعي‌ و افسردگي‌ متناوباً رخ‌ مي‌دهند. - آيا محدوديتي در فعاليتهاي افراد افسرده وجود دارد ؟محدوديتي‌ براي‌ آن‌ وجود ندارد. فعاليت‌ها و علايق‌ روزانه‌ را حفظ‌ كنيد حتي‌ اگر حوصله‌ آنها را نداريد. -آيا رژيم‌ غذايي‌ خاصي رعايت كنم؟يك‌ رژيم‌ عادي‌ و متعادل‌ داشته‌ باشيد حتي‌ اگر اشتها به‌ غذا نداريد. سعي كنيد مكملهاي ويتاميني مصرف كنيد . -در چه شرايطي نزد روانپزشك بروم؟در اين‌ شرايط‌ به‌ پزشك‌ خود مراجعه‌ نماييد :اگر شما يا يكي‌ از اعضاي‌ خانواده‌تان علايم‌ افسردگي‌ داريد. اگر احساس‌ تمايل‌ به‌ خودكشي‌ يا نااميدي‌ داريد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109412325827385945?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109412325827385945/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109412325827385945' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412325827385945'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412325827385945'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412325827385945.html' title='افسردگي چيست؟'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109412306697256731</id><published>2004-09-02T04:02:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T04:04:26.973-07:00</updated><title type='text'>دمكراسي حداقلي يا ولايت روشنفكران ديني،</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ffff;"&gt;به همان ميزاني كه مصباح و امامي كاشاني از دوست پسر گرفتن دخترانشان – نه بالعكس- واهمه دارند سروش، خاتمي يا كديور نيز از اين موضوع هراسانند. اين ترس است كه هر دو گروه را به سوي دمكراسي مقيد به شريعت يا دمكراسي هدايت شده مي كشاند &lt;/span&gt;&lt;a name="more"&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ffff;"&gt;علي رغم عدم موفقيت پروژهء دمكراسي هدايت شده (كه اخيرا آقاي سروش نام آن را به دمكراسي حداقلي تغيير داده اند)، مردمسالاري ديني يا حكومت مشروطهء مشروعه (همان جمهوري اسلامي)، روشنفكران ديني همچنان بر اين طرح ناكارا تاكيد داشته و مخاطبان خود را از مهم ترين نوع دمكراسي يعني دمكراسي ليبرال بر حذر مي دارند. اين نحوهء عمل پنج دليل و چهار علت دارد: دلايلاول. مهم ترين استدلال روشنفكران مذهبي در دفاع از دمكراسي ديني يا هدايت شده (معلوم نيست توسط چه كسي: روحانيت؟ كه همين نظام موجود است؛ يا روشنفكران مذهبي؟) آنست كه مردم ايران مسلمانند و به چيزي غير از دمكراسي ديني براحتي تن در نخواهند داد. اين استدلال اولا با بسياري از ديگر اظهارات همين گروه كه دمكراسي را يك روش براي ادارهء هر نوع جامعه با هر دين و مذهبي مي دانند و دولت را اخيرا در مجادلات مذهبي بيطرف مي خواهند تناقض دارد. ثانيا تجربهء دمكراسي در كشورهاي دمكراتيك نشان دهندهء آنست كه دمكراسي در اين جوامع دمكراسي مسيحي يا بودايي يا شينتويي يا هندو يا يهودي نيست بلكه عموما دمكراسي بدون قيود ديني و بيشتر دمكراسي ليبرال است. اين گروه بايد نشان دهند كه جامعهء ايران داراي ويژگي خاصي است كه ديني بودن دمكراسي را در آن ناگزير مي كند. در يك استدلال پسيني- اگر مردم آزادانه انتخاب كنند- معلوم نيست كه مردم مسلمان ايران (با هر تعريف و تصوري كه از اسلام داريم و دارند) با توجه به تجربهء جمهوري اسلامي دمكراسي هدايت شدهء ديني را انتخاب كنند. عموم حاكمان مسلمان به اين آزمونهاي فيصله بخش تن در نداده و ظاهرا نخواهند داد. مسلماني امروز مردم ايران بسيار متفاوت است از مسلماني آنها در سال 1357. به همين دليل در ايران هيچ گونه همه پرسي در باب اصول قانون اساسي برگزار نخواهد شد. روحانيت مسلماني مردم از نوع مسلماني سال 1357 را فقط براي پايين كشيدن كركرهء انتخاب و گزينش و آزمونهاي فيصله بخش مي خواست و پس از آن هيچ آزموني برگزار نخواهد شد. روشنفكران ديني نيز تنها از همه پرسي در حوزه هايي كه حقوق سياسي برخي از همپيمانان نقض شده – مثل نظارت استصوابي – سخن گفته اند و نه در حوزهء اختيارات ولي فقيه يا تضمينهاي مربوط به اسلاميت نظام. دوم. همان طور كه روحانيت با بي حجابي يا بدحجابي و حضور زنان در جامعه مسئله داشته و اين را در سياستهاي اجتماعي آن در ربع قرن اخير- عدم اختلاط، طرحهاي جدايي سازي، كاهش اشتغال زنان، منع اعزام دختران دانشجو به خارج و مانند آنها- مشاهده كرده ايم، روشنفكران ديني نيز با اموري مثل همجنس گرايي، نمايش بدن زن يا همخوابگي زن و مرد در سينما و تلويزيون و ميادين ورزشي، ارتباط جنسي دختران و پسران بيرون از رابطهء شرعي و مانند آنها مسئله داشته و خواهند داشت. بدين ترتيب با گذر از ولايت روحانيت به ولايت روشنفكران ديني همچنان با انواع محدوديتها و سانسورها و سركوبها مواجه خواهيم بود با اين تفاوت كه سانسورچيان و هدايت كنندگان عوض خواهند شد. در اينجا تنها دوست داشتنها و دوست نداشتنهاي گروه حاكم مطرح است و نه راي مرم. آقاي سروش و همفكران وي منع همجنس گرايي در دمكراسي حداقلي خود را منوط به راي مردم مسلمان نمي كنند چون مي دانند كه همان مردمي كه امروز ممكن است آن را منع كنند روزي ديگر آن را آزاد خواهند كرد. دمكراسي حداقلي آقاي سروش و ديگر روشنفكران ديني بر اساس ذوق و سليقهء آنها- مثلا ناخوشايند بودن همجنس گرايي- كه بايد به نحو ابدي و ابطال ناپذير حاكم باشد شكل مي گيرد همچنان كه ولايت خميني و خامنه اي بر اساس خوشايندها و ناخوشايند هاي قشر روحاني جامعهء ايران و مقلدان آنها شكل گرفته است و به نحو ابدي و ابطال ناپذير حاكم خواهد بود. بنابر اين دمكراسي حداقل يا ديني دليلي ندارد غير از خوشايندهاي قشري خاص و هيچگاه قرار نيست در معرض آزمون انتخاب و راي گيري قرار گيرد همچنان كه خوشايندهاي قشر روحانيت در اين ربع قرن هيچگاه در معرض انتخاب عمومي قرار نگرفته است.به آزمون انتخاب گذاشتن دمكراسي ديني كافي نيست بلكه هر كدام از سياستها و خوشايندها و ناخوشايندهاي آن بايد در معرض آزمون قرار گيرند تا بتوان آن را دمكراسي ديني از پايين ناميد كه اگر اين طور باشد ديگر قيد ديني براي آن قيدي زايد خواهد بود. روشنفكران ديني ايراني علي رغم انعكاس روشهاي خشن و سياستهاي تماميت طلبانهء حاكمان روحاني در تحميل خوشايندها و جلوگيري از ناخوشايندهاي آنها، هنوز به نحو روشن و صريح از آزادي زنان در انتخاب نوع پوشش يا نوع روابط جنسي يا ديگر مسائل شخصيهء آنها دفاع نكرده اند. با مبهم گذاشتن اين امور و سخن گفتن از كليات نمي توان همانند دهه هاي پنجاه و شصت جوانان را به دنبال پروژه هايي كه به تداوم قدرت گروهي خاص مي انجامد كشاند. سوم. همان ترسي كه روحانيت و اقشار سنتي از عواقب دمكراسي غير مقيد و دمكراسي به عنوان آزمون فيصله بخش (يا همان دمكراسي ليبرال) دارند در ميان روشنفكران ديني نيز به چشم مي خورد. به همان ميزاني كه مصباح و امامي كاشاني از دوست پسر گرفتن دخترانشان – نه بالعكس- واهمه دارند سروش، خاتمي يا كديور نيز از اين موضوع هراسانند. اين ترس است كه هر دو گروه را به سوي دمكراسي مقيد به شريعت يا دمكراسي هدايت شده مي كشاند. تفاوتها صرفا در نوع شرطه ها و محتسبان و ميزان محدوديتهاست. منطق حكومت در حكومت دمكراسي ديني سروش و مصباح يكي است: ترس از آزادي. تفاوتها در ميزان آشنايي اين دو ديدگاه با تحولات جهان خارج و ملزومات زندگي و انديشه در اين جهان است. چهارم. روشنفكران ديني خود از جمله بنيانگذاران جمهوري اسلامي بوده اند و در اين يك ربع قرن از مزاياي آن – در كنار مضار آن – برخوردار بوده اند. اين گروه هيچگاه از اين حيث در ديدگاههايشان تجديد نظر نكرده و همچنان به جمهوري اسلمي با قرائت خود به عنوان تنها گزينهء مردم ايران در جهان معاصر مي انديشند. براي بسياري از روشنفكران مذهبي نفي دمكراسي هدايت شده و جمهوري مقيد نفي هويت اجتماعي و فرهنگي آنهاست. عللاول. رابطهء نزديكي ميان ميزان سبعيت و قصابيت نظامهاي سياسي و شفافيت مخالفان آنها وجود دارد. بسياري از روشنفكران ديني در ايران كه ديگر به وجه فقهي دين باور ندارند و علي رغم باور ها و ايمان ديني اجراي احكام شريعت را خوش نمي دارند يا جزئي لازم از دينداري تلقي نمي كنند همچنان حفظ ظاهر مي كنند تا كمتر دچار فشارها و سبعيتهاي حاكمان روحاني و مافياي ياسي ان شوند. آن چنان كه از ايران خبر داده اند برخي از كساني كه سالها در حلقات روشنفكران ديني حضور داشته و فعال بوده اند و در سالهاي نيمهء دوم دههء هفتاد تارك الصلوة و اصولا تارك دستورات فقهي بوده اند پس از افتادن به زندان دوباره نماز خوان شده اند. اين موضوع هم مي تواند با پناه آوردن به خداوند از ترس نمايندگان وي در زمين انجام شده باشد، يا نوعي بازگشت به گذشتهء ديندارانه باشد يا متوجه به كاهش فشارهاي بازجوها و قصابهاي خامنه اي در زندان. احتمال مورد سوم با توجه به تحولات اجتماعي و فرهنگي سالهاي اخير كه گريبان روشنفكران ديني را نيز گرفته بيش از ديگر احتمالات است. كاركرد مهم سبعيت حاكمان روحاني بالابردن هزينه هاي تحول است و از همين رو روشنفكران ديني بايد با فاصلهء بسيار از تحولات اجتماعي حركت كنند.دوم. با توجه به برخورد تماما انكارگرايانهء مسئولان جمهوري اسلامي با دمكراسي ليبرال و تبديل كردن ليبرال به يك فحش و بر چسب، آن دسته از پيروان جريان روشنفكري ديني كه مي خواهند در قدرت باشند نمي خواهند اين برچسب را گرفته، به اپوزيسيون ملحق شده و هزينه هاي آن مثل رد صلاحيت يا محروم شدن از مقامات دولتي و رانتهاي آن را بپردازند. پروژهء دمكراسي ليبرال براي بسياري از اصلاح طلبان درون حكومتي يكي از پروژه هاي براندازي جمهوري اسلامي تلقي مي شود و هنوز اين گروه مرتبا وفاداري خود را به نظام موجود جمهوري اسلامي اعلام مي كنند (نگاه كنيد به بيانيه ها و مصاحبه هاي اعضاي جبههء مشاركت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي پس از شكل گرفتن مجلس انتصابي). البته رانتهاي بزرگ نصيب نهادهاي انتصابي مي شود و رانتهاي كوچك تر و درجه دوم يا سوم نصيب اعضاي نهادهاي نيمه-انتخابي.سوم. روشنفكران ديني هنوز از حيث پايگاه قدرت بيشتر به دولت نزديكند تا نهادهاي مدني. در دههء هفتاد، روشنفكران ديني ميان دولت و نهادهاي ديني رفت و برگشت داشتند. گرچه در سالهاي دههء هشتاد گرايش آنان به نهاد هاي مدني بيشتر شده اما از دولت قطع اميد نشده است. تا وقتي كه اين اميد به دولت براي تححق ايده ها وجود دارد ايدهء دمكراسي حداقلي يا هدايت شده در جمع آنان به حيات خويش ادامه خواهد داد. چهارم. ساخت اجتماعي و مذهبي اي كه عموم روشنفكران ديني در آن پرورش يافته اند و هنوز در چارچوب آن تنفس و زندگي مي كنند اقتضاي آن را دارد كه هم از روشهاي متضمن آزمونهاي فيصله بخش مثل دمكراسي بالاخص در محدوده هايي كه به دين و فقه ربط پيدا مي كند پرهيز كنند و ديني بودن را در چارچوبهايي خاص محدود كنند. روشنفكران ديني ايراني عموما در خانواده هاي مذهبي و سنتي پرورش يافته اند و طبيعي است كه همانند روحانيت سبك زندگي خويش را – كه البته بازتر از سبك زندگي روحانيت است – عين اسلام بدانند. روشنفكران ديني ايراني به نحو نظري – با درك معرفت شناختي اي كه از دين پيدا كردند - از اين مرحله گذر كرده اند كه فهم خود را از دين مساوي با آن تلقي كنند اما به دليل ضعف درك جامعه شناختي از دين هنوز به اين مرحله نرسيده اند كه درك كنند سبك زندگي آنها تنها سبك زندگي مومنانه نيست يا سبكهاي زندگي مومنانه فراتر از سبكهاي زندگي مومنانه در محدودهء به رسميت شناخته شده در ايران است. هنوز در مخيلهء روشنفكران ديني ايراني نمي گنجد كه يك همجنسگرا مي تواند به اندازهء آنان مذهبي باشد يا يك زوج كه بدون ازدواج در كنار يكديگر زندگي مي كنند مي توانند پايبندانه تر زندگي مذهبي داشته باشند يا دختر و پسري كه در يك پارك همديگر را مي بوسند ممكن است تجربه يا حس مذهبي عميق تري از آقاي سروش يا كديور يا ديگر دوستاني كه همهء آنها را دوست دارم داشته باشند.&lt;br /&gt; مجيد محمدي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109412306697256731?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109412306697256731/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109412306697256731' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412306697256731'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412306697256731'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412306697256731.html' title='دمكراسي حداقلي يا ولايت روشنفكران ديني،'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109412268901233581</id><published>2004-09-02T03:52:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T03:58:09.013-07:00</updated><title type='text'>رد پاي سندرم استبداد ايراني و اضظراب جنسي</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;گفتار برخي از اصلاح طلبان در ارتباط با عطاالله مهاجراني&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;دكتر اكبر كرمي&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;1) كمپلكس سكس در ايران هنوز هم شايد مهمترين كمفليكت و عقده ي شايع در روان ايراني است كه هم در سطح ناخودآگاه قومي و هم در سطح ناخودگاه فردي تكثير مي شود، ادامه مي يابد، بازتوليد مي گردد و با جلوه هايي مختلف و نقاب هايي گوناگون به خودنمايي مي پردازد.وجه تراژيك موضوع آن جاست كه اين عقده سركش و اضطراب فلج كننده، همچنان در جامعه ايراني قرباني مي گيرد و چه قرباني هاي بزرگ و قابل توجهي مي گيرد. انگار همين ديروز بود كه فداييان اسلام شهيد دكتر فاطمي را به طور قيابي و به جرم گرايشات همجنس بازانه به مرگ محكوم كردند. و چقدر باعث تاسف و درد است كه لايه هايي از اصلاح طلبان، همچنان به ادامه حيات اين ماشين ترور و خشونت كه همواره در بزنگاه هاي تاريخي در خدمت جريان ارتجاع قرار گرفته و به داد آن ها رسيده است، كمك مي رسانند و چرخ و دننده هاي كشنده ي آن را روغن مي كنند. بي جهت نيست كه در تاريخ يكصد ساله ي مبارزات آزادي خواهانه، برابري طلبانه و دمكراتيك ملت ايران جناح ارتجاع و لايه هاي مندرس آن همواره خود را به سختي به مسئله ي سكس در ايران گره زده و دغدغه اي جز حفظ ناموس مردم - كه البته چيزي جز دامن زدن به اضطراب جنسي در ناخودآگاه قومي ما نيست – نداشته اند. مطالعه تاريخ يكصد ساله ي جنبش هاي رهايي بخش در ايران به خوبي مي تواند نشان دهد كه چماق اتهام هاي جنسي چقدر براي مخالفان آزادي و برابري كارآمد بوده است و چقدر هزينه به ملت وارد ساخته است. من بر اين باورم كه تاريخ يكصد ساله ي ما به يك معنا تاريخ مبارزه براي برابري جنسي است، كه البته به واسطه ي ريشه هاي ستبر اضطراب جنسي در ناخود اگاه قومي ما و نيز در آداب و رسوم و مهمتر از همه در زبان، با ناكامي همراه بوده است. اضطراب جنسي حتي براي ادامه ي بقاي خود مذهب را نيز به خدمت خود در آورده است و عجيب نيست كه اسلام سنتي پوسته اي است بر گرد اضطراب جنسي.درك حساسيت لايه هاي سنتي جامعه نسبت به هر موضوعي كه با جنسيت ارتباط پيدا مي كند و نيز درك اهميتي كه برخي از لايه هاي حاكميت به مسايل مربوط به سكس مي دهند، بدون درك كارآيي اتهام هاي سكسي در قلع و قمع مخالفين و منتقدين ممكن نخواهد بود. مقايسه كنيد واكنش برخي از كانون هاي مذهبي سنتي را در قبال حادثه ي قتل هاي زنجيره اي با واكنش همان كانون ها در قبال پوشش مانتوي برخي از نمايندگان زن مجلس ششم و نيز مقايسه كنيد واكنش كانون هاي مذهبي را در قبال حادثه ي كوه دانشگاه در مقايسه با واكنش همان كانون ها در برابر دوچرخه سواري بانوان در چيتگر. با يك مطالعه آماري ساده در مورد قربانيان استبداد مشخص خواهد شد كه چه نسبت بالايي را اتهام جنسي به خود اختصاص داده است. وحشتناك آن كه حتي سعيد امامي كه خود از طراحان و مجريان سياست هاي ترور جنسي بود را نيز ترور جنسي كردند.مخالفين سياست هاي جاري و صاحبان قدرت در جمهوري اسلامي اگر مذهبي باشند به اتهام لوات و چنانچه مذهبي نباشند به اتهام زنا از سر راه بر داشته مي شوند. نگاه كنيد به محاكمه ي آيت الله اميد نجف آبادي و اتهام هاي مطرح شده در ماجراي فرج سركوهي. برخي را نيز كه نمي توانند و يا هوشياري آن ها اين فرصت را در اختيارمخالفان قرار نمي دهد، به تير شايعه و حرف و حديث هاي مربوط به اين حريم ممنوعه مي دوزند و بي اعتبار مي كنند. به ياد آوريد انتشار عكس زهرا رهنورد را، حرف و حديث هايي را كه براي سروش ساختند و حالا ماجراي عطا الله مهاجراني. اين داستان سر دراز دارد و همه تاريخ ما را به خود مشغول داشته است و زرادخانه ي مخالفان جنبش هاي آزادي و برابري - به قول زيمرن - پر است از اين ابزار ها، انگ ها و رنگ ها.البته نبايد فراموش كرد كه قربانيان اين ماشين ترور تنها اصلاح طلبان نبوده اند و گاهي باكمال تاسف، برخي از لايه هاي آزادي خواه نيز از اين ابزار براي سركوب و حذف مخالفين خود استفاده نموده اند. به ياد آوريد ماجراي يكي از نمايندگان محافظه كار مجلس پنجم را و نيز داستاني را كه در مورد يكي از مراجع سنتي و حكومتي دهان به دهان گشت.اين گونه مبارزه با رقيب اگر براي سنت گرايان پسنديده نيست، صد البته براي اصلاح طلبان و جريان هاي تحول طلب و ترقي خواه خطرناك است، چرا كه نقض غرض است و با آرمان هاي آزادي خواهانه به هيچ روي هماهنگ نخواهد بود.۲&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;) مطالعه اجمالي دستاورد هاي مربوط به شاخص هاي ارزش هاي جهاني (svw) نشان مي دهد كه افكار عمومي ايرانانيان در مورد مسايل مربوط به دمكراسي فاصله ي چنداني با افكار عمومي كشورهاي دمكراتيك ندارد، در حالي كه اين فاصله در مسايل مربوط به زنان، برابري جنسي، رواداري به ويژه در مورد مسايل جنسي و آزادي هاي جنسي بسيار معنا دار و عميق است. به عبارت ديگر همان طور كه در مقاله ي سندرم استبداد ايراني و سرطان اضطراب جنسي نشان داده ام (چاپ شده در همين سايت)، استقرار دمكراسي در ايران بدون حل و فصل مسايل مربوط به زنان و نهادينه شدن حقوق آنان ممكن نخواهد بود و البته مسايل زنان نيز در ايران حل نخواهد شد، مگر آن كه فكري به حال اضطراب جنسي ايرانيان بشود. مهندسي بهينه و انساني سكس در ايران منوط به امكان شكل گيري نوعي گفتمان خلاق و آزاد در مورد جنسيت است كه حاكميت به شدت و با حدت در برابر آن ايستاده است. در اين معنا خط مقدم جبهه ي دمكراتيك و جبهه ي استبداد در حوزه مسايل جنسي قرار دارد و كساني چون نيك آهنگ كوثر، اگرچه در جبهه ي دمكراتيك قرار گرفته اند، اما به دوستان خود شليك مي كنند.اين نوشته به هيچ روي قصد دفاع از كسي را ندارد، كه بزرگاني چون مهاجراني براي هميشه در خاطره ي ما خواهند ماند، نه به خاطر آن كه هيچ خطاي جنسي نداشته اند يا نخواهند داشت ـ كه با معيار هاي جمهوري اسلامي شهروندي عاري از خطاي جنسي پيدا نمي شود- بلكه به خاطر آن كه شجاعانه و در بضاعت خود و تاريخ در برابر استبداد و تمامت خواهي جريان هاي مرتجع ايستاد و عطاي آن ها به لقايشان بخشيد و سرافرازانه به آن ها كه خود را قبله ي عالم امكان مي دانند نه گفت. و البته مهاجراني نيز مثل ساير قربانيان آزادي خواهي بايد تقاص اين نه بزرگ را مي گرفت و اين خيلي شگفت انگيز نيست، آنچه شگفت انگيزاست، رفتاري از جنس نوشته ي نيك آهنگ كوثر مي باشد كه به جريان رقيب اين امكان را مي دهد كه بازهم با ماشين ترور جنسي خود قرباني بگيرد&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109412268901233581?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109412268901233581/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109412268901233581' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412268901233581'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412268901233581'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412268901233581.html' title='رد پاي سندرم استبداد ايراني و اضظراب جنسي'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109412106947569005</id><published>2004-09-02T03:18:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T03:37:21.696-07:00</updated><title type='text'>آخرین نخست وزیر آخرین رئیس جمهور</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;&lt;strong&gt;خاتمی آخرین رئیس جمهور در نظام جمهوری اسلامی ایران است، همچنانکه میر حسین موسوی آخرین نخست وزیر آن بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;a name="more"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;&lt;strong&gt;طی هفته های گذشته آمدن یا نیامدن مهندس میر حسین موسوی آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی ایران به صحنه رقابتهای انتخابات ریاست جمهوری آینده یکی از مهمترین مسائل و موضوعات سیاسی در ایران بوده است. در این مدت افراد و جریانات مختلف اززاویه های متفاوت به موضوع نگریسته و تحلیلهای گوناگونی از آن عرضه کرده اند. برخی اصلاح طلبان نفس حضور مهندس موسوی را با توجه به بخت بالای او برای کسب آراء مردم و هزینه زیاد رد صلاحیتش از سوی نهاد ناظر بر انتخابات مایه گشایشی در بن بست جنبش اصلاحات و تداوم فضای باز سیاسی و فرهنگی پس از دوم خرداد ارزیابی کرده اند. از نگاه این دسته صرف جلوگیری از یکدست شدن حاکمیت و قدرت سیاسی زمینه لازم رابرای فعالیتهای اصلاح طلبانه و تحول خواهانه نیروهای سیاسی در مسیر تعدیل قدرت و توزیع متوازن آن فراهم می آورد. برخی دیگر نیز با طرح تردیدها و ابهاماتی پیرامون دیدگاهها و برنامه های سیاسی اقتصادی موسوی جهش شتابزده اصلاح طلبان حکومتی را به ماضی بعید ماقبل سازندگی با الگوهای تاریخ مصرف گذشته دولت سالاری ، اقدامی از سرناچاری برای جای پایی در حاکمیت قلمداد کرده و در نتیجه بخش بودن آن حتی در صورت کامیابی تشکیک نموده اند. البته در این میان مخالفان اصلاحات یکسره و البته با الحان متفاوت هراس و ناخشنودی خود را از حضور احتمالی آخرین نخست وزیر جمهوری اسلامی با سابقه حمایتهای تقریبا بی سابقه رهبر فقید و فرهمند انقلاب آشکار ساخته اند.&lt;br /&gt;با اینهمه در این تضارب آراء و تقابل افکار نکته ای کلیدی و بسیار مهمتر ازحضور یا غیبت موسوی در انتخابات و شکست یا پیروزی اش در این عرصه مورد بی توجهی سهوی یا عمدی قرار گرفته و آن نکته نیز اسباب و عواملی است که آمادگی مهندس میر حسین موسوی را برای اعلام نامزدی خود جهت تصدی پست ریاست جمهوری اسلامی ایران در پرده ابهام و بوته احتمال فروبرده است تا جائیکه تقریبا اصلی ترین نیروهای سیاسی تأثیرگذار در کشور به تکاپویی هیجان آور و پر تحرک برای راضی کردن موسوی پیش از انصراف زودهنگام و مأیوس کننده اش افتاده اند. همچنانکه هشت سال پیش از این نیز چنین شرائطی در فضای سیاسی کشور پدید آمد. در آن دوره اما مانع اصلی بر سر راه حضور موسوی در رقابتهای انتخاباتی ظاهرا مسأله ای بالنسبه شخصی بود. جناح موسوم به راست که قریب دو دهه برای تصرف تمام عیار دولت – به معنی اخص کلمه – شکیب ورزیده بود و نمی خواست این عیش قریب الحصول به اسباب و عوامل غیر قابل کنترل منغص شود ، از همه ابزارهای مشروع و نامشروع جهت انصراف پیش از موعد مهندس موسوی بهره جست بی آنکه بداند باید هشت سال دیگر در حسرت پوشیدن قبایی که ظاهرا دست تقدیر برای ایشان ندوخته است منتظر بمانند. علاوه بر آن ، سابقه و روابط شغلی مهندس موسوی به عنوان نخست وزیر سالهای جنگ با رهبری کنونی نظام جمهوری اسلامی که در آن ایام رئیس جمهوری بود شرائطی را پیش می آورد که تکرار و باز تولید بخشی از مشکلات کاری و اداری آن سالها را در قالب روابط فیمابین رهبر و رئیس جمهور دست کم از نگاه مهندس موسوی دشوار و حتی الامکان ناپذیر می نمود. اگر روزگاری نخست وزیر نه چندان هماهنگ با رئیس جمهوری به اقتضای شرائط جنگی کشور و با حمایتهای آیت الله خمینی و جناح موسوم به خط امام می توانست ماشین دولت را در مسیر دلخواه براند اما با حذف پست نخست وزیری در قانون اساسی و تفویض برخی از اختیارات رئیس جمهور به رهبری ، یک رئیس جمهور بی بهره از حمایت و همدلی رهبر نمی توانست به وظایف قانونی خود عمل کند.&lt;br /&gt;این مشکل شخصی با حضور خاتمی به عنوان نامزد مجمع روحانیون مبارز که مورد استقبال رهبری نیز واقع گردید حل شد و ضرورتهای اجتماعی و سیاسی حادثه ای را پدید آورد که به یک جنبش اجتماعی فراگیر بدل گردید. حادثه ای که تاریخ جمهوری اسلامی ایران را به دو پاره قبل و بعد از دوم خرداد بخش نمود.&lt;br /&gt;برخی را گمان بر این است که حالا تاریخ هشت سال پیش عینا تکرار شده یا به نحوی در حال تکرار و بازسازی است. موسوی به عنوان شخصیتی موجه و مردم پسند در افکار عمومی مطرح می شود و سرمایه آبروی خدمات هشت ساله اش تضمینی می شود یا برای انتخاب خود او یا شخصیتی دیگر از قبیله فکری و سیاسی او. باقی می ماند دو مانع جدی دیگر در این راه؛ رد صلاحیت اوست از سوی نهاد ناظر بر انتخابات که هزینه ای سنگین در پی دارد و می تواند صدای اعتراض جمعی از اصحاب حل و عقد را هم بلند کند و مشروعیت این اقدام را حتی در میان بخشهایی از بدنه اجتماعی عمیقا وفادار به نظام جمهوری اسلامی زیر سئوال ببرد. اما مانع مهمتر عبارتست ازعدم اجابت موسوی نسبت به دعوتهای جدی و پر شوری که هفته هاست از او می شود و بعضا حجت را براو تمام و تکلیف را برایش متعین می نمایاند.&lt;br /&gt;قطعا مخالفان اصلاحات با تکیه بر تجربه تلخ خود از رویداد دوم خرداد تمایلی ندارند که بار دیگر با یک شوک غافلگیر کننده مواجه شوند و سرمایه عظیم خود را رهن یک قمار خطرناک با نتیجه ای نامعلوم نمایند. به سخن دیگر ترجیح می دهند به هرترتیب شده نتیجه انتخابات دوره دوم شوراها و مجلس هفتم تکرار گردد. از اینرو خواهند کوشید با پرداخت هزینه رد صلاحیت نامزدهای غیر همسو با خود برنده یک بازی بی رقیب باشند و البته اگر در شرائطی نیز امکان رد صلاحیت نامزد مورد نظر وجود نداشته باشد از تمهیدات و شیوه های دیگری برای حذف او از دور رقابت انتخاباتی بهره بگیرند کاری که هشت سال پیش از این با موسوی کردند و او را واداشتند از حضور در این عرصه امساک کند. جناحی که برنده انتخابات دور دوم شوراها و دور هفتم مجلس بوده حتی اگر لازم باشد با استفاده از این شیوه یعنی اعمال فشارهای پنهان ، هاشمی رفسنجانی را هم از میدان بدر خواهد کرد کما اینکه تاکنون نیز بنا به شواهد و قرائن کرده است.&lt;br /&gt;در واقع امروز بر خلاف هشت سال پیش هسته مرکزی اقتدارگرایی ، با شفافیت و انسجام کامل در پی یکدست کردن حاکمیت است و در این مسیر به انتخاب یا انتصاب رئیس جمهوری می اندیشد که با سیاستهای رهبری که سیاستهای کلان نظام و چارچوبهای اصلی جمهوری اسلامی بشمار می روند همسو باشد و در قوه مجریه همان نقشی را ایفا کند که مدتی است رؤسای کنونی مجلس شورای اسلامی و شورای شهر تهران ایفا می کنند یعنی تلاش در جهت تحقق مطالبات رهبری بمثابه سیاستهای کلان نظام جمهوری اسلامی.&lt;br /&gt;اگر روزگاری اختلافات رئیس جمهور و نخست وزیر طی هشت سال تجربه چالش در روابط فیمابین به حذف پست نخست وزیری و ابداع پست معاونت اول ریاست جمهوری منتهی شد اینک پس از شانزده سال تجربه چالش در روابط میان رئیس جمهور و رهبر پست ریاست جمهوری در آستانه استحاله به معاونت اجرائی رهبر است و تاحد یک مقام اداری و تشریفاتی تنزل خواهد یافت حتی اگر قانون اساسی نیز مورد بازنگری قرار نگیرد و تغییر هم نکند.&lt;br /&gt;گردانندگان پشت صحنه نمایش آبادگران تنها در شرائطی به حضور یک رقیب واقعی و برگزاری یک انتخابات آزاد و رقابتی در بهار آینده تن خواهند داد که برآیند نیروهای مخالف اراده معطوف به قدرت مطلقه آنان بیش از توانایی ایشان باشد. اما تجربه برگزاری انتخابات مجلس هفتم و تسلیم تقدیرگرایانه همگان به کمدی اول اسفند۸۲ نشان داد که دست کم در شرائط کنونی مانعی جدی برای تکرار آن نمایش وجود ندارد بنابراین می توان گفت مسأله اصلی امروز ما این نیست که چه کسی می خواهد یا می تواند رئیس جمهور شود زیرا اساسا خاتمی آخرین رئیس جمهور در نظام جمهوری اسلامی ایران است، همچنانکه میر حسین موسوی آخرین نخست وزیر آن بود&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;color:#33ff33;"&gt;&lt;strong&gt;به قلم سعید رضوی فقیه &lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109412106947569005?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109412106947569005/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109412106947569005' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412106947569005'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109412106947569005'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_109412106947569005.html' title='آخرین نخست وزیر آخرین رئیس جمهور'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109411975314265374</id><published>2004-09-02T03:02:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T03:09:13.143-07:00</updated><title type='text'>اشراف یا چگونگی فاحشه شدن زنان باکره</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-family:arial;font-size:100%;color:#33ff33;"&gt;&lt;strong&gt;بقلم اوري آونري به نقل از&lt;br /&gt;                                                                                       &lt;br /&gt;www.uri-avnery.de/magazin/artikel.php?artikel=184&amp;type=2&amp;amp;menuid=4&amp;topmenu=4&lt;br /&gt;مورخ 2 اوت 2004 – بفارسي از حميد بهشتي&lt;br /&gt;سخن از يک سريال تلويزيوني در روسيه است. اما عيناً مي توانست در باره اسرائيل يا آمريکا نيز باشد. عنوان آن اشراف است و در تلويزيون اسرائيل نشان داده شده است.&lt;br /&gt;برخي از قسمت هاي آن باورکردني نيست – البته اگر چنانچه اطلاعات آن از مأخذ معتبري نمي بود: از قهرمانان داستاني که به رفتار پليد خويش مي بالند. اين سريال را کساني توليد کرده اند که از روسيه به اسرائيل مهاجرت کرده اند.&lt;br /&gt; اشراف، گروه کوچکي از صاحبان شرکتهاي خصوصي هستند که از بهم پاشيدن نظام شوروي مال و منال جمع کرده و ميليونها دلار ذخيره کرده اند و بخاطر تثبيت کسب و کار شان، کنترل نظام حکومتي را بدست گرفته اند.&lt;br /&gt; در زبان عامّه بدانها اُليگارشها گفته ميشود که ترکيبي از دو لغت يوناني است. Oligoi  (اقليت) و arkho (حکومت کردن).&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آنها در اولين سالهاي سرمايه داري روسي که پس از اضمهلال شوروي بوجود آمد، افراد جسور و چالاکي بودند که بخوبي ميدانستند چگونه ميتوان از اوضاع از هم پاشيده اقتصادي بهره برداري کرده و از هيچ به همه چيز رسيد: نفت و گاز طبيعي، نيکل و معادن ديگر. آنها هر گونه حيله اي را بکار مي بستند و از کلاه برداري، رشوه دادن و قتل نفس نيز خودداري نمي کردند. اشراف در طي اين سريال، با غرور فراوان و مشروحاً بيان مي کنند که چکونه به اين ثروت عظيم دست يافته اند.&lt;br /&gt;اما بخش حيرت انگيز اين سريال گزارش مي کند از اينکه چگونه اينها قدرت سياسي را بدست گرفتند. پس از سپري شدن مدتي که آنها بر عليه يکديگر به رقابت و دشمني مشغول بودند، تشخيص ميدهند مفيدتر آنست که بجاي دعوا و دشمني، با يکديگر به همکاري پرداخته و قدرت حکومتي را قبضه کنند.&lt;br /&gt;                       در اين زمان قدرت پرزيدنت يلسين شديداً در حال افول بوده و در فاصله کوتاهي از انتخابات رياست جمهوري، ميزان محبوبيت وي به 4 درصد سقوط کرده بود. او معتاد به نوشابه الکلي بود و از نظر بيماري قلبي نيز وضع اسفباري داشت، بطوريکه روزانه فقط دو ساعت ميتوانست کار کند و امور حکومتي عملاً توسط گارد محافظت او و دخترش اداره ميشد و رشوه خواري نيز روال معمول بود.&lt;br /&gt;اشراف تصميم گرفتند که از طريق وي قدرت را به دست گيرند. آنها به ميزان نامحدودي توانائي مالي داشته و کنترل تمامي کانالهاي تلويزيون و اکثر رسانه هاي ديگر را در اختيار داشتند. لذا کليه اين امکانات را در جهت انتخاب شدن مجدد يلسين به کار انداخته، به هيچيک از رقباي وي حتي يک دقيقه نيز فرصت استفاده از تلويزيون را ندادند و مقادير متنابهي در اين راه هزينه کردند. (البته اين سريال جزئيات مهمي را ناگفته مي گذارد: آنها مخفيانه متخصصين تبليغات انتخاباتي را از آمريکا به روسيه آورده و روشهائي را که تا آنزمان براي روسها ناشناخته بود، بکار بستند).&lt;br /&gt; فعاليت تبليغاتي آنها موفقيت آميز بود: يلسين برخلاف انتظار مجدداً انتخاب شد. درست در همان روز انتخابات، وي به حمله قلبي دچار شده و براي باقيمانده دوره رياست جمهوري مجبور شد در بيمارستان بستري گردد. در واقع ديگر اين اشراف بودند که بر روسيه حکومت مي کردند. بوريس برسوسکي Berezoski که يکي از آنها بود، خود را به نخست وزيري رساند. هنگاميکه آشکار شد که وي همانند اکثر اشراف، شهروندي اسرائيل را کسب نموده است، غوغاي کوچکي برپا شد. اما او گذرنامه اسرائيلي خويش را پس داده و بدينوسيله مشکل را برطرف نمود. علاوه بر اين او به خويش مي باليد که جنگ چچن را که موجب کشته شدن هزاران تن و ويراني تمامي يک سرزمين گشت، به راه انداخته است. انگيزه او از اين کار دستيابي به معادن آن سرزمين بود و کشيدن لوله نفتي از ميان چچن. براي دستيابي به اينها وي قراردار صلحي را که موجب استقلال محدودي براي چچن ها مي شد، از بين برد. اشراف پشتيباني از ژنرال الکساندر لبد Lebed را که شخصي ملي بود، قطع کردند و او را که باني اين قراردار بود، از بين بردند و از آن زمان تا کنون جنگ ادامه دارد.&lt;br /&gt; در نهايت اين ماجرا يک عکس العمل بروز کرد: ولاديمير پوتين که مردي ساکت و رئيس سختگير اسبق کا گ ب بود، زمام حکومت را بدست گرفت و همزمان با آن کنترل بر رسانه ها را. وي يکي از اشراف را بنام ميخائيل خودورکوسکي Khodorkovski به زندان انداخت و اين امر موجب شد که ساير آنها پا به فرار بگذارند. برسوسکي به انگلستان رفت، ولاديمير گورينسکي  Gurinski به اسرائيل رفت و مثل اينکه يکي ديگر از آنها نيز بنام ميخائيل چرنوي Chernoy به اسرائيل رفته باشد.&lt;br /&gt;از آنجائيکه 6 تن از آن 7 اشراف يهودي هستند و همه کارهاي آنها علني بوده و به آگاهي عموم رسيده است، به احتمال زياد اين امر موجب اوج گيري موج ضد سميتي در روسيه خواهد بود. بر طبق ادعاي ضد سميت ها، اين عمليات با محتواي "پروتکل حکماي سيون" که يکصد سال پيش توسط پليس مخفي سزار روس جعل شده است، مطابقت دارد. (محتواي اين پروتکل مبتني بر آنست که يهوديان به گونه اي توطئه آميز کنترل جهان را بدست خواهند گرفت.)&lt;br /&gt;از روسيه برويم به آمريکا! البته نظير همين امر یکصد سال پيش در ايالات متحده آمريکا بوقوع پيوست. در آن زمان "اشراف سارق" مورگان Morgan، راکفلر Rockefeller و سايرين که جملگي از ترسايان بودند، همين روشها را بکار بستند تا به ميزان وسيعي به سرمايه و قدرت دست يابند. امروزه اين کارها با روشهاي ظريفتري به انجام ميرسند.&lt;br /&gt;در مرحله فعلي فعاليت انتخاباتي، نامزدها در حال جمع آوري ميليونها دلار مي باشند. جرج دبليو بوش و جان کري، هر دو به خود افتخار مي کنند که مقادير متنابهي جمع آوري کرده اند. از چه کساني ؟ از بازنشستگان؟ از بانوان مسنّي که تنيس بازي مي کنند؟ معلوم است که چنين نيست، بلکه از محافل ميلياردري و از لابي هاي صاحب نفوذ (تجار اسلحه، سازمانهاي يهودي، پزشکان، وکلاي مدافع و امثالهم. بسياري از آنها به هردو نامزد انتخابات پول مي دهند، تا در نهايت در هر صورت همراه قدرتمند باشند.)&lt;br /&gt;البته اينها همه انتظار دارند که نامزد انتخابيشان پس از نائل شدن به قدرت امتيازات وسيعي براي آنها قائل شود. چنين است که آنها هيچ سوري را بدون حسابگري نداده اند. همانند روسيه، هر يک دلار (يا هر روبل) که با حسابگري و حکمت در انتخابات ريخته شده باشد، ده برابر و صد برابر بازده دارد.&lt;br /&gt; ريشه اشکال در اينست که نامزد انتخابات رياست جمهوري (و کليه نامزدهاي مقامات سياسي) همواره به ميزان بيشتري پول نياز دارند. مبارزات انتخاباتي اکثراً در کانالهاي تلويزيون صورت مي گيرند و مبالغ هنگفتي هزينه دارند. اين تصادفي نيست که کليه نامزدهاي انتخاباتي در آمريکا ميليونرهاي گردن کلفت مي باشند. خانواده بوش از کار با نفت به ثروت رسيده است و البته به ياري روابط سياسي و کري با ثروتمندترين زن آمريکا ازدواج کرده است، با خانمي که سابقاً همسر هانري جون هاينس Henry John Heinz سلطان کتچاپ آمريکا بوده است. ديک چني رئيس شرکت عظيمي است که به امتيازاتي در عراق دست يافته که ميلياردها دلار ارزش دارند. جان ادواردز، نامزد معاونت رئيس جمهوري با درآمدهاي کلان وکالت به ثروت رسيده است.&lt;br /&gt;اگرچه گاه بگاه در آمريکا بحث اصلاحات انتخاباتي مطرح ميشود، اما در واقع امر فاقد اثر مي باشد. هيچيک از اشراف علاقه اي ندارد به امري که آنها را به قدرت مي رساند، دست بزند.&lt;br /&gt;در اسرائيل نيز سخن گفتن پيرامون زر و زور مد شده است. آريل شارون و يکي از دو پسرش در مضان اين اتهام قرار دارند که از يکي از صاحبان شرکتهاي ساختماني رشوه گرفته اند. دادستان جديدي که در اوجگيري اين اتهام بتوسط شارون بدين پست منصوب شد، اتهام مزبور را نامربوط تلقي کرده است. رسيدگي به اتهام ديگري در مورد شارون و دو پسرش در جريان است. موضوع آن مربوط ميشود به ميليونها دلاري که وي براي مخارج انتخاباتي اش با ماسمالي بانکي توسط حواله از چندين حساب بانکي در ممالک مختلف و رد گم کردن ، دريافت کرده است. روابط شيمون پرس با ميليونرهاي گردن کلفت زبانزد خاص و عام است و مبالغ هنگفتي که ميليونرهاي قوي يهود از جناج دست راست افراطي به او مي دهند معروفيت دارد. يکي از اشراف روسي شريک دومين روزنامه بزرگ اسرائيل ما آريو Ma’ariv مي باشد.&lt;br /&gt;يک افتضاح سياسي که به وزير راه و ارتباطات اسرائيل مربوط ميشود، به رسوائي بزرگي کشيده شد که در آن شرکتهاي چند مليتي بزرگ دخيل اند. آنها در صدد بدست آوردن حق تأمين گاز طبيعي براي صنعت الکتريسته اسرائيل با شرکتهاي ديگر در رقابت هستند. معامله اي که وسعت آن به ميلياردها دلار ميرسد و در آن سياستمدارن و عناصر مافيائي و پليس مخفي دست دارند. اين افشاگريها موجب شد که اسرائيليان آگاه شوند بر اينکه در اسرائيل نيز بالاترين مقامات سياسي از دوره هاي گذشته تا کنون به ثروتمندان پرنفوذ وابستگي دارند.&lt;br /&gt;                                          اين حقيقت مي بايست براي هر کسي که دلبستگي به دموکراسي دارد – چه در اسرائيل باشد، چه در روسيه، چه در ممالک متحده آمريکا و يا جاهاي ديگر – موجب نگراني باشد. اشرافيت و دموکراسي با يکديگر همسازي ندارند. يک مفسر روسي در اين سريال تلويزيوني در باره دموکراسي نوپاي روسيه گفت: "آنها زن باکره اي را به فاحشه تبديل کرده اند."&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109411975314265374?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109411975314265374/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109411975314265374' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109411975314265374'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109411975314265374'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post_02.html' title='اشراف یا چگونگی فاحشه شدن زنان باکره'/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109411893559811273</id><published>2004-09-02T02:47:00.000-07:00</published><updated>2004-09-02T03:01:41.513-07:00</updated><title type='text'>چرا معشوق در ادبيات فارسي با صفت راهزني و غارتگري شناخته مي‌شود”؟ </title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#33ff33;"&gt;اين پرسشي بود كه عبدالكريم سروش به‌منظور تبيين منابع اخلاقي جامعه ايراني مطرح كرد و گفت: جامعه ما به بازسازي و شست‌وشوي مجدد اخلاقي و به ديده ترديد نگاه كردن به ميراث‌ گذشته خود احتياج دارد.به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، دكتر سروش كه روز پنجشنبه در دفتر جبهه مشاركت مشهد سخن مي‌گفت، با اشاره به شباهت‌ جامعه فعلي با معضلات و نقدهاي خواجه لسان‌الغيب افزود: اخلاقيات ما به يك حافظ و ناقد احتياج دارد؛ تا با تسلط بر ريشه‌هاي تاريخي به نقد آ‌نها بپردازد.وي با بيان اينكه تجربه‌هاي تاريخي كه ميراث‌خوار آن هستيم وضعيت اخلاقي نامناسبي پديد آورده است، پيشنهاد كرد، از تجربه‌هاي تاريخي و ميراث گذشته توبه‌اي فرهنگي كنيم و افزود: علاوه بر نقد اخلاقي قدرت و ديانت كه امري لازم است، نقد وضعيت اخلاقي دروني خودمان نيز ضروري است.سروش كه درباره مباني شكل‌گيري نظام اخلاقي ايراني در تئوري و عمل سخن مي‌گفت، با هشدار نسبت به غفلت از مساله اخلاق در هياهوهاي سياسي و اجتماعي، اظهار داشت: سخنراني‌هاي روشنفكران و روزنامه‌ها پر است از حجت‌هاي سياسي و در سطح بالاتر از آن، سخن از عقلانيت و سنت و مدرنيته؛ اما گاهي اين مقولات بزرگ حجابي براي طرح موضوعات مهم‌تر مي‌شود.وي با اشاره به آميختگي اخلاق با زندگي فردي و اجتماعي و وابستگي مانايي نظام‌هاي عادل و ظالم به پرداختن نظامي ارزشي، گفت: حتا در سياست نيز بايد به نقد اخلاقي سياست انديشيد و نمي‌توان صرفاð به كارآمدي نظام‌ها اكتفا كنيم؛ چون گاهي نظام‌هاي ديكتاتوري از نظام‌هاي دموكراتيك كارآمدتر هستند.&lt;br /&gt;سروش دليل برتري يافتن جامعه مدني نسبت به ديگر اجتماعات را اخلاقي‌تر بودن دانست و گفت: در جامعه مدني امكان انتخاب آزاد وجود دارد و در فضاي سياسي بازتر، افراد مي‌توانند اخلاقي‌تر عمل كنند.او با اشاره به ضرورت آنچه اخلاقي بودن دين خواند، اظهار داشت: دينداران بايد اعتقاد داشته باشند كه با ديني كه دارند زندگي اخلاقي براي آنان ممكن‌تر مي‌شود؛ والا اگر در جهان ديني پيدا شود كه حاجب اخلاق باشد و به جاي خدمت به اخلاقي بودن مانع ايجاد كند، چنين ديانتي غيرپذيرفتني و پايبندي به آن ضداخلاقي خواهد بود.سروش مسلمان و ديندار بودن را يك انتخاب اخلاقي عنوان كرد و افزود: اخلاق تقدمي منطقي بر دين و دينداري دارد، چراكه ابتدا نظام و سلسله مراتب ارزش‌هاي خود را معين مي‌كنيم و بعد دينداري و هر فعاليت و انتخاب ديگري را در دل آن مي‌گنجانيم و مي‌سنجيم كه روي آوردن به آن مكتب اخلاقي است يا نه؟وي تصريح كرد: دينداري و خداپرستي ما در گرو اخلاق است و نمي‌توانيم خداي غيراخلاقي را بپرستيم و حق و وظيفه‌اي نيز در اين زمينه نداريم.او اذعان داشت: پيامبر به ما آموخته است كه خدا را در درجه اول با اوصاف رحمانيت و رحيميت توصيف كنيم.سروش افزود: خداوند رحمان و رحيم پرستيدني است و اگر اين خداوند فقط جبار بود و زور مي‌گفت، پرستيدني و ستايش كردني نبود.وي كه در باب مباني نظام اخلاقي ايراني سخن مي‌گفت، در تشريح ضرورت اخلاق افزود: اگر دين مي‌ورزيم و خدا را مي‌پرستيم و طالب نظام سياسي ويژه‌اي هستيم و انتقادي به نظام سياسي مي‌كنيم، همه همراه با نوعي نقد و داوري اخلاقي است كه بدون آن اين داوري‌ها و نقدها ناتمام است.به گزارش ايسنا سروش در توضيح آنچه كه از اخلاق مورد نظر اوست، گفت: اخلاق نظامي ارزشي است كه متضمن اولويت‌هايي است كه در چندراهي‌ها به ما مي‌گويد كدام راه را برگرفته و كدام راه‌ها را فرو بگذاريم و در همه شؤون زندگي به ميان مي‌آيد.وي تصريح كرد: اخلاق امري زينتي نيست كه به وجود آن گاهگاهي فخر كنيم، بلكه چيزي است كه مثل آب و هوا بايد هميشه از آن استفاده كنيم و بدون اين اكسيژن حيات ما باقي نخواهد ماند.سروش از اديان، پيامبران، فيلسوفان، شاعران و حكماي اخلاقي به‌عنوان منابع تئوريك نظام اخلاقي ياد كرد و افزود: تاريخ فرهنگي ما آكنده از مواعظ اخلاقي است؛ اما فاصله ميان قول و فعل، آفت هميشگي است كه در تاريخ ما وجود داشته است.&lt;br /&gt;وي با تاكيد بر اينكه اخلاق با تئوري و كتاب درست نمي‌شود، اين سؤال را مطرح كرد كه چه چيز اخلاقيات و رفتارهاي اجتماعي ما را در عمل شكل داده است.دكتر سروش تجربه‌هاي تاريخي را عامل شكل‌دهي به اخلاق در ايران دانست و با اشاره به ادبيات فارسي و جابه‌جايي لطيف‌ترين مفاهيم عرفاني و عشقي با موضوعات غليظ و خشن گفت: در نزد شاعران ما عشق مفهومي اصلي و محوري است؛ اما همين مفهوم لطيف در دل اخلاق و فرهنگ زمانه سرنوشت ديگري مي‌يابد و در ادبيات شاعران وقتي از معشوق خود سخن گفته مي‌شود، تعابيري چون غارتگر، راهزن و دزد مي‌شود.وي افزود: در حالي كه غارتگري و آدم‌كشي با عدم احترام به حق مالكيت و عواطف انساني و... عجين است، اما شاعران لطيف طبعي مانند حافظ و سعدي و حتا مولوي حاضر مي‌شوند وقتي سخن از معشوق لطيف و شريف خود مي‌گويند، او را به صفت غارتگر و راهزن معرفي كنند.سروش در توضيح اين تغيير و جابه‌جايي گفت: در دوره‌هايي كه تجربه‌ كشتارهاي مغولان، تيموريان و تركان بر اين سرزمين رفت، آنقدر قبح مفاهيمي چون غارت و يغما ريخته بود كه شعرا براي انتقال لطيف‌ترين مفاهيم عشقي و عرفاني نيز از قالب‌هايي استفاده مي‌كردند كه مال حكام ستمگر و مسلط بر سر آنان بود.وي اذعان داشت: هرچند امروز اين مفاهيم آنقدر شنيده و خوانده شده كه بر آنها سخت نمي‌گيريم؛ اما لطيف‌ترين مفاهيم در دل منفورترين مفاهيم طرح مي‌شود و همه نيز از آن لذت برده و مي‌پسندند.او افزود: تجربه تاريخي و نظاماتي كه به وجود آمدند همه اخلاقيات ما را شكل داده و ما ميراث‌خوار تجربه‌هايي هستيم كه به ما رسيده است.سروش تصريح كرد: بايد شرايط اقتصادي، سياسي و اجتماعي تازه‌اي به‌وجود بياوريم تا آن عوارض و زنگارهاي غيراخلاقي كه بر ما رفته است، زايل شود.وي عادت به استبداد و عدم تقبيح آن و نقض حقوق شخصي افراد را از ديگر مواردي دانست كه در قاموس اخلاقي ما در عين تاكيدات تئوريك نهادينه شده است و ديگر تبع آن را درك نمي‌كنيم.عبدالكريم سروش همچنين با طرح اين پرسش كه چرا روزنامه بستن در جامعه فعلي ما مانند آب خوردن شده است، اظهار داشت: اين كار آنقدر بي‌قبح شده است كه به‌راحتي مي‌توان روزنامه‌اي را تعطيل و كاركنانش را بي‌كار كرد؛ ولي اين اتفاق مهمي محسوب نشود.وي اين اقدامات را مقدمه‌اي براي شكل‌گيري اخلاقياتي دانست كه به‌عنوان نكته اي منفي در سابقه تاريخي ما مي‌ماند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109411893559811273?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109411893559811273/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109411893559811273' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109411893559811273'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109411893559811273'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/09/blog-post.html' title='چرا معشوق در ادبيات فارسي با صفت راهزني و غارتگري شناخته مي‌شود”؟ '/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109121237979423310</id><published>2004-07-30T11:18:00.000-07:00</published><updated>2004-07-30T11:32:59.796-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a name="90451658"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt; مختصری در مورد زنان عربستان پیش از اسلام&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;در این مقاله کوتاه برآنیم که نگاه مختصری به وضعیت زنان جامعه عربستان پیش از اسلام بیندازیم امید است که خوانندگان با خواندن این سطور خود به دنبال تحقیق بیشتر رفته و سره را ار ناسره باز شناسند.بازار عکاظ مرکزی بود در مکه که مردم از نقاط گوناگون به این بازار می آمدند و کالای خود را عرضه می کردند. از آنجا که سخنوری در میان اعراب از اهمیت خاصی برخوردار بود شاعران و سخنوران به این مکان می آمدند و در آنجا به خواندن شعر یا سخنوری می پرداختند. گاهی کاربرد شعر برای اعراب از حربه شمشیر بسی کاراتر بود.اسما بنت مروان زن شاعری بود که به خاطر گفتن شعر هجوی در باره حضرت محمد به قتل رسید . از شاعر بودن اسما بنت مروان به خوبی مبرهن است که وی با آزادی تمام به این بازار عکاظ می آمده و به سخنان شاعران و سخنوران گوش فرا می داده است. یک شاعر تا گوشش به شنیدن شعر آشنا نباشد ، حس شعر سرایی در او تقویت نمی شود. زندگی حضرت خدیجه گواهی دیگری بر ادعای ماست که زنان پیش از اسلام به مراتب از آزادی بیشتری برخوردار بودند. خدیجه زنی متول و ثروتمند بود که ثروت خود را از راه بازرگانی به دست آورده بود. لازمه بازرگان بودن این است که بتواند آزادانه با قشرهای مختلف مردم سروکله بزند. خدیجه خود از محمد خواستگاری کرد. زنی با آنچنان ثروت و با آن سن و سال باید بسیار خود رای و آزاد باشد تا بتواند دست به چنین کاری بزندحق جوارزینب دختر محمد که می خواست شوهرش را از دست مسلمین آزاد کند سه هزار درهم پول نقد فراهم کرد. ولی نتوانست سه هزار درهم دیگر را را فراهم کند در عوض دو قطعه جواهر را که هزار درهم ارزش داشت با سه هزار درهم پول نقد فرستاد و گفت شوهرم را آزاد کنید.عمر ابن خطاب ، به مسلمین گفت : من پیشنهاد می کنم که ابوالعاص شوهر زینب بدون پرداخت فدیه آزاد شود و با سه هزار درهم پول نقد و دو قطعه گوهر به مکه برگردد. پیعمبر اسلام گفت : یا عمر بین من و سایرین تفاوتی وجود ندارد. تا اینکه دامادم بتواند بدون پرداخت فدیه آزاد شود . مگر که در قبال آزادی او عهد کند که دخترم را طلاق دهد. و وی نزد من بیاید و مسلمان شود.ابوالعاص زن خود زینب را دوست می داشت.و زینب هم به او علاقمند بود . و آن مرد پنهانی از مکه عزیمت کرد و خود را به مدینه رساند . همینکه ابوااص وارد مدینه شد ، زینب به مسجد رفت و با صدای بلند به پدرش و مسلمین گفت که او تصمیم گرفته است که ابوالعاص شوهر سابق خود را مشمول حق جوار کند. حق جوار حقی بود که عرب بدوی به خارجیان می داد .وقتی یک خارجی حق جوار می یافت مصونیت پیدا میکرد. حق جوار زنهای عرب بیشتر از مردهای عرب بود. یعنی در شبه جزیره عربستان آنقدر برای زن ارزش قائل بودند که که اگر یک خارجی می توانست خود را به خیمه یک زن برساند ، همینکه دستش به طناب خیمه می رسید و پناه می خواست مشمول حق جوار می گردید. اگر یک خارجی ولو گناهکار فراری ، همینکه خود را به یک زن عرب می رسانید و آن زن عرب مقنعه خود را بر روی او می انداخت وی از حق جوار استفاده میکرد . و از آن پس جار آن زن می شد. و کسی نمی توانست آن مرد را دستگیر کند .مسلمین وقتی دیدند که دختر پیامبر به ابوالعاص حق جوار عطا می کند چشمها را متوجه پیامبر دوختند . پیامبر گفت: زینب می تواند این مرد را که در گذشته شوهرش بوده است مشمول حق جوار کند .و در معیشت او کمک کند و لی نباید با او در یک منزل بسر ببرد . برای اینکه نباید یک زن مسلمان با یک مرد مشرک در یک منزل بسر ببرندزنان جنگجو:تعدادی از کشتگان جنگ احد زنان بودند. آمدن زنان به صحنه های نبرد دلیل بر آزاد بودن آنان دارد. یکی از قبایل که مسلمین می خواستند بر آنها غلبه کنند قبیله ای بود به نام کلب. زنهای این قبیله مثل مردان سلاح بدست می گرفتند و به جنگ می رفتند. زنان این قبیله در یکی از جنگها 8 نفر از مردان مسلمان را اسیر کرده و همه آنها را مقطوع النسل کردند.نا گفته نماند که یکی از علل شکست ایرانیان در جنگ قادسیه این بود که زنان عرب اجساد مسلمانان را از صحنه کارزار دور کرده و در عوض با شقاوت هر چه تمامتر اجساد ایرانیان را تکه پاره کرده و با بوجود آوردن صحنه های رقت بار باعث تضعیف روحیه سربازان ایرانی شدند.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;_&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;منابع &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;مورد استفاده: یزدگرد سوم نوشته بهرام داهیم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;محمد پیامبری که از نو باید شناخت &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;عایشه بعد از پیغمبر&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;*************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="90064055"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt; ملی گرایی&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;نویسنده مجاری&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;Elias Canetti اشاره میکند که اگر یک نوشته تاریخی 50000 ساله کشف بشود تاریخ نویسان باید از نو تاریخ بشری را بنویسند. بعد از انقلاب اسلامی ایران نیز باید حداقل تاریخ 00ا سال گذشته ایران مجداً نوشته بشود.چرا که انقلات 57 نشان داد که تمام نظریات محققان در باره جامعه و مردم ایران اشتباه بوده. تاریخی که در این مدت به ما ارائه داده شد بیشتر واقعه نویسی و یا توطئه نگاری بود. بخصوص تئوریسین های چپ تبحری داشتند و دارند در نوشتن این گونه وقایع نویسی و قهرمان پروری. این تاریخ نویسان در تمام دوران پهلوی این عقیده را ابراز میکردند که مردم ایران از آگاهی اجتماعی پیشرفته ای برخوردار هستند و فقط دولت های غربی که طبقه حاکمیت را پشتیبانی میکنند مانع شکوفاهی این پیشرفت میشوند.اسلام شناس معاصر میرفطروس مینویسد که "انقلاب اسلامی تبلور عینی قرون وسطای مخفی، مخوفی بود که در جان و جهان ما خانه کرده بود" اما به این جمله باید یک لغت اضافه کرد و آن لغت فرهنگ میباشد ، یعنی "انقلاب اسلامی تبلور عینی" فرهنگ "قرون وسطای مخفی....بود". معما چو حل گردد آسان شود. بعد از انقلاب محدود محققانی متوجه شدند که ما از نظر فرهنگی عقب افتاده هستیم و به مراتب عقب مانده تر از اعراب و ترکها، همین ترکها واعرابی که ما به آنها با نگاه حقارت آمیز برخورد میکردیم. و هیچ کدام از این ملتها نه تاریخ 2500 ساله دارند و نه تاریخ انقلابی (انقلاب مشروطه وانقلاب اسلامی)، اما جامعه مدنی آنها که نشان دهنده فرهنگ شهروندان این کشورها میباشد به مراتب از جامعه ایران امروز پیشرفته تر است. آقای بابا کوهی اشاره میکند که به کدام ایرانیان باید افتخار کرد، به ایرانیانی که "مشت گره می کنند" حقیقتﺃ میلیون ها ایرانی در خیابانها تظاهرات میکردند و با خود زنی شعار مرگ بر این و آن سر میدادند و یا خواستار اعدام انسانها می شدند و محققان به این پدیده "خشم انقلابی" لقب داده بودند. در مدت بسیار کوتاه تمام نهادهای عرفی که برای تشکیل آنها ثروت و وقت لازم بود بدست خود ایرانیان نابود گردید. و تنها چیزی که ایران را تبدیل به افغانستان و یا سودان نکرده است ثروت بادآورده نفت بود و هست. و اما اینکه آیا فرهنگ قرون وسطی و یا وهم و تخیلات ما ایرانیان باعث شرائط امروز ایران میباشد بحثی است جداگانه. تا زمانی خرد و فکر منطقی جای باورها را نگیرد نه از ملی گری میشود حرفی به میان آورد ، نه از دموکراسی و نه از پیشرفت اقتصادی. شاید این دو پدیده را بشود امروزه در یونان مشاهده کرد، با اینکه یونان یک کشور پشرفته صنعتی نمیباشد اما یونانیان هم به فرهنگ قدیمی خود افتخار میکنند و هم دموکرات هستند. اگر تا قبل از انقلاب ما تکنولژی غرب را پذیرفته بودیم و آن را مورد استفاده قرار می دادیم و می دهیم اما ارزشهای آنها (دموکراسی) را رد میکردیم (شریعتی) امروزه باید این اصل دوم مدرنیته یعنی اصل آزادی &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;افکار ،اجتماعی و سیاسی را پذیرا شویم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;*******************************&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="90591251"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt; تفاوت دين و اخلاق&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;دوست ما اشون معتقدند كه مقوله هاي دين و اخلاق در ايران يكي هستند و براي موجه جلوه دادن عقيده خود ، به ما توصيه آمدن به ايران و كسب تجربه شخصي را دارند. اين باور كه بر تجربه شخصي- احساسي ايشان استوار است ، مرا بر اين داشت تا در اين ارتباط توضيحات مختصري را بيان دارم&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;.مقوله دين&lt;/span&gt;:&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;1- جهانبيني ديني : آن شكل از آگاهي اجتماعي است كه واقعيات طبيعي و اجتماعي را بنحوي مسخ شده و تغيير شكل يافته انعكاس مي دهد. بعبارت ديگر بازتابي است پندار گونه از آن نيروهاي طبيعي و اجتماعي كه بر انسان مسلط هستند و ذهن انساني هنوز آن قدرت و آزادي را ندارد كه بنحو درست و دقيق اين نيروها و واقعيات را منعكس نمايد.2- ايدئولوژي ديني: راه و روشي است كه تحت تاثير جهانبيني ديني ، انسان ديندار را ملزم به اجراي آن قوانين مي دارد. اخلاق ديني نيز به عنوان يك روش در روابط اجتماعي ، جزو ايدئولوژي ديني است. الهيون اخلاق ديني را بر مبناي امور دهني و يا عوامل مذهبي و اراده خدا ، پايه گذاري مي كنند.پس متوجه گشتيم كه دين داراي دو بعد جهانبيني و ايدئولوژيست و اخلاق ديني هم در حيطه ايدئولوژي آن مي گنجد. پس چنانچه گفته شود اخلاق و دين يكي است ، براي اخلاق هم بعد جهانبيني قائل گشتم ( جهانبيني اخلاقي؟؟؟) و آيا در ايران قائل به جهان بيني اخلاقي هستند. البته در ايران اين بحث مطرح هست كه متعصبين مي گويند : سياست ما عين ديانت ماست و روشنفكران به اصطلاح ديني مي گويند دين از سياست جداست ولي نشنيديم كه بگويند ديانت ما عين اخلاق ماست&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;.مقوله اخلاق&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;:اين مقوله از آگاهي اجتماعي ، صحنه وسيع ديگري از مناسبات بين افراد جامعه را تنظيم مي كند. اخلاق عبارتست از مجموعه عادات ، احساسات ، معتقدات ، سنن ، آداب ، روشها و موازيني كه در زمينه مناسبات بين افراد و اجتماع ، در سطوح مختلف برقرار مي گردد. معيارها و موازين اخلاقي تنظيم كننده روش انسان در برابر خانواده و ساير افراد بشري ، طبقات و ملتها و... است.آن علم فلسفي كه مسائل پراتيك و تئوريك مربوط به اخلاق را مطالعه مي كند ، اتيك ناميده مي شود. اتيك به مثابه بخشي متشكله از دانشهاي فلسفي از عهد باستان پديد آمد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#cc0000;"&gt;&amp;nbsp;نتيجه گيري&lt;/span&gt; &lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;:نه در جامعه ايران و نه در هيچ جامعه ديگري اخلاق را با دين يكي نمي دانند لاكن اگر كسي دوست داشته باشد ، مي تواند اينگونه فكر كند . بطلان اين مطلب اينگونه نيز قابل تشخيص است : در ايران افراد بي دين وجود دارند ، آيا بي ديني اين افراد بدين معني است كه آنها بي اخلاقند؟؟؟ شايد كسي كه دين دار است و از دين خارج گردد ، اخلاق خود را نيز از كف دهد چون بدون دين آن شخص وجود ندارد..&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109121237979423310?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109121237979423310/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109121237979423310' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109121237979423310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109121237979423310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/07/blog-post_30.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-7798111.post-109117944054342350</id><published>2004-07-30T02:09:00.000-07:00</published><updated>2004-07-30T11:16:09.033-07:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;سلام ذوستان اميدوارم خوب و سرزنده باشيد &lt;br /&gt;اين وبلاگ به منظور ارتقاي سطح&amp;nbsp;آگاهي كاربران در زمينه فلسفه و مباحث ديگر راه اندازي شده است واميدوارم در اين زمينه موفق باشد البته با مساعدت وهمكاري شما به اميد بارور شدن هر چه بهتر اين وبلاگ به قسمت اول بحث مي پردازيم &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-family:verdana;"&gt;زندگي از ديدگاه شوپنهاور&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;a name="89962981"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#ffff66;"&gt; زندگي از ديدگاه شوپنهاور : شوپنهاور در 22 فوريه 1788 بدنيا آمد . وي در ابتدا يكي از فلاسفة مورد علاقه نيچه بود ولي بعدها از وي بيزاري جست و كتاب ارادة قدرت خود را بنوعي در جواب شوپنهاور نوشت . در اين نوشتار ديدگاه اين فيلسوف را در ارتباط با زندگي با هم مرور مي كنيم .&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:180%;color:#ff0000;"&gt;&lt;strong&gt;&amp;nbsp;زندگي شراست&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt; : &lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;شوپنهاور كه نسبت به زندگي ديدگاه خوش بينانه اي ندارد ، اذعان مي دارد : همه چيز در زندگي به ما نشان مي دهد كه خوشبختي زميني موهوم و آرزويي غير قابل حصول است . البته افرادي هستند كه سراب را آب مي انگارند و در شوره زار هستي ، سرابهايي از بهشت مي بينند ولي حتي اينها ، دير يا زود در مي يابند كه فريب خورده اند . زندگي معامله اي است كه به ورشكستگي كامل منتهي ميشود زيرا تمام آزروها و اميدها ي ما در كام اژدهاي مرگ فرو مي رود و پس از آنهمه تلاشي كه براي سعادت موهوم كرده ايم ، به چيزي غير از پيري و نوميدي و مرگ نمي رسيم . ايام عمر ما مانند پول سياهي است كه بعنوان صدقه به گدا داده مي شود ، ولي همانطور كه پول سياه براي هميشه در نزد گدا نمي ماند ، عمر ما هم كه بعاريت بما داده شده ، از ما پس گرفته ميشود اين طلبكار بيرحمي كه بدهي خود را روزي از ما مي ستاند ، كسي غير از اجل نيست كه در طول حيات همچون سايه بدنبال ماست . از سوي ديگر تا زمانيكه زنده ايم گرفتار درد و الميم وتازه وقتيكه به لذت دست مي يا بيم ، دچار ملامت مي شويم زيرا بهمان نسبت كه لذت زياد مي شود ، حساسيت ما نسبت به آن رو به كاهش مي نهد . بهمين جهت آنهائيكه بطور دائم از لذات دنيا بر خوردارند ، از آن بيزاري مي جويند . از طرفي ديگر محروم شدن از نعمات دنيوي نيز دردناك است و از آنهم دردناكتر ، دچار فقر و محتاج بودن است كه اكثر افراد بشري با آن دست به گريبانند . آنقدر دردهاي زندگي زياد است كه اگر تراز نامه اي بنويسيم از خوشيها ئيكه ممكن است در طي زندگي نصيبمان شود با دردهائيكه امكان دارد دچار گرديم ، ستون دردها بر ستون خوشيها خواهد چربيد . زمان هر چه خوشتر باشد ، سريعتر سپري و هر چه دردناكتر باشد ، كندتر سپري ميگردد بدان علّت كه درد يك عنصر مثبت و لذّت يك عنصر منفي است . اثبات اينكه شر در اين دنيا بر خير غلبه دارد ، امري زائدست زيرا شر وجود خود را در طول حياتمان دائم به ما اعلام ميكند . اين حقيقت بقدري واضح و بديهي است كه حتي با مطالعه سطحي امور زندگي ، به آن واقف مي گرديم . آري شر ريشة وجود ماست ؛ همه چيز در اين دنيا ناقص و معيوبست ؛ تمام لذات كم و بيش توأم با درد و ناراحتي است ؛ هر نوع آسايش ، ناراحتي هايي به دنبال دارد ؛ در بين اينهمه مصائب گوناگون خصومت انسان با انسان ، قوز بالاي قوز شده و اين دنيا را بصورت يك جهنم واقعي در آورده است . بدين ترتيب افراد انساني حق نفس كشيدن را به بهاي گزاف مي خرند و بقدري هم گران مي خرند كه بايد گفت : خوشترين لحظات زندگي حتي سعادتمند ترين افراد، زماني است كه بخواب مي روند و بدترين لحظات بهنگام بيداري است. به ما مي گويند زندگي بعنوان تحفه به ما داده شده و حال آنكه آنچه مسلم است اين است كه اگر چنانچه قبل از اعطاي اين تحفه به ما اجازه داده مي شد آنرا دقيقاً مطالعه و معاينه كنيم، هرگز بقبول يك چنين تحفه شيطاني تن نمي داديم . بهتر است بجاي اينكه زندگي را تحفه بيانگاريم، آنرا يك وام لعنتي بدانيم كه به زور به ما تحميل شده است و به زور هم پس گرفته مي شود . خواهشهاي آزار دهنده و انواع واقسام مصائب و ناراحتي هاي ديگر كه در طول عمر با آنها دست بگريبانيم از عوارض اين وام است. تنها مرگ است كه ما را از شر اين وام لعنتي خلاص مي كند. در يك چنين دنيايي آلوده به درد و گناه، كه در آن همه مخلوقات آكل و ماكول يكديگرند و وجود و هستي اش مبتني بر يك سلسله مرگهاي دردناك است ، آري در چنين دنيايي صحبت از كمال ، سبك مغزي است . خوش بينان اعتراض كرده خواهند گفت : چشمهايت را باز كن و زيبائيهاي بي پايان طبيعت را با آنهمه كوهها و دره ها و جويها و درختها و حيوانات و غيره و غيره تماشا كن تا بعظمت و جلال طبيعت پي ببري . در پاسخ بايد گفت آيا دنيا شهر فرنگ است ؟ البته مظاهر طبيعت از لحاظ تماشا جالب است ولي جزوي از آن بودن و تحت نظر آن بودن امري ديگر است . حقيقت اين است كه خوشبيني در يك چنين دنيائيكه در آن جنايت ، احتياج و درد و مرگ حكمفرمايي مي كند ، مسخره است و بجاي اينكه مانند لايب نيتز اين دنيا را بهترين دنياي ممكن بيانگاريم ، بايد آنرا بدترين دنياي ممكنه بناميم . دليلش هم اين است كه كمترين تغييرات جوي و يا غيرجوي كافيست كه ميليونها نفر از حيات محروم گردند . كمترين اختلاف جوي بيماريهايي امثال وبا و تب زرد ، طاعون و مالاريا توليد مي كند و سبب بروز زلزله و سيل و بيرون ريختن مواد گرفته از كوههاي آتشفشان مي گردد . حال اين سوال پيش مي آيد كه اگر زندگي شر است چرا مردم حاضر نيستند از آن دست بردارند ، دليلش اين است كه « اراده زندگي » كه ايجاد كننده اين دنياي غم انگيز و درد آلود است ، با خشنودي بكارهاي خود مي نگرد و اين اوست كه از درون ما ، بستايش زندگي مي پردازد تا ما را وادار كند علي رغم وجود اينهمه مصيبت و بدبختي در اجراي نقشه هاي پست توليد مثل ، با او همكاري كنيم . ولي گاهي مي بينيم كه علاوه بر فشار اراده زندگي ، افرادي خود را از نيش جان فرساي زندگي آزاد ساخته ، دفتر ليل و نهار را مي شويند و در آشيانه پر صلح وصفا نيستي جاي مي گيرند .چرا زندگي شر است؟ از نظر شوپنهاور خواهش منبع شر است و چون بناي زندگي بر خواهش است، لذا زندگي مصيبت است . خواهش اژدهايي است كه هيچوقت سير نمي شود. هر خواهش خواهشي ديگر را مي خورد و چون بلافاصله پس از اقناع يك خواهش ، خواهشي ديگر جايگزينش مي گردد، ما نمي توانيم از اين مصيبت رهايي يابيم . زندگي مصيبت است چون خمير مايه آن درد است و لذت فقط عبارت است از فقدان الم. بهمين جهت ما دردها را عميقاً حس مي كنيم ولي لذت را بطور سطحي احساس مي نماييم. زندگي مانند پاندول ساعت ميان رنج و ملالت در نوسان است. ضعفا بحداكثر از درد محروميت و ناكامي كه محصول فقر است رنج مي برند و اغنيا از درد ملالت كه محصول نيل بخواهشها به آسانترين طرق است، مي نالند.زندگي مصيبت است چون هر چه يك موجود زنده كاملتر و با هوشتر باشد حساسيتش نسبت به رنج بيشتر ميگردد، بهمين جهت هر چه شخصي باهوشتر ودانا تر باشد، بهره او در زندگي از رنج و اندوه بيشتر است. به دلايل فوق جهنم در همين دنياست و نه در دنياي ديگر . تعجب ندارد چرا دانته اينقدر خوب توانسته جهنم را توصيف كند. زيرا او نمونه هاي عالي زندگي جهنمي را درهمين دنيا روبروي خود مي ديده است. ولي وي نتوانسته از پس توصيف بهشت در اين دنيا برآيد چون بهشت در اين دنيا وجود ندارد . و بطور خلاصه : انكار اين حقيقت كه زندگي مصيبت است، بي فايده است . زيرا حقيقتي آشكار است و مسئله اي كه بايد حل شود توضيح و تفسير مصيبت زندگي است. براي رهايي از دردهاي زندگي بايد اساس آنرا ويران كرد و بعبارت ديگر بايد چشمه خواهشها را كور كرد.&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;&amp;nbsp;لاجرم هـر خواهشي را خواهشي باشـد زپـي&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="color:#ffff66;"&gt;خواهشي جو كز پي آن خود نباشد خواستن&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#33ff33;"&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/span&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;strong&gt;&lt;span style="font-family:trebuchet ms;font-size:130%;color:#33ff33;"&gt;هی با توام ... &lt;br /&gt;گفتي صبور باش نبودم ؟! خودت بگو؟ هي با توام ، تو، نيمه پنهان روبرو &lt;br /&gt;بي تومرا به دست شب وگريه مي دهند اين سايه هاي وهم و جنون ازچهار سو &lt;br /&gt;اين ابرهاي تيره را ببين اي افتاب روي يقينت کجاست ؟گو؟ &lt;br /&gt;گم گشته ام ميان تماشاي عابران در ازدحام گيج خيابان به جستجو &lt;br /&gt;حلا که بي تفاوت از اين شهر مي گذري حالا که طئنه مي شنوم از چهار سو &lt;br /&gt;بگذار تا گريه کنم از نبودنت اينک من و سماجت و بغض در گلوگلو..&lt;/span&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/7798111-109117944054342350?l=kamoo.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://kamoo.blogspot.com/feeds/109117944054342350/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=7798111&amp;postID=109117944054342350' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109117944054342350'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/7798111/posts/default/109117944054342350'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://kamoo.blogspot.com/2004/07/blog-post.html' title=''/><author><name>alberkamoo</name><uri>http://www.blogger.com/profile/04043729607042029788</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
